{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکشن یائویی سانزو ریندو

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩-‌ - - - - - -‌ - - - - - - پارت بیست و پنجم:

هرچند تصور خوردن اون مرغ باعث می‌شد دردش رو فراموش کنه-صدای زنگ-رویای ریندو رو قطع کرد:لعنتی!

همونطور که به سمت در میرفت،به درد وحشتناک بازوش که یکهو،هزاران برابر شده بود توجه کرد‌
دستش رو زیره آرنجش گذاشت و ناله‌ی عصبیش از مابین لبهاش بیرون پرید:بله؟!

زنگ در،دوباره زده شد و درد توی بازوش کمتر از قبل نمایان شد-با اینحال رنگ صورتش از کم خونی و بی حالی پریده بود:اومدم دیگه‌!

داد زد و بعد زیره لب غرید:چه خریه‌...؟!

ریندو،در رو باز کرد و کوکو جلوش دست به سینه وایساد:کوکو؟
قبل از هر حرفی از سمت کوکو-سانزو خودش رو جلو کشید و بهش تنه زد تا از جلوی در کنار بره و صدای کوکو رو دراورد:خیلی بچه‌ای هاروچیو!

تو یک آن سانزو توی چارچوب در وایساده بود و توی صورت ریندو نگاه میکرد-ریندو به این فکر میکرد که سانزو قبلا هم قدش بوده اما الان دیگه نیست!

و بعد از اون، لبخند سانزو-نزدیکی بیش از حدش و حرف های بلند توی نگاهش ریندو رو وحشت زده کردن-نگاه میخکوب کننده و حریص سانزو حاله‌ی محو اضطراب رو روی صورت ریندو زنده کرد

سانزو محکم و ملیح گفت:سلام!

و صداش مثل جریان آب گرم توی بدن ریندو روان شد-اضطرابش مثل شکر توی آب حل شد و کنار رفت و جرقه های شادی توی شکمش قل قل کرد

کوکو سرفه زد و با یه چیزی به بازوی سانزو کوبید:گم میشی کنار یا نه؟
سانزو-نگاهشو از ریندو گرفت و ریندو-با باز گذاشتن در به داخل دعوتشون کرد:ران گفت که مدارکو‌ بدم بهت...!

کوکو وارد خونه شد و سانزو در رو کوبید:منم گفتم حالا که کوکو میاد-بیام یه سر بهت بزنم!

سرما ستون فقرات ریندو رو طی کرد-یک چیزی از گردن تا پایین کمرش سر خورد و فرو ریخت،سانزو بعد از چندین سال برگشته بود-برگشته بود تا فقط بهش سر بزنه!

با سکوتش-سانزو و کوکو نگاه رد و بدل کردن اما ریندو ندید-خودشو به آشپز خونه رسوند و سعی کرد با دست چپ در فر رو باز کنه:بزارش‌ روی مبل-ناهار میخورین؟!

طوری "نونِ" "میخورین" رو تلفظ کرد که به زور شنیده شد،نه...نمیخواست وا بده
رویی نداشت که به صورت سانزو نگاه کنه و حظور کوکو،اینکه حقیقت رابطه‌شونو میدونست بیشتر خجالت زده‌ش میکرد!

اصلا خاطرات گذشته‌شون توی همین خونه اونو داشتن دیوونه میکردن-درواقع بخاطر همون خاطرات بود که ریندو زندگی با برادرش و سویون رو بیخیال شده بود

اون دوتا هنوز توی پذیرایی وایساده بودن-
ریندو یکهو معذب شد،به این فکر کرد که نکنه کوکو داره درموردش فکر میکنه،فکر کرد که نکنه کوکو به چشم یه باتم آسیب پذیر بهش نگاه کنه...
اینکه حرفهای دلشو به اون گفته بود-باعث میشد یه جورایی ترس برش داره!

╭─────┈┈┈.°୭‌       
╰┈➤ 🌈
 .𝂅  ִ ◯⃘ 𝆬 .  𞥊ֹ ׄ   𝇈⃝☁️𓂃
۫  ︩︪𔓕 🔥ৎ  Ɨɑց:: #سانزوxریندو  𝆺𝅥 ׅ𝆭   ࿚     ‌
دیدگاه ها (۰)

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

␥فیکشن‌ یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩-‌ - - - - - -...

| ازتو تا ابدیت | فصل اول ~ بخش اول ~چپتر سوم

| ازتو تا ابدیت | فصل اول ~ بخش اول ~ چپتر دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط