part rose white

part(6) 🤍rose white🤍


به سمت در برگشت که بره اما مثل اینکه چیزی یادش افتاد و برگشت سمت دختر گفت...
جونگکوک:و همچنین فکر فرار به سرت نزنه چون دفعه بعدی وجود نداره و اتفاقات خوبی برات نمیفته...
به سمت در رفت و همنطور که پشتش به دختر بود و یه دستش رو دستگیره در گفت..
جونگکوک:از خدمتکار میپرسم که داروهات و غذا هات رو خوردی یا نه پس هواست رو جمع کن...
و بعد از در بیرون رفت...
دختر بعد از بیرون رفتن جئون سرش رو سمت سینی غذایی که کنار تخت براش گذاشته بود برگشت و با خودش زمزمه کرد..
ا/ت:چرا طوری رفتار میکنی که انگار برات مهمم جئون....چرا..من...من..فقط..دردسرم...

"شب ساعت 11:23"

از صبح به خاطر بی میلی که نسبت به غذا داشت نتونست اونا رو بخوره ولی چون میدونست اگه نخوره خدمتکارا به جئون میگن پس ظرف ناهار و شامش رو تو سطل اشغال خالی کرد و به خدمتکارا گفت که غذا رو خورده و داروهاش رو با شکم خالی خورده بود و همین باعث شده بود که معدش درد بگیره اما به روی خودش نیاورد سعی کرد بخوابه...

و بریم اینور سراغ عاشق داستانمون "جئون" بلخره بعد یه روز کسل کننده دیگه برگشت به خونه به امید دیدن معشوقش...
به محض وارد شدنش خدمه عمارت جلوش صف بستن و 90 درجه جلوش خم شدن...و جئون دوباره با همون لحن سرد همیشگیش لب زد...
جونگکوک:ا/ت کجاست؟...
خدمتکار ارشد:داخل اتاقشون هستن فک کنم خابیدن...
جونگکوک:اوم..خیلیه خوب میتونین برین...
و بعد به سمت اتاق ا/ت یا بهتره بگیم معشوقش رفت..تنها چیزی که الان ارومش میکرد...
از اونجایی که خدمتکار گفته بود شاید خواب باشه در خیلی اروم و با ملاحضه باز کرد تا دختر بیدار نشه..درست بود که بخاطر نگاه صبحش ازش کمی دلسرد شده بود اما بازم دوستش داشت..بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنید...خوب باید بگم که این معجزه عشقه..

"نیمه شب ساعت 03:15"
بخاطر درد شدید معدش از خواب بیدار شد و با جسم سنگینی که محکم گرفته بودتش مواجه شد اولش یکم شوکه شد اما بیشتر که دقت کرد فهمید که جئونه ایندفعه زیاد تعجب نکرده بود چون دفعه اولی نبود که اینطوری بغل جئون خوابیده قبلا هم چند باری شده بود که وقتی از خواب بیدار میشه چهره جئون رو ببینه البته وقتی خواب بود از نظرش خیلی بامزه میومد برعکس وقتی که بیدار بود...6

سرش رو به چب و راست تکون داد تا از این فکرای مسخره در بیاد..بخاطر تکون کوچیکی که خورده بود دستای جئون دورش محکم تر شد که باعث فشار اومدن به معدش شد و اخ تقریبا بلندی گفت و همین جمله برای بیدار کردن جئون کافی بود...
جونگکوک:چیشده؟حالت خوبه؟
ا/ت:هی...هیچیم نیست..خوب..بم..
بخاطر دردی که داشت نمیتونست درست حرف بزنه و به لکنت افتاده بود..
جونگکوک:قیافم شبیه احمقاس؟....
ا/ت:چی..من..من کی همچین حرفی زدم...
جونگکوک:نیاز نیست حتما بگی..اینکه انتظار داری دروغات رو باور کنم خودش ثابت میکنه که فک میکنی احمقم...
دختر سرش رو پایین انداخت..
جونگکوک بعد کمی مکث گفت..
جونگکوک:ببینم..معدت درد میکنه مگه نه؟...
ا/ت:تو..تو....از کجا...
جونگکوک:اره یا نه
با سرش حرف جئون رو تایید کرد که جئون گره محکم دستاش رو از دختر باز کرد و بیرون رفت.. چند لحظه بعد با یه لیوان اب و یه بسته قرص و یه کیسه اب گرم وارد اتاق شد کیسه رو روی دل دختر گذاشت و قرص رو به دختر داد بعد بلند شد که جای خالی قرص رو تو سطل اشغال بریزه که با غذایی که دکتر گفته بود برای ناهار و شام دختر اماده کنن مواجه شد با عصبانیت سمت دختر برگشت و گفت...


پایان(6)part
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆
♡☆♡☆♡
لایکا نسبت به بازدید کننده ها خیلیییی کمه هااااا همنطوری پیش بره احتمال اینکه این فیک رو ادامه بدم کمه...
دیدگاه ها (۱۸)

دیس ایز ایلان ماسک🤣🤣🤣

part(5) 🤍rose white🤍ماشین رو کنار زد و چاقو رو از دست دختر گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط