{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکشن یائویی سانزو ریندو

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩-‌ - - - - - -‌ - - - - - - پارت بیست و چهارم:

لبهاشو به گوش ریندو رسوند:حالت خوبه ریندو؟
صداش مثل یه وودکای غلیض و قدیمی از حنجره‌ش خارج شد و توی گوش ریندو پیچید

الکل،تا مغز ریندو نفوذ کرده بود-حالا حتی به زور میتونست جلوی پاشو ببینه اما تصاویر،تار و شلخته جلوی چشمش می‌چرخیدن!

ریندو،زمزمه کرد:اون شب صدای رانو ‌شنیدم!

برای یک لحظه خون توی رگهای سانزو یخ زد-فکر اینکه اون شب چه اتفاقی بینشون افتاد، یه مدت کابوس شبهاش شده بود!
ریندو،ادامه داد:میگفت من نمیتونم یه
بچه کو-نی باشم که به همه می*ده!

و بعد،دست سانزو روی شونه‌ی ریندو مشت شد و رین شلوار پارچه‌ای مشکیشو،توی چنگ گرفت
:ولی من همون موقع به تو می*دادم!

قلب سانزو از بی‌کسی رین توی سینه‌ش فشرده شد و بعد-صدای ریندو نفسشو هم بند اورد:ران فهمیده بود،میدونست من و تو سکس داریم!

لبهای ریندو،با بغض و حسرت دوباره‌ای که توی وجودش جوونه زده بود روی سینه‌ی سانزو نشستن و بوسیدنش و صداش،بریده‌ از توی گلوش بیرون زد:بعد از اون شب اول دعوامون که ولم کردی-مطمئن شد چخبره!

سانزو حس میکرد که دنیا داره دوره سرش میچرخه اما ریندو بس نمیکرد:همه‌ی اینا تقصیره منه چون مثل یه هرزه‌ی لعنتی بودم!

قلب سانزو توی سینش له شد و تنش توی آتیش خشم سوخت-اینبار دیگه واقعا خودشو مقصر میدونست،باید خودشو مقصر میدونست چون از رابطه‌ی پنهانیشون خسته شده بود

چون از اینکه هر لحظه ممکن بود بقیه بفهمن بین اونا چخبره خسته شده بود-از همه چیز خسته شده بود و اون دعوا جرقه‌ش بود...!

و ریندو روی تنش ولو شد-بیهوش شده بود!
اما حتی در نهایتِ مهمونی هم،ذهن و روح سانزو همچنان در گردش بود-چونکه مسخ حرفهای ریندو شده بود!

-------

اوایل پاییز سردی که به زمستون میرفت بعد از گذشت چند روز از اون جشن،سانزو تصمیم خودشو گرفته بود

باید به ریندو میر‌سید-گوره پدر هرکسی که بخواد دوباره جلوشونو بگیره...اصلا مگه کوکو نتونست!؟

سانزو جمله های انگیزشی زیادی رو توی سرش ردیف کرده بود که بگه و امیدوار بود که بتونه ریندو رو به خودش برگردونه

به بهانه‌ی دیدن سویون-دست کوکو رو گرفت و همراه خودش راه انداخت-اونطور که گفته بود،ریندو توی خونه‌شون میموند،البته فقط اون روز رو!

ران و سویون یه مسافرت چند هفته ای رو پشت سر می‌گذاشتن و رین فقط رفته بود که چندتا مدارک از خونه برداره و حالا سانزو با یه خرید گنده راه افتاده بود اونجا!

پشت در وایساد و زنگ زد-
ریندو توی خونه مشغول بیرون اوردن مرغ از فر بود :وای،بوی خوبی میده!

درد های گره طور وحشتناکی که توی بازو و ساعدش می‌پیچیدن-داشت دیوونش میکرد!
نمیتونست حتی شونه‌شو تکون بده-مفصل ها و عصب های دستش کلا آسیب دیده بودن و کل دست و بازوش توی گچ و باند پیچیده شده بود

╭─────┈┈┈.°୭‌       
╰┈➤ 🌈
 .𝂅  ִ ◯⃘ 𝆬 .  𞥊ֹ ׄ   𝇈⃝☁️𓂃
۫  ︩︪𔓕 🔥ৎ  Ɨɑց:: #سانزوxریندو  𝆺𝅥
دیدگاه ها (۰)

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

| ازتو تا ابدیت | فصل اول ~ بخش اول ~چپتر سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط