ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.25
(روایت از زبان ا.ت)
---
شب طولانیتر از همیشه شد. چند بار از خواب پریدم. هر بار گوشیم رو چک کردم. تا ساعت دو هیچ پیام جدیدی نیومد. ساعت سه و بیست دقیقه ویبره رفت.
همون شماره.
"پنجره رو ببند"
دستم یه لحظه خشک شد. پرده رو کامل کشیده بودم، ولی پنجره یه کم باز بود. هوا میاومد تو. سریع بلند شدم و پنجره رو بستم. قفلش رو هم انداختم. بعد کنار دیوار نشستم و به گوشی خیره شدم.
چند دقیقه بعد پیام بعدی اومد:
"خوبه"
قلبم ریخت تو دلم. انگار میدیدم. انگار دقیقاً میدونست الان چی کار کردم.
(تو دلم با ترس آروم)
+ چطور میدونه؟ از کجا میبینه؟
گوشی رو زیر بالش گذاشتم و زانوهام رو محکم بغل کردم. دیگه خوابم نبرد. تا صبح فقط به صداهای بیرون گوش دادم. هر تقهای، هر صدای باد، هر قدم نگهبانها باعث میشد بدنم سفت بشه.
صبح که شد، با چشمهای قرمز از تخت اومدم پایین. صورت عادیم رو گذاشتم. بابا و مامان چیزی نپرسیدن. جونگ کوک هم مثل همیشه کمحرف از کنارم رد شد. من هیچی نشون ندادم.
تو آشپزخونه بودم که پیام بعدی اومد. این بار طولانیتر:
"امروز تنها نمون. حتی برای یک دقیقه"
لیوان تو دستم لرزید. آب ریخت رو پیشخون. سریع پاکش کردم و گوشی رو تو جیبم گذاشتم. به هیچکس چیزی نگفتم. فقط سر میز صبحانه بیشتر از همیشه ساکت نشستم.
بعد از صبحانه رفتم اتاق. در رو قفل کردم. پیامها رو یکی یکی دوباره خوندم. همه رو. از اولی تا آخری. هیچ کدوم اسمی نداشت. هیچ کدوم توضیح نمیداد کیه. فقط دستور و خبر و حس اینکه یکی دقیقاً حواسش به منه.
نزدیک ظهر یه پیام دیگه اومد. این بار فقط یه عکس. تار بود. ولی مشخص بود گوشهی دیوار ویلای خودمون. همون دیواری که از پنجره اتاقم دیده میشد. ساعت روی عکس مال همین امروز بود.
دستهام کاملاً سرد شدن. گوشی رو برعکس گذاشتم رو میز و چند قدم عقب رفتم.
(تو دلم)
+ داره از نزدیک عکس میگیره... الان... همین اطراف.
بلند شدم و رفتم کنار پنجره. پرده رو فقط یه سانت کنار زدم. حیاط خلوت به نظر میاومد. نگهبانها سر جاشون بودن. هیچکس مشکوکی دیده نمیشد. ولی عکس اونجا بود. مال همین امروز.
پیام بعدی سریع اومد:
"نبینمت کنار پنجره"
سریع پرده رو بستم و عقب اومدم. پشت به دیوار چسبیدم. نفسهام تند شده بود.
دیگه مطمئن بودم. این فقط تهدید نیست. یکی داره از خیلی نزدیک نگام میکنه. و من هنوز به هیچکس هیچی نگفتم.
گوشی دوباره ویبره رفت. این بار فقط دو کلمه:
"شب نزدیکه"
صفحه رو قفل کردم و چشمهام رو بستم. نمیدونستم شب قراره چی بشه. فقط میدونستم که باید تنها از پسش بربیاتم. حداقل فعلاً.
و اینکه هر لحظه ممکنه پیام بعدی بیاد...............
ادامه دارد...............
Forbidden Weakness
p.25
(روایت از زبان ا.ت)
---
شب طولانیتر از همیشه شد. چند بار از خواب پریدم. هر بار گوشیم رو چک کردم. تا ساعت دو هیچ پیام جدیدی نیومد. ساعت سه و بیست دقیقه ویبره رفت.
همون شماره.
"پنجره رو ببند"
دستم یه لحظه خشک شد. پرده رو کامل کشیده بودم، ولی پنجره یه کم باز بود. هوا میاومد تو. سریع بلند شدم و پنجره رو بستم. قفلش رو هم انداختم. بعد کنار دیوار نشستم و به گوشی خیره شدم.
چند دقیقه بعد پیام بعدی اومد:
"خوبه"
قلبم ریخت تو دلم. انگار میدیدم. انگار دقیقاً میدونست الان چی کار کردم.
(تو دلم با ترس آروم)
+ چطور میدونه؟ از کجا میبینه؟
گوشی رو زیر بالش گذاشتم و زانوهام رو محکم بغل کردم. دیگه خوابم نبرد. تا صبح فقط به صداهای بیرون گوش دادم. هر تقهای، هر صدای باد، هر قدم نگهبانها باعث میشد بدنم سفت بشه.
صبح که شد، با چشمهای قرمز از تخت اومدم پایین. صورت عادیم رو گذاشتم. بابا و مامان چیزی نپرسیدن. جونگ کوک هم مثل همیشه کمحرف از کنارم رد شد. من هیچی نشون ندادم.
تو آشپزخونه بودم که پیام بعدی اومد. این بار طولانیتر:
"امروز تنها نمون. حتی برای یک دقیقه"
لیوان تو دستم لرزید. آب ریخت رو پیشخون. سریع پاکش کردم و گوشی رو تو جیبم گذاشتم. به هیچکس چیزی نگفتم. فقط سر میز صبحانه بیشتر از همیشه ساکت نشستم.
بعد از صبحانه رفتم اتاق. در رو قفل کردم. پیامها رو یکی یکی دوباره خوندم. همه رو. از اولی تا آخری. هیچ کدوم اسمی نداشت. هیچ کدوم توضیح نمیداد کیه. فقط دستور و خبر و حس اینکه یکی دقیقاً حواسش به منه.
نزدیک ظهر یه پیام دیگه اومد. این بار فقط یه عکس. تار بود. ولی مشخص بود گوشهی دیوار ویلای خودمون. همون دیواری که از پنجره اتاقم دیده میشد. ساعت روی عکس مال همین امروز بود.
دستهام کاملاً سرد شدن. گوشی رو برعکس گذاشتم رو میز و چند قدم عقب رفتم.
(تو دلم)
+ داره از نزدیک عکس میگیره... الان... همین اطراف.
بلند شدم و رفتم کنار پنجره. پرده رو فقط یه سانت کنار زدم. حیاط خلوت به نظر میاومد. نگهبانها سر جاشون بودن. هیچکس مشکوکی دیده نمیشد. ولی عکس اونجا بود. مال همین امروز.
پیام بعدی سریع اومد:
"نبینمت کنار پنجره"
سریع پرده رو بستم و عقب اومدم. پشت به دیوار چسبیدم. نفسهام تند شده بود.
دیگه مطمئن بودم. این فقط تهدید نیست. یکی داره از خیلی نزدیک نگام میکنه. و من هنوز به هیچکس هیچی نگفتم.
گوشی دوباره ویبره رفت. این بار فقط دو کلمه:
"شب نزدیکه"
صفحه رو قفل کردم و چشمهام رو بستم. نمیدونستم شب قراره چی بشه. فقط میدونستم که باید تنها از پسش بربیاتم. حداقل فعلاً.
و اینکه هر لحظه ممکنه پیام بعدی بیاد...............
ادامه دارد...............
- ۶۲۶
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط