بخدا بعد تو این کوچ مرا خواهد کشت
بخدا بعد تو این کوچ مرا خواهد کشت
بعد دستان تو این قافیه ها هم مردند
حجله بستم سر هر کوچه برای قلبم
این حسودان همه حلوای دلم را خوردند
رفتنت قصه ی تلخیست که باور کردم
رفته از دست کجایی که بگیری دستم؟
از همان دم که شکستی همه پیمانها را
با همین پنجره پیمان رفاقت بستم
من و این صندلی خالی و یک فنجان چای
رو به این پنجره عمریست که ماوا داریم
بر سر اینکه زمان از حرکت دست کشید
من و این ساعت بی حوصله دعوا داریم
بسکه غمهای تو هر شب به دلم آوار است
عاقبت جان مرا غصه ی تو می گیرد
آنقدر زخم زدم بر تن این دفتر که
همه شب آخر هر شعر قلم می میرد.
بعد دستان تو این قافیه ها هم مردند
حجله بستم سر هر کوچه برای قلبم
این حسودان همه حلوای دلم را خوردند
رفتنت قصه ی تلخیست که باور کردم
رفته از دست کجایی که بگیری دستم؟
از همان دم که شکستی همه پیمانها را
با همین پنجره پیمان رفاقت بستم
من و این صندلی خالی و یک فنجان چای
رو به این پنجره عمریست که ماوا داریم
بر سر اینکه زمان از حرکت دست کشید
من و این ساعت بی حوصله دعوا داریم
بسکه غمهای تو هر شب به دلم آوار است
عاقبت جان مرا غصه ی تو می گیرد
آنقدر زخم زدم بر تن این دفتر که
همه شب آخر هر شعر قلم می میرد.
- ۱.۴k
- ۰۱ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط