فیکشن یائویی سانزو ریندو
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندو
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت بیست و ششم:
یه جو خشک مابینشون افتاد اما ریندو جلوی فر وایساده بود،بی حواس دستشو به ظرف چسبوند و بعد،آخش بلند شد:لعنتی؟!
دستشو عقب برد اما سانزو پشت سرش وایساد و دستگیره هارو از دستش بیرون کشید:بده من!
و اون صدای کوفتی دوباره توی خونه پیچید-
برای ریندو،حتی ناقوس کلیسا هم نمیتونست انقدر آرامش بخش باشه!
نفس گرمش به گوش و گردن رین خورد-بوی عطرش توی بینیش پیچید و به چند سال قبل برگردوندش-هنوز ادکلونشو تغییر نداده بود،هنوز همونی رو میزد که ریندو بهش هدیه داده بود!
سانزو-خودشو کنار کشید و سینی رو روی میز گذاشت-اما ریندو بهش نگاه نکرد-نمیتونست درست و حسابی نفس بکشه-قلبش مثل اسب رم کرده میکوبید و حتی تشکر هم نکرد و فقط-خودشو روی صندلی کوبوند!
کوکو دوباره به سانزو چشم غره رفت و در مقابل یه پوزخند تحویل گرفت-وقتی پشت میز نشست
پرسید:وضعیت بازوت چطوره؟
ریندو با دست چپ چنگال رو نگهداشت و نامتمرکز توی بشقاب کوبید:افتضاح-مثل سگ درد میکنه!
سانزو گفت:حساب اون حرومزادهی دیوونه رو رسیدم-دیگه حتی جرئت نمیکنه به جایی که وایسادی نگاه کنه!
ریندو لبشو تکون داد که حرف بزنه-میخواست بگه من یه دختر فیس فیسو نیستم که نیاز به کمک تو داشته باشم اما سکوت کرد!
بعدش کوکو پرسید:دلیلی که بهت حمله کرد چی بود؟
ریندو تصمیم گرفت بدون چنگال غذا بخوره،پس تیکه مرغ رو با دست روی نون گذاشت و با سرفه زمزمه کرد:با زنش خوابیده بودم!
لقمه رو خورد و با لپ باد کرده غر زد:اصلا خوده زن خواست-مرتیکهی احمق باید یقهی اونو میگرفت!
حسادت مثل سیل توی تن سانزو جاری شد-
ریندو با یه زن خوابیده بود!
بوی حسادتش به دماغ کوکو رسید-نیشخند زد و روبه سانزو گفت:حقش بوده کتک بخوره مگه نه؟!
ریندو پوزخند زد و انگشت وسطشو به سمت کوکو گرفت،اما سانزو نگاهشو از روی ریندو برنداشت و با لبخند کمرنگ و خشکی سرشو تکون داد:ریندو زیادی لونده-خوش به حال دختره!
غذا توی گلوی رین پرید و نفسشو بند برد-نزدیک بود از شدت شوک خفه بشه و نگاهش دوباره به چشم های ناب و درخشان سانزو قفل شده بودن اما بعد با صدای کوکو مسیر نگاهشو تغییر داد:بگیر زنبق لوند...!
یه لیوان آب ریخت و به سمت ریندو گرفت-اما رین انقدر حول شده بود که دست راستشو تکون داد و درد دوباره توی سرتاسر بازوش پیچید و نفسشو بدتر برید:فاک...نمیخوام!
از روی صندلی پرید و عقبش زد:حرومزاده ها!
بیخیال غذای خوشمزهای شد که سویون واسش آماده کرده بود و به سمت پذیرایی راه افتاد
:این جعبه کوفتی چیه؟
سانزو خودشو جلو انداخت و جعبهی کادو شدهی روی میز رو به سمت ریندو گرفت:اینو برای بچه گرفته بودم-وقتی شنیدم کوکو داره میاد اینجا گفتم بیام و بهت بدمش!
نگاه ریندو،روی مکعب بزرگ صورتی خشک شد-نمیخواست قبولش کنه،دلش میخواست از دستش بگیره و توی آتیش شومینه بندازه
اما سویون چی؟ اون ناراحت میشد...
پس به هر سختی که بود دست سالمشو دراز کرد و جعبه رو گرفت
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
به قلم سنجین••••☆
🌩- - - - - - - - - - - - - پارت بیست و ششم:
یه جو خشک مابینشون افتاد اما ریندو جلوی فر وایساده بود،بی حواس دستشو به ظرف چسبوند و بعد،آخش بلند شد:لعنتی؟!
دستشو عقب برد اما سانزو پشت سرش وایساد و دستگیره هارو از دستش بیرون کشید:بده من!
و اون صدای کوفتی دوباره توی خونه پیچید-
برای ریندو،حتی ناقوس کلیسا هم نمیتونست انقدر آرامش بخش باشه!
نفس گرمش به گوش و گردن رین خورد-بوی عطرش توی بینیش پیچید و به چند سال قبل برگردوندش-هنوز ادکلونشو تغییر نداده بود،هنوز همونی رو میزد که ریندو بهش هدیه داده بود!
سانزو-خودشو کنار کشید و سینی رو روی میز گذاشت-اما ریندو بهش نگاه نکرد-نمیتونست درست و حسابی نفس بکشه-قلبش مثل اسب رم کرده میکوبید و حتی تشکر هم نکرد و فقط-خودشو روی صندلی کوبوند!
کوکو دوباره به سانزو چشم غره رفت و در مقابل یه پوزخند تحویل گرفت-وقتی پشت میز نشست
پرسید:وضعیت بازوت چطوره؟
ریندو با دست چپ چنگال رو نگهداشت و نامتمرکز توی بشقاب کوبید:افتضاح-مثل سگ درد میکنه!
سانزو گفت:حساب اون حرومزادهی دیوونه رو رسیدم-دیگه حتی جرئت نمیکنه به جایی که وایسادی نگاه کنه!
ریندو لبشو تکون داد که حرف بزنه-میخواست بگه من یه دختر فیس فیسو نیستم که نیاز به کمک تو داشته باشم اما سکوت کرد!
بعدش کوکو پرسید:دلیلی که بهت حمله کرد چی بود؟
ریندو تصمیم گرفت بدون چنگال غذا بخوره،پس تیکه مرغ رو با دست روی نون گذاشت و با سرفه زمزمه کرد:با زنش خوابیده بودم!
لقمه رو خورد و با لپ باد کرده غر زد:اصلا خوده زن خواست-مرتیکهی احمق باید یقهی اونو میگرفت!
حسادت مثل سیل توی تن سانزو جاری شد-
ریندو با یه زن خوابیده بود!
بوی حسادتش به دماغ کوکو رسید-نیشخند زد و روبه سانزو گفت:حقش بوده کتک بخوره مگه نه؟!
ریندو پوزخند زد و انگشت وسطشو به سمت کوکو گرفت،اما سانزو نگاهشو از روی ریندو برنداشت و با لبخند کمرنگ و خشکی سرشو تکون داد:ریندو زیادی لونده-خوش به حال دختره!
غذا توی گلوی رین پرید و نفسشو بند برد-نزدیک بود از شدت شوک خفه بشه و نگاهش دوباره به چشم های ناب و درخشان سانزو قفل شده بودن اما بعد با صدای کوکو مسیر نگاهشو تغییر داد:بگیر زنبق لوند...!
یه لیوان آب ریخت و به سمت ریندو گرفت-اما رین انقدر حول شده بود که دست راستشو تکون داد و درد دوباره توی سرتاسر بازوش پیچید و نفسشو بدتر برید:فاک...نمیخوام!
از روی صندلی پرید و عقبش زد:حرومزاده ها!
بیخیال غذای خوشمزهای شد که سویون واسش آماده کرده بود و به سمت پذیرایی راه افتاد
:این جعبه کوفتی چیه؟
سانزو خودشو جلو انداخت و جعبهی کادو شدهی روی میز رو به سمت ریندو گرفت:اینو برای بچه گرفته بودم-وقتی شنیدم کوکو داره میاد اینجا گفتم بیام و بهت بدمش!
نگاه ریندو،روی مکعب بزرگ صورتی خشک شد-نمیخواست قبولش کنه،دلش میخواست از دستش بگیره و توی آتیش شومینه بندازه
اما سویون چی؟ اون ناراحت میشد...
پس به هر سختی که بود دست سالمشو دراز کرد و جعبه رو گرفت
╭─────┈┈┈.°୭
╰┈➤ 🌈
.𝂅 ִ ◯⃘ 𝆬 . 𞥊ֹ ׄ 𝇈⃝☁️𓂃
۫ ︩︪𔓕 🔥ৎ Ɨɑց:: #سانزوxریندو 𝆺𝅥 ׅ𝆭 ࿚
- ۱.۵k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط