ناخدای عشق
ناخدای عشق
پارت یک________________♡
هوا آفتابی بود و دازای توی کشتی حوصلش سر رفته بود
_ دازای : اصلا حوصله ندارم ... امم بزار ببین این احمقا چیکار میکنن ... هیییی
* دونفر در حال دعوا کردن *
_ وایسید ببینم * با داد*
*از ترس عقب رفتن *
^^ ببخشيد
_آخرین بارتون باشه توی کشتی من دعوا کنید ....مگه خونه خالتونه هااان..همین الان از جولی چشمام گمشید برید سرکارتون یلااا
^^چشم ناخدا * با ترس *
ویو چویا
من توخونه نشسته بودم که مادرم آمد بم گفت :
پسرم چویا امروز برات یک کار پیدا کردم اونم با ناخدا دازای اوسامو... به یک نفر نیاز داشت
+چویا : واقعا .... شنیدم خیلی بد اخلاقه من نمیتونم اخلاق گوهشو تحمل کنم مامان ولی به خاطر تو باشه
مادر چویا چویا رو بقل میکنه و رو پیشونیش میبوستش و بهش افتخار میکنه
*صبح *
از خواب بیدار شدم و دیدم مادرم خابه برای خودم صبحونه درست کردم و لباسم رو پوشیدم و رفتم سمت کشتی ناخدا دازای اوسامو...وقتی که رسیدم از بزرگی این کشتی نزدیک بود از ترس بمیرم
+یا خود خدااا
ا
چند نفر بودن که اونایی که قد بلند دارن فقط میتونن برن داخل و من که خوب 160 بود قدم
^^پسر جون قدت چنده
+امممم..من قدم 179 هست
^^واقعا بت نمیاد ولی باشه بیا تو کشتی
*نفس راحت *
+مرسی خدا وای نزدیک بود به قدم شک کنن چرا باید شک کنن * تعجب*
ویو دازای
دیدم که همه دارن سوار کشتی میشن که یهو یک پسر کوتوله با موهای حنایی دیدم
_این فسقلی اینجا چیکار مکنه ...
تاحالا همچین پسری کوتوله ندیدم چطوری آمد تو کشتی هاااا فهمیدم با دوروغ ...الان برات میام
از بالا سرش پریدم و از ترس پسره پرت میشه تو آب
ادامه دارد
خوب چطور بود ❤🧡💛💚💙💜
پارت یک________________♡
هوا آفتابی بود و دازای توی کشتی حوصلش سر رفته بود
_ دازای : اصلا حوصله ندارم ... امم بزار ببین این احمقا چیکار میکنن ... هیییی
* دونفر در حال دعوا کردن *
_ وایسید ببینم * با داد*
*از ترس عقب رفتن *
^^ ببخشيد
_آخرین بارتون باشه توی کشتی من دعوا کنید ....مگه خونه خالتونه هااان..همین الان از جولی چشمام گمشید برید سرکارتون یلااا
^^چشم ناخدا * با ترس *
ویو چویا
من توخونه نشسته بودم که مادرم آمد بم گفت :
پسرم چویا امروز برات یک کار پیدا کردم اونم با ناخدا دازای اوسامو... به یک نفر نیاز داشت
+چویا : واقعا .... شنیدم خیلی بد اخلاقه من نمیتونم اخلاق گوهشو تحمل کنم مامان ولی به خاطر تو باشه
مادر چویا چویا رو بقل میکنه و رو پیشونیش میبوستش و بهش افتخار میکنه
*صبح *
از خواب بیدار شدم و دیدم مادرم خابه برای خودم صبحونه درست کردم و لباسم رو پوشیدم و رفتم سمت کشتی ناخدا دازای اوسامو...وقتی که رسیدم از بزرگی این کشتی نزدیک بود از ترس بمیرم
+یا خود خدااا
ا
چند نفر بودن که اونایی که قد بلند دارن فقط میتونن برن داخل و من که خوب 160 بود قدم
^^پسر جون قدت چنده
+امممم..من قدم 179 هست
^^واقعا بت نمیاد ولی باشه بیا تو کشتی
*نفس راحت *
+مرسی خدا وای نزدیک بود به قدم شک کنن چرا باید شک کنن * تعجب*
ویو دازای
دیدم که همه دارن سوار کشتی میشن که یهو یک پسر کوتوله با موهای حنایی دیدم
_این فسقلی اینجا چیکار مکنه ...
تاحالا همچین پسری کوتوله ندیدم چطوری آمد تو کشتی هاااا فهمیدم با دوروغ ...الان برات میام
از بالا سرش پریدم و از ترس پسره پرت میشه تو آب
ادامه دارد
خوب چطور بود ❤🧡💛💚💙💜
- ۴۹۸
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط