قلب های شکسته پارت ۵
قلب های شکسته پارت ۵
همان شب - عمارت موریارتی
ایزومی : ولی فکر کنم ویلیام و شرلوک از هم خوششون بیاد
سکوت سنگینی بعد از حرف ایزومی افتاد.
آلبرت لیوان شراب را نصفه روی میز گذاشت و با چشمان سبز زمردیاش به ایزومی خیره شد. «...چی گفتی؟»
ایزومی روی مبل لم داد. همان لبخند را داشت – آن لبخند خورشیدی که این بار تهاش یه چیز شیطانآمیز بود. گربه نارنجی روی پایش حلقه زد.
«گفتم ویلیام و اون کارآگاهه خیلی به هم میان.» پوزخندش عمیقتر شد. «هردوشون موهای تاریک ندارن ولی اون یکی مشکیه این یکی بلوند... ولی چشماشون هر دو مثل تیغ برند. هر دو آروم و مودبان اما وقتی لازم بشه روح ندارن. هر دو دنیا رو از زاویه بالا میبینن.» شمرد با انگشتانش.
ویلیام از پشت پیانو بلند شد. حرکتش آهسته و موقر بود، مثل همیشه. آمد روبروی ایزومی ایستاد.
«ایزومی.»
«بله برادر بزرگوار؟» با چشمان قرمز تیره و معصومانه به بالا نگاه کرد. (ایزومی درحال خر کردن ویلیام)
«داری شوخی های خطرناک میکنی.»
«کی من؟» پلک زد. «من فقط گفتم اگر روزی شما دو تا با هم روبرو بشید و به جای مبارزه...»
«ایزومی.» صدای ویلیام آرام بود اما تهاش چیزی شبیه هشدار داشت.
لوئیس که تا حالا ساکت روی صندلی گوشه اتاق کتاب میخواند، بدون اینکه نگاهش را بلند کند، گفت: «من از اول گفتم بکشمش.»
آلبرت نفس عمیقی کشید و به ایزومی نگاه کرد. «تو داری با این حرفات کار ما رو سختتر میکنی، میدونی؟»
ایزومی شانه بالا انداخت. گربه را بغل کرد و بلند شد. رفت به سمت پنجره.
چند ثانیه بعد، بدون اینکه برگردد، گفت:
«باشه، باشه. شوخی کردم.»
مکث کرد.
«...نصفش.»
---
سه روز بعد – اولین عملیات مشترک
سالن اپرای سلطنتی لندن – ساعت ۹ شب
قرار بود یک اشرافزاده به نام لرد کراسبی امشب کشته شود.
نه به دست ویلیام. قربانی را او انتخاب کرده بود، اما ابزار اعدام را خودِ اشرافزاده ساخته بودند. کراسبی صاحب چندین کارخانه نساجی بود که در آنها از کودکان کار استفاده میکرد. هفته پیش یکی از آن کودکان در دستگاه له شده بود و کراسبی جسد را شبانه در رودخانه انداخته بود.
هیچ دادگاهی قرار نبود او را محاکمه کند. پولش خیلی زیاد بود.
اما عدالت ویلیام جیمز موریارتی راه خودش را داشت.
امشب قرار بود کراسبی در جعبه مخصوص خودش در اپرا، با چاقویی که خودش سال پیش به یک خدمتکار زده بود، کشته شود. صحنه طوری طراحی شده بود که مثل حمله یک دشمن قدیمی به نظر برسد.
و این اولین عملیاتی بود که هر چهار نفر با هم در آن شرکت داشتند.
نقشها:
· ویلیام: طراح و فرمانده. پشت صحنه ایستاده بود، مثل همیشه.
· آلبرت: داخل سالن، با چند مقام دولتی. برای ساختن آلیبی.
· لوئیس: سایه. داخل راهروهای پشتی اپرا منتظر بود که اگر کسی خرابکاری کرد، ساکتش کند.
· ایزومی: تازهوارد.
وظیفه ایزومی ساده بود: کراسبی را قبل از رفتن به جعبهاش، در راهروی خلوت ملاقات کند. حواسش را پرت کند. ده ثانیه کافی بود تا لوئیس از پشت وارد شود.
اما هیچ عملیاتی تا به حال برای ایزومی ساده نبوده بود.
---
ایزومی لباس بلند مخملی به رنگ شرابی پوشیده بود. یقه باز، موهای بلوندش روی شانهها ریخته بود. جواهرات الماس بر گردن و مچهایش خودنمایی میکردند – جواهراتی که از یکی از دوستان اشرافیاش قرض گرفته بود.
وقتی لرد کراسبی از پلهها بالا میرفت، ناگهان با او روبرو شد.
«لرد کراسبی؟» ایزومی لبخند خورشیدیاش را زد – آن لبخونم که همه را ذوب میکرد. «چه افتخاری! من ایزومی هستم. شاید اسمم را شنیده باشید.»
کراسبی – مردی چاق و صورتقرمز با سبیلهای چرب – ایستاد. چشمانش روی سینه ایزومی ماند یک لحظه بیشتر از حد ادب.
«خانم ایزومی... آه، بله. همه لندن از شما حرف میزنه.» دستش را دراز کرد. «چه لباس باشکوهی.»
ایزومی دستش را گرفت و همزمان یک قدم نزدیکتر شد. بوی عطر گرانقیمتش را به بینی کراسبی فرستاد.
«خیلی ممنون. راستی... من شنیدم شما مجموعهدار آثار هنری هستید. درست شنیدم؟»
چشمان کراسبی برق زد. «دوست دارید ببینید؟ شاید بعد از اپرا...»
«چه ایده خوبی.»
در همین لحظه، سایهای از پشت سر کراسبی گذشت.
لوئیس.
اما ایزومی ناگهان چیزی دید که نقشه را به هم میزد.
در انتهای راهرو، یک مرد دیگر ایستاده بود. با کت کهنه، موهای مشکی ژولیده، و چشمانی که مثل تیغ همه چیز را اسکن میکرد.
شرلوک هولمز.
قلب ایزومی یک ضرب پرید.
شرلوک آنجا چیکار میکرد؟ تصادفی بود؟ تعقیبشان کرده بود؟ میدانست چه خبر است؟
در یک ثانیه، ایزومی تصمیم جدیدی گرفت.
همان شب - عمارت موریارتی
ایزومی : ولی فکر کنم ویلیام و شرلوک از هم خوششون بیاد
سکوت سنگینی بعد از حرف ایزومی افتاد.
آلبرت لیوان شراب را نصفه روی میز گذاشت و با چشمان سبز زمردیاش به ایزومی خیره شد. «...چی گفتی؟»
ایزومی روی مبل لم داد. همان لبخند را داشت – آن لبخند خورشیدی که این بار تهاش یه چیز شیطانآمیز بود. گربه نارنجی روی پایش حلقه زد.
«گفتم ویلیام و اون کارآگاهه خیلی به هم میان.» پوزخندش عمیقتر شد. «هردوشون موهای تاریک ندارن ولی اون یکی مشکیه این یکی بلوند... ولی چشماشون هر دو مثل تیغ برند. هر دو آروم و مودبان اما وقتی لازم بشه روح ندارن. هر دو دنیا رو از زاویه بالا میبینن.» شمرد با انگشتانش.
ویلیام از پشت پیانو بلند شد. حرکتش آهسته و موقر بود، مثل همیشه. آمد روبروی ایزومی ایستاد.
«ایزومی.»
«بله برادر بزرگوار؟» با چشمان قرمز تیره و معصومانه به بالا نگاه کرد. (ایزومی درحال خر کردن ویلیام)
«داری شوخی های خطرناک میکنی.»
«کی من؟» پلک زد. «من فقط گفتم اگر روزی شما دو تا با هم روبرو بشید و به جای مبارزه...»
«ایزومی.» صدای ویلیام آرام بود اما تهاش چیزی شبیه هشدار داشت.
لوئیس که تا حالا ساکت روی صندلی گوشه اتاق کتاب میخواند، بدون اینکه نگاهش را بلند کند، گفت: «من از اول گفتم بکشمش.»
آلبرت نفس عمیقی کشید و به ایزومی نگاه کرد. «تو داری با این حرفات کار ما رو سختتر میکنی، میدونی؟»
ایزومی شانه بالا انداخت. گربه را بغل کرد و بلند شد. رفت به سمت پنجره.
چند ثانیه بعد، بدون اینکه برگردد، گفت:
«باشه، باشه. شوخی کردم.»
مکث کرد.
«...نصفش.»
---
سه روز بعد – اولین عملیات مشترک
سالن اپرای سلطنتی لندن – ساعت ۹ شب
قرار بود یک اشرافزاده به نام لرد کراسبی امشب کشته شود.
نه به دست ویلیام. قربانی را او انتخاب کرده بود، اما ابزار اعدام را خودِ اشرافزاده ساخته بودند. کراسبی صاحب چندین کارخانه نساجی بود که در آنها از کودکان کار استفاده میکرد. هفته پیش یکی از آن کودکان در دستگاه له شده بود و کراسبی جسد را شبانه در رودخانه انداخته بود.
هیچ دادگاهی قرار نبود او را محاکمه کند. پولش خیلی زیاد بود.
اما عدالت ویلیام جیمز موریارتی راه خودش را داشت.
امشب قرار بود کراسبی در جعبه مخصوص خودش در اپرا، با چاقویی که خودش سال پیش به یک خدمتکار زده بود، کشته شود. صحنه طوری طراحی شده بود که مثل حمله یک دشمن قدیمی به نظر برسد.
و این اولین عملیاتی بود که هر چهار نفر با هم در آن شرکت داشتند.
نقشها:
· ویلیام: طراح و فرمانده. پشت صحنه ایستاده بود، مثل همیشه.
· آلبرت: داخل سالن، با چند مقام دولتی. برای ساختن آلیبی.
· لوئیس: سایه. داخل راهروهای پشتی اپرا منتظر بود که اگر کسی خرابکاری کرد، ساکتش کند.
· ایزومی: تازهوارد.
وظیفه ایزومی ساده بود: کراسبی را قبل از رفتن به جعبهاش، در راهروی خلوت ملاقات کند. حواسش را پرت کند. ده ثانیه کافی بود تا لوئیس از پشت وارد شود.
اما هیچ عملیاتی تا به حال برای ایزومی ساده نبوده بود.
---
ایزومی لباس بلند مخملی به رنگ شرابی پوشیده بود. یقه باز، موهای بلوندش روی شانهها ریخته بود. جواهرات الماس بر گردن و مچهایش خودنمایی میکردند – جواهراتی که از یکی از دوستان اشرافیاش قرض گرفته بود.
وقتی لرد کراسبی از پلهها بالا میرفت، ناگهان با او روبرو شد.
«لرد کراسبی؟» ایزومی لبخند خورشیدیاش را زد – آن لبخونم که همه را ذوب میکرد. «چه افتخاری! من ایزومی هستم. شاید اسمم را شنیده باشید.»
کراسبی – مردی چاق و صورتقرمز با سبیلهای چرب – ایستاد. چشمانش روی سینه ایزومی ماند یک لحظه بیشتر از حد ادب.
«خانم ایزومی... آه، بله. همه لندن از شما حرف میزنه.» دستش را دراز کرد. «چه لباس باشکوهی.»
ایزومی دستش را گرفت و همزمان یک قدم نزدیکتر شد. بوی عطر گرانقیمتش را به بینی کراسبی فرستاد.
«خیلی ممنون. راستی... من شنیدم شما مجموعهدار آثار هنری هستید. درست شنیدم؟»
چشمان کراسبی برق زد. «دوست دارید ببینید؟ شاید بعد از اپرا...»
«چه ایده خوبی.»
در همین لحظه، سایهای از پشت سر کراسبی گذشت.
لوئیس.
اما ایزومی ناگهان چیزی دید که نقشه را به هم میزد.
در انتهای راهرو، یک مرد دیگر ایستاده بود. با کت کهنه، موهای مشکی ژولیده، و چشمانی که مثل تیغ همه چیز را اسکن میکرد.
شرلوک هولمز.
قلب ایزومی یک ضرب پرید.
شرلوک آنجا چیکار میکرد؟ تصادفی بود؟ تعقیبشان کرده بود؟ میدانست چه خبر است؟
در یک ثانیه، ایزومی تصمیم جدیدی گرفت.
- ۴۷۱
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط