{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی خودم را مثل یک کتاب ورق میزنم .

گاهی خودم را مثل یک کتاب ورق میزنم .
مثل یک کتاب که فرصت ویرایشش به پایان نرسیده .
آخر بعضی فکرهایم نقطه میگذارم که بدانم باید تمامشان کنم .
بین بعضی حرفهایم کاما ، که بدانم باید با کمی سکوت ادایشان کنم .
بعد بعضی رفتارهایم علامت تعجب و آخر برخی عادت هایم علامت سوال .
خودم را هر چند شب یکبار ورق میزنم ، تا فرصت ویرایش هست حتی بعضی از عقایدم را حذف میکنم اما بعضی را پر رنگ تر .
یک روز این کتاب چاپ می شود و به دست من می دهند و آن روزیست که فرصت ویرایش به پایان میرسد و کسی می گوید :
بخوان کتابت را که امروز تو برای حسابرسی از خودت کافی هستی...
دیدگاه ها (۶)

خداوند میفرماید:ای فرزند آدم تو را در شکم مادرت قرار دادم و ...

روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم ...

معلمم گفت : زندگی را تعریف کن…گفتم..زندگی تعریف کردنی نیست…ن...

ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻗﻀﺎﻭﺕﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺸﺎﻥ ,ﻧﺴ...

« شیطون کوچولوی من »فصل سوم۳( ترجیحاً اول ورق بزنید بعد بخون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط