{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---

پارت ۵۵ | «منتظر»

صبح روز سوم سفر...

اعضا از همان اول صبح مشغول فیلم‌برداری بودند.

هوا کمی ابری شده بود و نسیم خنکی کنار ساحل می‌وزید.

کارگردان با صدای بلند گفت:

«استراحت ده دقیقه‌ای!»

همه با خستگی نفس راحتی کشیدند.

جیهوپ همان لحظه خودش را روی نیمکت انداخت.

«اگه امروز تموم بشه، من دیگه راه نمی‌رم!»

جونگکوک بطری آب را سمتش پرت کرد.

«اول آب بخور، بعد غر بزن.»

جین با خنده گفت:

«من از الان دارم به غذای امشب فکر می‌کنم.»

جیمین زد زیر خنده.

«هیونگ، تو فقط برای غذا زندگی می‌کنی.»

همه دوباره خندیدند.

...

فقط تهیونگ کمی از بقیه فاصله گرفت.

کنار اسکله ایستاد.

نگاهش روی موج‌های آرام دریا بود.

گوشی‌اش را بیرون آورد.

چند لحظه به صفحه‌ی چت مانلی خیره ماند.

بعد بی‌اختیار لبخند زد.

نامجون از پشت سر آرام نزدیک شد.

«باز داری پیام‌ها رو می‌خونی؟»

تهیونگ با خجالت گوشی را پایین آورد.

«فقط... حوصله‌م سر رفته بود.»

نامجون خندید.

«آره... معلومه.»

قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید...

صدای جیمین آمد.

«بچه‌ها! بیاید عکس دسته‌جمعی بگیریم.»

همه دور هم جمع شدند.

جیهوپ طبق معمول ادای عکاس‌ها را درمی‌آورد.

جونگکوک هم مدام باعث می‌شد همه بخندند.

بعد از گرفتن چند عکس...

تهیونگ یکی از عکس‌هایی را که خودش از منظره گرفته بود، دوباره نگاه کرد.

دلش می‌خواست مانلی هم آنجا بود و آن منظره را می‌دید.

...

کره جنوبی...

مانلی از صبح در اتاق طراحی مشغول کار بود.

چند مدل لباس روی مانکن‌ها قرار داشت و میز کارش پر از پارچه و طرح بود.

با اینکه کارش زیاد بود...

هر چند دقیقه یک‌بار بی‌اختیار به گوشی‌اش نگاه می‌کرد.

خودش هم از این کارش تعجب کرده بود.

«چرا هی منتظر پیامم...؟»

لبخند کوتاهی زد و دوباره مشغول طراحی شد.

...

عصر...

اعضا بعد از تمام شدن برنامه، به هتل برگشتند.

همه خسته بودند.

جین و جیهوپ هنوز هم با هم شوخی می‌کردند.

جونگکوک و جیمین مشغول بازی بودند.

اما تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.

گوشی‌اش را برداشت.

چند لحظه فکر کرد.

بعد برای مانلی نوشت:

> «امروز برنامه‌هامون تموم شد. خسته‌کننده بود... ولی منظره‌ی اینجا هنوز قشنگه.»



چند ثانیه مکث کرد.

عکس غروب همان روز را هم فرستاد.

...

گوشی مانلی لرزید.

پیام را که دید...

لبخند زد.

شروع کرد به نوشتن.

> «خوش به حالت...»



پاک کرد.

دوباره نوشت.

> «کاش منم اونجا بودم...»



باز هم پاک کرد.

آهی کشید.

بعد از چند لحظه فکر کردن...

فقط نوشت:

> «خسته نباشی. مراقب خودت باش...🎀»



پیام را فرستاد.

...

چند ثانیه بعد...

گوشی تهیونگ لرزید.

همین که جمله‌ی آخر را خواند...

لبخند عمیقی روی صورتش نشست.

«مراقب خودت باش...🎀»

جمله را یک بار خواند.

دوباره خواند.

و دوباره...

نامجون که تازه وارد اتاق شده بود، این صحنه را دید.

با خنده گفت:

«تهیونگ...»

تهیونگ سرش را بلند کرد.

«هوم؟»

نامجون با لبخند به گوشی اشاره کرد.

«فکر کنم اگه اون پیام بیشتر از این قشنگ باشه، قابش می‌کنی می‌زنی به دیوار.»

تهیونگ خندید و با خجالت گفت:

«هیونگ...»

نامجون فقط شانه‌اش را بالا انداخت.

«هیچی نگفتم.»

...

آن شب...

همه خوابیده بودند.

فقط نور کم‌رنگ چراغ خواب اتاق را روشن کرده بود.

تهیونگ هنوز بیدار بود.

دوباره گوشی را برداشت.

همان پیام را باز کرد.

لبخند زد.

گوشی را روی سینه‌اش گذاشت.

با خودش زمزمه کرد:

«فقط سه کلمه بود...»

اما همان سه کلمه...

تمام شب، لبخند را از روی لب‌هایش برنداشت.

پایان پارت ۵۵... 🤍🌙
دیدگاه ها (۰)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط