گاهی خودم را مثل یک کتاب ورق میزنم .
گاهی خودم را مثل یک کتاب ورق میزنم .
مثل یک کتاب که فرصت ویرایشش به پایان نرسیده .
آخر بعضی فکرهایم نقطه میگذارم که بدانم باید تمامشان کنم .
بین بعضی حرفهایم کاما ، که بدانم باید با کمی سکوت ادایشان کنم .
بعد بعضی رفتارهایم علامت تعجب و آخر برخی عادت هایم علامت سوال .
خودم را هر چند شب یکبار ورق میزنم ، تا فرصت ویرایش هست حتی بعضی از عقایدم را حذف میکنم اما بعضی را پر رنگ تر .
یک روز این کتاب چاپ می شود و به دست من می دهند و آن روزیست که فرصت ویرایش به پایان میرسد و کسی می گوید :
بخوان کتابت را که امروز تو برای حسابرسی از خودت کافی هستی...
مثل یک کتاب که فرصت ویرایشش به پایان نرسیده .
آخر بعضی فکرهایم نقطه میگذارم که بدانم باید تمامشان کنم .
بین بعضی حرفهایم کاما ، که بدانم باید با کمی سکوت ادایشان کنم .
بعد بعضی رفتارهایم علامت تعجب و آخر برخی عادت هایم علامت سوال .
خودم را هر چند شب یکبار ورق میزنم ، تا فرصت ویرایش هست حتی بعضی از عقایدم را حذف میکنم اما بعضی را پر رنگ تر .
یک روز این کتاب چاپ می شود و به دست من می دهند و آن روزیست که فرصت ویرایش به پایان میرسد و کسی می گوید :
بخوان کتابت را که امروز تو برای حسابرسی از خودت کافی هستی...
- ۹۵۰
- ۱۰ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط