{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---

پارت ۵۴ | «فقط یک عکس...»

صبح روز بعد...

نور خورشید از پنجره‌ی اتاق هتل داخل می‌تابید.

جین اولین نفری بود که بیدار شد.

به ساعت نگاه کرد و با صدای بلند گفت:

«بچه‌ها! اگه تا پنج دقیقه دیگه بیدار نشین، صبحونه تموم میشه!»

جیهوپ پتو را روی سرش کشید.

«بذار تموم بشه...»

جونگکوک بالشش را سمت جیهوپ پرت کرد.

«پاشو دیگه!»

اتاق دوباره پر از خنده شد.

...

بعد از صبحانه، اعضا برای ضبط برنامه و عکاسی راهی ساحل شدند.

هوا آفتابی بود و نسیم خنکی می‌وزید.

بین هر برداشت، چند دقیقه استراحت می‌کردند.

جیمین و جونگکوک مشغول گرفتن سلفی بودند.

جیهوپ از جین فیلم می‌گرفت که داشت با مرغان دریایی حرف می‌زد.

نامجون با لبخند سرش را تکان داد.

«واقعاً باهاشون حرف می‌زنی؟»

جین با جدیت گفت:

«شاید جواب دادن.»

همه دوباره خندیدند.

...

تهیونگ کمی از بقیه فاصله گرفت.

روی صخره‌ای نزدیک ساحل نشست.

نگاهش روی موج‌هایی بود که آرام به ساحل می‌خوردند.

بی‌اختیار دوباره گوشی‌اش را درآورد.

صفحه‌ی گفت‌وگو با مانلی هنوز باز بود.

همان پیام...

«مراقب خودت باش...🎀»

لبخند کوچکی روی لبش نشست.

گوشی را بست.

اما چند ثانیه بعد دوباره بازش کرد.

این بار دوربین را روشن کرد.

از منظره‌ی دریا، آسمان آبی و موج‌هایی که آرام حرکت می‌کردند، یک عکس گرفت.

کمی به عکس نگاه کرد.

بعد برای مانلی فرستاد.

همراه عکس فقط نوشت:

> «فکر کردم این منظره آرومت کنه.»



...

شرکت HYBE

مانلی تازه از جلسه‌ی طراحی بیرون آمده بود.

چند نفر از طراح‌ها دورش جمع شده بودند و درباره‌ی پارچه‌های جدید صحبت می‌کردند.

اما صدای لرزش گوشی باعث شد حواسش پرت شود.

وقتی اسم تهیونگ را دید...

بی‌اختیار لبخند زد.

پیام را باز کرد.

چند ثانیه فقط به عکس خیره ماند.

آرام زیر لب گفت:

«واقعاً قشنگه...»

همکارش با تعجب نگاهش کرد.

«چیزی شده؟»

مانلی سریع گوشی را خاموش کرد.

«نه... فقط یه عکس از منظره بود.»

...

بعد از رفتن همکارش...

دوباره گوشی را برداشت.

خواست جواب بدهد.

نوشت:

> «خیلی دلم خواست اونجا بودم.»



چند لحظه به جمله نگاه کرد.

بعد سریع پاکش کرد.

لب‌هایش را روی هم فشرد.

«نه...»

دوباره نوشت:

> «عکسش خیلی قشنگه.»



باز هم پاک کرد.

چند ثانیه به صفحه خیره ماند.

آخر سر فقط نوشت:

> «ممنون... واقعاً قشنگه. امیدوارم بهتون خوش بگذره. 🤍»



پیام را فرستاد.

...

چند دقیقه بعد...

گوشی تهیونگ لرزید.

پیام را که خواند، لبخند آرامی روی صورتش نشست.

جیمین که از دور نگاهش می‌کرد، آرنجش را به جونگکوک زد.

آرام گفت:

«ببین...»

جونگکوک نگاهش را به تهیونگ داد.

«از وقتی اون پیام اومده، انگار رو ابرا راه میره.»

جیمین خندید.

«من که گفتم یه چیزی هست.»

نامجون صدایشان را شنید.

با لبخند گفت:

«ولش کنید...»

بعد نگاهی به تهیونگ انداخت.

«بعضی احساس‌ها، خودشون زمان می‌خوان.»

تهیونگ چیزی از حرف‌هایشان نشنید.

فقط دوباره به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد.

و بی‌اختیار...

برای چندمین بار لبخند زد.


---
این پارت رو میپرستم
دیدگاه ها (۱۱)

پارت سیزدهم شب کنار ساحل نشستیم.سرم رو روی شانه‌ی جونگکوک گذ...

ادامه پارت ۱۹صبح روز بعد.ات وارد شرکت شد.اما چیزی عجیب بود.ج...

آخرین بحث پارت ۱۱

پارت ۸چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.اون روز بعد از کلاس، ...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐صبح، نور خورشید از میان پرده‌...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۲ — خیانترینا هنوز به جمله‌ی مرد خیره مانده...

شاگرد لوس من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط