گاهی خودم را مثل یک کتاب ورق میزنم .

گاهی خودم را مثل یک کتاب ورق میزنم .
مثل یک کتاب که فرصت ویرایشش به پایان نرسیده .
آخر بعضی فکرهایم نقطه میگذارم که بدانم باید تمامشان کنم .
بین بعضی حرفهایم کاما ، که بدانم باید با کمی سکوت ادایشان کنم .
بعد بعضی رفتارهایم علامت تعجب و آخر برخی عادت هایم علامت سوال .
خودم را هر چند شب یکبار ورق میزنم ، تا فرصت ویرایش هست حتی بعضی از عقایدم را حذف میکنم اما بعضی را پر رنگ تر .
یک روز این کتاب چاپ می شود و به دست من می دهند و آن روزیست که فرصت ویرایش به پایان میرسد و کسی می گوید :
بخوان کتابت را که امروز تو برای حسابرسی از خودت کافی هستی...
دیدگاه ها (۶)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش دوم_متاسفانه شمشیرباز خوبی...

برده عمارت جئون

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❽من اگر دنیای خودم را خلق نمی‌کردم، در دنیای دیگر...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت سوم «بعضی آدم‌ها، بدون اینکه کا...

فقط یه دوست معمولی پارت 4داشتم کتابم رو باز می‌کردم که صدای ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

💗 قولی که شکستییک هفته گذشته بود.هفت روزی که ا.ت تلاش کرده ب...

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد روی پیست دو و ...

پارت آخرپرش زمانی به فردا چهارشنبه *ویو جین* نمیدونم چرا این...

آواز عشق ♣️part4♣️ا/ت ویو یونگی منو راهنمایی کرد به داخل ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط