{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت انتخاب من

پارت۷. انتخاب من





&سوا دوباره زنگ زدی؟
سوا:اره جواب نمیده
&زنگ میزدی محل کارش
سوا: چندساعت پیش زنگ زدم گفتن رفته سفارشا رو تحویل بده هنوز نیومده
&پس این دختر کجاست ۱۲ شبه هنوز نیومده خونه بریم ایستگاه پلیس؟
سوا:خاله اخه چی بگیم ، بگیم دختر ۲۰ ساله گم شده
&چیکارکنم دارم از دلشوره میمیرم
سوا:نگران نباش پیداش میشه خب؟بزار برم قرصاتو بیارم امشب پیشت میمونم
&باشه
رفت اشپزخانه که قرصا رو بیاره تلفنش زنگ خورد شماره ناشناش بود جواب داد
سوا:بله؟
٫سلام شما دوست اونجو بودین چندساعت پیش زنگ زدین؟
سوا:بله خودمم شما؟
٫من همکارشم اونجو هنوز نیومده خونه؟
سوا:نه شما میدونی کجاست
٫نه متاسفانه ولی ادرس اخرین جایی که بسته داشته رو پیدا کردم ولی جای پرتیه برات میفرستم از دوربین مغازه های اطراف اونجا شاید بتونی پیداش کنی
سوا:واقعا؟ازت ممنونم پس الان برام بفرست تلفن قطع کرد و قرصا رو برداشت برگشت حال
سوا:خاله من الان باید برم جایی تو قرصات بخور بخواب من به مامان بزرگم میگم بیاد پیشت باشه
&این نصفه شب کجا میری دختر
سوا:کار مهم دارم زود میام باشه
&باشه مراقب خودت باش
سویشرتش پوشید و رفت بیرون که صدای پیام ادرس اومد براش سریع از پله ها رفت پایین
سوا:الو مامان بزرگ میتونی یه‌سر بری خونه اونجو............
.
.
.
چشماشو باز کرد داشت هوشیار میشد که سرش تیر بدی کشید خون روی سرش که به بدنش رسیده بود و حس میکرد.. سرشو بلند کرد توی همون زیرزمین بود دستاش بسته بودن به صندلی یکم تکون خورد ولی بی فایده بود نمیتونست تکون بخوره فقط خودشو خسته میکرد لعنتی زیرلب گفت داشت فکرمیکرد چطوری خودشو نجات بده درسته زور نداشت ولی هوشی از هزاران کتاب مختلف داشت که همین براش کافی بود همینکه تکون میخورد دستش به قفل پشتش خورد فهمید با قفل بستنش با دستاش قفل لمس کرد فهمید چه نوع قفلیه چراغی توی مغزش جرقه خورد کمی خم شد و گیره ی شلوارشو دراورد و با قفل ور رفت چون نمیدیدش باز کردنش سخت میشد ولی ناممکن نبود..........
.
.
.
تکه ای از استیک و برید و توی دهنش گزاشت و کمی از شرابش سر کشید در باز شد و قامت سئوجونگ نمایان شد با کیسه ای به طرف میز اومد و پلاستیک روی میز گزاشت
°دختره پیک بوده سفارشارو اورده
با شنیدن این حرف عصبی غرید
جونکوک:پس این درختا جلوی در چه غلطی میکنن همینطور شد که جاسوس وارد عمارت من شد وقتی یه پیک دزدکی وارد عمارتم میشه چه انتظاری میشه داشت
°نیروهای امنیتی رو افزایش میدم
عصبانی چنگال پرت کرد روی میز با دستمال دور دهنشو تمیز کرد و بلندشد
جونکوک:بفهم این دختره چطور پزشکی بلده خانوادشم در بیار درظمن حواست باشه فرارنکنه
°بیخیال اون فقط یه دختر پیکه از این جرئتا نداره
جونکوک:احتیاط شرط عقله.........
.
با دقت دوربین مغازه و میگشت.....که چشمش به یه موتوری با همون پلاک خورد بلاخره پیداش کرد یکم دور بود بیرون اومد و تاکسی گرفت....
.
همینطور که مشغول باز کردن قفل بود کم مونده بود باز بشه صدایی از بیرون شنید چشماشو بست و خودشو به خواب زد..طولی نکشید که در باز شد و صدای قدم های یکی پخش شد
°هوی
همینطوری بی حرکت بود که دوباره صدایی شنید
°گوشیش
فرد:بفرمایید قربان
فکرش درگیر شد درباره گوشی اون حرف میزدن
°چقد تماس بی پاسخ..... درو قفل کن حواست بهش باشه
فرد:چشم قربان
.
.
دیدگاه ها (۰)

پارت۸. انتخاب من همه‌جا سکوت بود..صدای تپش قلبش توی سرش ا...

پارت۹. انتخاب من ۱۲شب سئول:بچه‌ی دوازده ساله اشکاش مثل ...

پارت۶. انتخاب من ٬جلوتر جلوی در اصلی بزار.سردسرشو تکون داد...

پارت۵. انتخاب من با اعصبانیت پله ها رو بالا رفت و در زد ب...

پارت۱۳. انتخاب من آ:خانم تا اتاقتون همراهیتون میکنمبدون هیچ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط