{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 82

پارت 82
سری تکون دادم و خواستم از اتاق برم بیرون که صداش مانع کارم شد:_راستش مهرداد میخواستم یه چیز دیگه هم بت

بگم با بهت برگشتم عقب و نگاش کردم:_چیشده...سرشو انداخت پایین و بعد از کلی مکث گفت:راستش اونروز

تصادف به خانومت یه ضربه ی محکمی وارد شده ضربه ای که باعث شده بخشی از حافظشو که براش سخت و دردناک

بوده رو از دست بده...با بهت نگاش کردم:نه این امکان نداره...نه سعیده ی من...خانوم من...این ممکن نیست

با من من گفتم:_چ..یکار...می...تونیم بک...نیم...راستش الان تو شرایطی نیس که بخوایم بهش بفهمونیم که بخشی از

حافظشو از دست داده چون ممکنه به مغزش فشار وارد بشه و حالش بدتر از این بشه...چشمهام پراز اشک شد حالا

باید چیکار میکردم دست روی دست میزاشتمو سعیدمو از دست میدادم.همینجور ماتم برده بود و فقط ب

حرفای دکتر گوش میدادم:_راستش یه راه حل هست برای برگشتن خاطراتش..._چه راه حلی...فقط یه شوک

یا یه خاطره یا یه چیز ارزشمند میتونه اونو برگردونه...بعد از خداحافظی از دکتر به سمت اتاق سعیده راه افتادم بین

راه همش به حرفای دکتر فکر میکردم
باید چیکار میکردم...اه لعنتی همش تقصیر منه گندیه که خودم زدم پس باید

خودم درستش کنم...بعد از تقه ای به در وارد اتاق شدم پرستار مشغول کارهای مرخصی سعیده بود...دوقدم به

سمت تختخواب سعیده برداشتم...خواب بود...پرستار سری برام تکون داد و از اتاق خارج شد روی صندلی نزدیک تخت

نشستم دستای سعیده رو تو دستام گرفتم اروم گفتم:_سعیده خانومی بلند شو دیگه...حس کردم دستاش تکون

خورد به صورتش نگاه کردم انگار داشت بهوش میومد...چشمهاشو باز کرد اول نگاهی به اطرافش کرد و بعد به من...با

دیدن من تو اون وضعیت دستاشو از دستام جدا کرد و باتعجب گفت:_شما کی هستید؟اینجا چیکار میکنید؟باشنیدن
دیدگاه ها (۱)

he Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۲۶ویو لیاـدکتر دست...

My nurse

#in_your_eyes part_80ویو جونگ کوکهمچنان دستم دورش بود...انگا...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_13وارد آشپزخانه شدم..میخواست...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴³ویو: جونگ‌کوکماشین جلوی بیمارستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط