part rose white
part(5) 🤍rose white🤍
ماشین رو کنار زد و چاقو رو از دست دختر گرفت اما...اما خیلی دیر شده بود...به جسم بی جون دختر که بخاطر خونریزی شدید دستش غرق خون شده بود نگاهی کرد و زیر لب گفت..
تهیونگ:لعنتی...دختره کله شق..الان دوتامون و به کشتن میدی....
تهیونگ یه چیز رو خوب میدونست اینکه اگه الان این خبر رو به جئون بده..باید گور خودش رو با دستای خودش بکنه..
گوشی رو برداشت و اول به دکتر خصوصی جئون و بعد به جئون زنگ زد...
بیب بیب بیب...
بعد چند تا بوق گوشی رو برداشت و به گوشش نزدیک کرد و منتظر موند...
تهیونگ:عاااا..جونگکوک اینجا یه اتفاقی افتاده که نباید...
با همون لحن سرد همیشگیش پشت خط گفت..
جونگکوک:از دستت فرار کرد؟....
تهیونگ:نه تونستم بگیرمش فقط...
لحن جونگکوک کمی عصبی و ترسناک شد دقیقا مثل همون موقع هایی که میخواست یه نفر و بفرسته جهنم...
جونگکوک:فقط چی....
تهیونگ:چیز..خوب..رگش رو زد...
شاید الان فکر کنید جئون سر تهیونگ عربده کشید یا...وسایل اطرافش رو شکست اما نه...اون سکوت کرد...سکوکتی که مثل ارامش قبل از طوفان بود و این سکوت میتونست مهر این باشه که تهیونگ دیگه خودش رو مرده حساب کنه..پس بلافاصله گفت..
تهیونگ:ول..ولی لازم نیست نگران باشی...الا..الان حالش خوبه...دکتر رو خبر کردم مثل اینکه زیاد عمیق نبریده...
بعد یه سکوت طولانی و با لحن ترسناکی که لزر به تن هر ادمی مینداخت خیلی اروم گفت..
جونگکوک:بیارش عمارت...درضمن باهات کار دارم...
تهیونگ اب دهنش رو قورت داد و گفت...
تهیونگ:..باشه...
و تلفت رو قطع کرد....
1[November]2019
سه روز از اون اتفاق میگذشت، سه روز از بیهوش بودن ا/ت میگذشت، سه روز از بیدار بودن جئون میگذشت...جئون تو این سه روز از پیش دختر جم نخورد..غذا..دارو..عوض کردن پانسمان دستش همه این کار هارو خودش شخصن انجام میداد و هواسش کاملا پیش ا/ت بود و حتا کار های شرکت و باند رو هم سپرده بود به ادوارد و تهیونگ...
"عصر ساعت 04:37"
دخترک چشماش رو باز کرد که با هجوم زیاد نور اتاق سری چشماش رو دوباره بست و دوباره اروم اروم چشماش رو باز کرد وقتی چشمش به نور عادت کرد نگاهی به دور و برش انداخت و بعدم چشمش به باند و سرم دستش خورد...و یعدفعه تمام اتفاقات مثل یه کابوس از جلو چشماش رد شد..اخرین چیزی که یادشه حرف تهیونگ بود که گفت"دختره کله شق"و بعد سیاهی....سرم رو از دستش کند و دوتا دستاش رو رو سرش گذاشت و فشار داد تا بلکه از دست این سردرد موذی خلاص شه که در باز شد و قامت جئون که دستش یه سینی که داخلش یه ظرف سوپ و یکم نون بود نمایان شد به محض دیدن دختر با لحن ارومی گفت...
جونگکوک:پس پرنسسم بلخره بیدار شده...میدونی چقدر منتظر نگهم داشتی؟
لحنش کم کم ترسناک تر شد و چشماش تیره...
تر...و همین کافی بود که دخترک از ترس خفه شه...
جونگکوک:اصلا کی بهت اجازه داد به خودت اسیب بزنی؟ها؟..
صداش بالا رفت و با لحنی که عصبانیت ازش میبارید رو به دختر عربده زد..
جونگکوک:کی بهت اجازه داد به اموال من اسیب بزنی؟د جواب بده لعنتی...
دختر که از ترس تو خودش جمع شده بود و تموم اون مدت مثل یه خرگوش زخمی به زمین خیره شد بود صدای هق هقی ازش دراومد که از چشم جونگکوک دور نموند و با صدای بلند مثل روانیا ها شروع به خندیدن کرد...بعد یه مدت کم با ته مونده خندش تو صداش لب زد..
جونگکوک:لعنتی..چرا؟..چرا کاری میکنی که مجبور شم سر فرشتم داد بزنم؟ها؟چرا؟...
لحن جئون اروم تر شد اما هنوزم برای دختر ترسناک بود...در واقع هر چیزی که به جئون مربوط میشد براش ترسناک بود...
جئون با چند قدم اروم به سمت دختر اومد و دستش رو بالا اورد که سر دختر رو نوازش کنه اما دخترک به خیال اینکه قراره بزنتش دستاش رو سپر سرش کرد و چشماش رو محکم بست و گریش شدت گرفت...جئون با دیدن اون صحنه دستاش رو مشت کرد و رو به دختر لب زد..
جونگکوک:از من...
با تردید جملش رو کامل کرد اون ادمی نبود که تردید کنه اما این دفعه...
جونگکوک:از من میترسی؟...
دختر که دید هیچ ضربه ای به سرش وارد نشده کمی اروم شد و که سوال جونگکوک اون رو متعجب کرد....سرش رو بالا گرفت و به صورت جونگکوک خیره شد...تز ترسش نمیتونست حرفش رو به زبون بیاره اما از پشماش میشد خوند که دختر واقعا از جئون میترسه همون نگاه کافی بود که نگاه جئون دوباره سرد بشه...
جونگکوک:غذا و داروت رو به موقع بخور...
به سمت در برگشت که بره اما مثل اینکه چیزی یادش افتاد و برگشت سمت دختر گفت...
پایان(5)part
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
ماشین رو کنار زد و چاقو رو از دست دختر گرفت اما...اما خیلی دیر شده بود...به جسم بی جون دختر که بخاطر خونریزی شدید دستش غرق خون شده بود نگاهی کرد و زیر لب گفت..
تهیونگ:لعنتی...دختره کله شق..الان دوتامون و به کشتن میدی....
تهیونگ یه چیز رو خوب میدونست اینکه اگه الان این خبر رو به جئون بده..باید گور خودش رو با دستای خودش بکنه..
گوشی رو برداشت و اول به دکتر خصوصی جئون و بعد به جئون زنگ زد...
بیب بیب بیب...
بعد چند تا بوق گوشی رو برداشت و به گوشش نزدیک کرد و منتظر موند...
تهیونگ:عاااا..جونگکوک اینجا یه اتفاقی افتاده که نباید...
با همون لحن سرد همیشگیش پشت خط گفت..
جونگکوک:از دستت فرار کرد؟....
تهیونگ:نه تونستم بگیرمش فقط...
لحن جونگکوک کمی عصبی و ترسناک شد دقیقا مثل همون موقع هایی که میخواست یه نفر و بفرسته جهنم...
جونگکوک:فقط چی....
تهیونگ:چیز..خوب..رگش رو زد...
شاید الان فکر کنید جئون سر تهیونگ عربده کشید یا...وسایل اطرافش رو شکست اما نه...اون سکوت کرد...سکوکتی که مثل ارامش قبل از طوفان بود و این سکوت میتونست مهر این باشه که تهیونگ دیگه خودش رو مرده حساب کنه..پس بلافاصله گفت..
تهیونگ:ول..ولی لازم نیست نگران باشی...الا..الان حالش خوبه...دکتر رو خبر کردم مثل اینکه زیاد عمیق نبریده...
بعد یه سکوت طولانی و با لحن ترسناکی که لزر به تن هر ادمی مینداخت خیلی اروم گفت..
جونگکوک:بیارش عمارت...درضمن باهات کار دارم...
تهیونگ اب دهنش رو قورت داد و گفت...
تهیونگ:..باشه...
و تلفت رو قطع کرد....
1[November]2019
سه روز از اون اتفاق میگذشت، سه روز از بیهوش بودن ا/ت میگذشت، سه روز از بیدار بودن جئون میگذشت...جئون تو این سه روز از پیش دختر جم نخورد..غذا..دارو..عوض کردن پانسمان دستش همه این کار هارو خودش شخصن انجام میداد و هواسش کاملا پیش ا/ت بود و حتا کار های شرکت و باند رو هم سپرده بود به ادوارد و تهیونگ...
"عصر ساعت 04:37"
دخترک چشماش رو باز کرد که با هجوم زیاد نور اتاق سری چشماش رو دوباره بست و دوباره اروم اروم چشماش رو باز کرد وقتی چشمش به نور عادت کرد نگاهی به دور و برش انداخت و بعدم چشمش به باند و سرم دستش خورد...و یعدفعه تمام اتفاقات مثل یه کابوس از جلو چشماش رد شد..اخرین چیزی که یادشه حرف تهیونگ بود که گفت"دختره کله شق"و بعد سیاهی....سرم رو از دستش کند و دوتا دستاش رو رو سرش گذاشت و فشار داد تا بلکه از دست این سردرد موذی خلاص شه که در باز شد و قامت جئون که دستش یه سینی که داخلش یه ظرف سوپ و یکم نون بود نمایان شد به محض دیدن دختر با لحن ارومی گفت...
جونگکوک:پس پرنسسم بلخره بیدار شده...میدونی چقدر منتظر نگهم داشتی؟
لحنش کم کم ترسناک تر شد و چشماش تیره...
تر...و همین کافی بود که دخترک از ترس خفه شه...
جونگکوک:اصلا کی بهت اجازه داد به خودت اسیب بزنی؟ها؟..
صداش بالا رفت و با لحنی که عصبانیت ازش میبارید رو به دختر عربده زد..
جونگکوک:کی بهت اجازه داد به اموال من اسیب بزنی؟د جواب بده لعنتی...
دختر که از ترس تو خودش جمع شده بود و تموم اون مدت مثل یه خرگوش زخمی به زمین خیره شد بود صدای هق هقی ازش دراومد که از چشم جونگکوک دور نموند و با صدای بلند مثل روانیا ها شروع به خندیدن کرد...بعد یه مدت کم با ته مونده خندش تو صداش لب زد..
جونگکوک:لعنتی..چرا؟..چرا کاری میکنی که مجبور شم سر فرشتم داد بزنم؟ها؟چرا؟...
لحن جئون اروم تر شد اما هنوزم برای دختر ترسناک بود...در واقع هر چیزی که به جئون مربوط میشد براش ترسناک بود...
جئون با چند قدم اروم به سمت دختر اومد و دستش رو بالا اورد که سر دختر رو نوازش کنه اما دخترک به خیال اینکه قراره بزنتش دستاش رو سپر سرش کرد و چشماش رو محکم بست و گریش شدت گرفت...جئون با دیدن اون صحنه دستاش رو مشت کرد و رو به دختر لب زد..
جونگکوک:از من...
با تردید جملش رو کامل کرد اون ادمی نبود که تردید کنه اما این دفعه...
جونگکوک:از من میترسی؟...
دختر که دید هیچ ضربه ای به سرش وارد نشده کمی اروم شد و که سوال جونگکوک اون رو متعجب کرد....سرش رو بالا گرفت و به صورت جونگکوک خیره شد...تز ترسش نمیتونست حرفش رو به زبون بیاره اما از پشماش میشد خوند که دختر واقعا از جئون میترسه همون نگاه کافی بود که نگاه جئون دوباره سرد بشه...
جونگکوک:غذا و داروت رو به موقع بخور...
به سمت در برگشت که بره اما مثل اینکه چیزی یادش افتاد و برگشت سمت دختر گفت...
پایان(5)part
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
- ۱۲.۷k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط