ازدواج تحمیلی پارت ۲۲
ازدواج تحمیلی پارت ۲۲
همون لحظه که داشتم به لکهٔ آبگرفتگی خیره میشدم و سعی میکردم به درد پام فکر نکنم...
صدایی اومد.
اول یه خشخش بود. نرم. مثل وقتی موش از پشت دیوار رد بشه. بعد یه تقتق. بعد یه تلق.
سرم رو بلند کردم. نیکولای هم وول خوردنش رو متوقف کرد. سیگما نگاهش رو دوخت به سقف. فئودور برگشت از پنجره.
همه نگاه میکردیم.
سقف ترک خورد.
نه یه ترک کوچیک. یه شکاف بزرگ. از وسط اتاق، از یه گوشه به گوشهٔ دیگه. گرد و خاک ریخت توی هوا. ذرات ریز توی نور زرد لامپ رقصیدن.
بعدش همه چیز ریخت.
آجر. گچ. چوب. یه مشت آوار، یهو، مثل این که کسی زمین رو وارونه کرده باشه.
و توی اون آوار، دو تا سایه افتادند پایین.
اولی رو شناختم از راه رفتنش. همون شلختگی که توی قدم زدنش بود. همون پوزخندی که حتی وقتی نمیبینیش، حسش میکنی.
دازای.
دومی رو شناختم از فریادش. نه از صداس داد و خشمش چویا.
با قدرت جاذبه اومدند پایین. دازای یه کم افتاد رو شونه چویا، چویا با یه چرخش خودش رو توی هوا جمع کرد و زد به زمین، ایستاد.
مثل گربه.
چویا ایستاد، راست شد و اول نگاهش رفت به دازای. بعد به سیگما. بعد به نیکولای. بعد به فئودور.
بعد به من.
اما قبل از اینکه چویا حرف بزنه...
دازای حرف زد.
همون پوزخند لعنتی همیشگی رو داشت، ولی توی چشمهاش یه چیز دیگه بود. خستگی نبود. نگرانی نبود. عصبانیت بود. اون جور عصبانیتی که پشت خنده قایمش میکنی.
گفت: «تو خجالت نمیکشی؟»
نفس عمیق کشیدم. دستم رو روی زانوی سالمم فشار دادم.
«خودت موندی اینجا، بچهها رو دادی دست من...» (دازای تنبل خجالت بکش زنت رو دزدیدن)
صداش بلندتر شد. انگار داشت چیزهایی رو میگفت که توی راه اینجا هزار بار توی ذهنش مرور کرده بود.
«نمیدونی چقدر اذیت کردن! یوکی تا نصف شب بیدار موند و گریه کرد که مامان کجاست. یوری سیب نخورد، میگفت برای مامان نگه دارم. کای... کای هیچی نگفت. اصلاً حرف نزد. فقط نشست جلوی در خونه و نگاه کرد به خیابون.»
سکوت کرد. لبخندش جمع شد.
«میدونی اون بچه کی حرف نمیزنه؟ بچهای که ترسیده. ترس بزرگ. اونقدر بزرگ که دیگه حرف زدن بیفایدهست.»
دهنم خشک شد. بچهها رو تصور کردم. یوکی گریه کنان. یوری با سیب تو دستش. کای... کای جلوی در...
اشک جمع شد توی چشمام. دوباره.
دازای خواست باز حرف بزنه، اما...
---
چویا حرف نزد.
چویا فقط نگاه میکرد.
به پای من. به همون پایی که کفش روش باد کرده بود، ورم کرده بود، یه جور عجیب به سمت چپ خم شده بود. به همون پایی که سیگما کتش رو گذاشته بود زیرش، ولی کت هم نمیتونست اون کجی رو قایم کنه.
چویا آروم گفت: «...پات چشه؟»
سعی کردم لبخند بزنم. «هیچی. فقط یه کم پیچ خورده.»
نیکولای از اون گوشه اتاق خندید. یه خندهٔ بلند و بیموقع. «پیچ خورده؟ آهاها! به اسمش میگن شکسته خواهر. صداش رو شنیدم وقتی...»
تموم نکرد. چون چویا برگشت به سمتش.
چویا برگشت آروم. مثل کسی که عجله نداره. مثل کسی که وقت داره. دستاش رو برد توی جیب کتش. صورتش هیچ احساسی نداشت. اون صورت سردی که همه ازش میترسیدن.
پرسید: «کی؟»
نیکولای دستش رو تکوند. «چی کی؟»
«کی پای ا.ت رو شکست؟»
سکوت.
فئودور آرام گفت: «چویا، بیا آروم حرف بزنیم.»
چویا حتی نگاهش نکرد. چشمهاش توی چشمای نیکولای قفل شده بود.
نیکولای شونههاش رو بالا انداخت. اون لبخند دیوونه همیشگی روی صورتش بود. «خب... من بودم. ولی لازم بود دیگه. داشت فرار میکرد و...»
چویا به سمتش رفت.
نه دوید. راه رفت. ولی اونقدر سریع که نیکولای وقت نکرد عقب بره. دست چویا رفت یقهٔ نیکولای رو گرفت و کوبیدش به دیوار.
صدای برخورد بدن به سنگ، خشک و کوتاه پیچید توی اتاق.
سیگما بلند شد. فئودور یه قدم برداشت جلو. دازای دستش رو درآورد و یه تفنگ از لای آستینش دراومد — معلوم نبود کجا قایم کرده بود — و گرفت جلوی سینهٔ فئودور.
دازای با همون پوزخند گفت: «نه عزیزم. تو همونجا بمون.»
چویا صورتش رو اینچها به صورت نیکولای نزدیک کرد. صداش آروم بود. اونقدر آروم که وحشتناک بود.
«گفتم بهش آسیبی نرسه. گفتم بچهها رو ول کنه بره. گفتم فقط طعمهست، فقط تا وقتی دازای بیاد. تو چی کار کردی؟»
نیکولای هنوز میخندید. ولی چشمان یک رنگ سبز و آبیاش دیگه نمیخندیدند.
«اِ... تو که عصبانی شدی ها.»
چویا دستش رو از یقه نیکولای برداشت. یه قدم عقب رفت.
همه فکر کردند آروم شده.
بعد چویا مشتش رو گره کرد و زد توی صورت نیکولای.
صداش مثل شکستن شیشه بود. نیکولای رفت روی زمین. دستش رفت به صورتش. خون از لباش میومد. هنوز میخندید. ولی این دفعه خندهاش بوی ترس میداد.
چویا برگردوند سرش به سمت من.
نگاهش دیگه سرد نبود.
گفت: «بیا بریم خونه.»
---
همون لحظه که داشتم به لکهٔ آبگرفتگی خیره میشدم و سعی میکردم به درد پام فکر نکنم...
صدایی اومد.
اول یه خشخش بود. نرم. مثل وقتی موش از پشت دیوار رد بشه. بعد یه تقتق. بعد یه تلق.
سرم رو بلند کردم. نیکولای هم وول خوردنش رو متوقف کرد. سیگما نگاهش رو دوخت به سقف. فئودور برگشت از پنجره.
همه نگاه میکردیم.
سقف ترک خورد.
نه یه ترک کوچیک. یه شکاف بزرگ. از وسط اتاق، از یه گوشه به گوشهٔ دیگه. گرد و خاک ریخت توی هوا. ذرات ریز توی نور زرد لامپ رقصیدن.
بعدش همه چیز ریخت.
آجر. گچ. چوب. یه مشت آوار، یهو، مثل این که کسی زمین رو وارونه کرده باشه.
و توی اون آوار، دو تا سایه افتادند پایین.
اولی رو شناختم از راه رفتنش. همون شلختگی که توی قدم زدنش بود. همون پوزخندی که حتی وقتی نمیبینیش، حسش میکنی.
دازای.
دومی رو شناختم از فریادش. نه از صداس داد و خشمش چویا.
با قدرت جاذبه اومدند پایین. دازای یه کم افتاد رو شونه چویا، چویا با یه چرخش خودش رو توی هوا جمع کرد و زد به زمین، ایستاد.
مثل گربه.
چویا ایستاد، راست شد و اول نگاهش رفت به دازای. بعد به سیگما. بعد به نیکولای. بعد به فئودور.
بعد به من.
اما قبل از اینکه چویا حرف بزنه...
دازای حرف زد.
همون پوزخند لعنتی همیشگی رو داشت، ولی توی چشمهاش یه چیز دیگه بود. خستگی نبود. نگرانی نبود. عصبانیت بود. اون جور عصبانیتی که پشت خنده قایمش میکنی.
گفت: «تو خجالت نمیکشی؟»
نفس عمیق کشیدم. دستم رو روی زانوی سالمم فشار دادم.
«خودت موندی اینجا، بچهها رو دادی دست من...» (دازای تنبل خجالت بکش زنت رو دزدیدن)
صداش بلندتر شد. انگار داشت چیزهایی رو میگفت که توی راه اینجا هزار بار توی ذهنش مرور کرده بود.
«نمیدونی چقدر اذیت کردن! یوکی تا نصف شب بیدار موند و گریه کرد که مامان کجاست. یوری سیب نخورد، میگفت برای مامان نگه دارم. کای... کای هیچی نگفت. اصلاً حرف نزد. فقط نشست جلوی در خونه و نگاه کرد به خیابون.»
سکوت کرد. لبخندش جمع شد.
«میدونی اون بچه کی حرف نمیزنه؟ بچهای که ترسیده. ترس بزرگ. اونقدر بزرگ که دیگه حرف زدن بیفایدهست.»
دهنم خشک شد. بچهها رو تصور کردم. یوکی گریه کنان. یوری با سیب تو دستش. کای... کای جلوی در...
اشک جمع شد توی چشمام. دوباره.
دازای خواست باز حرف بزنه، اما...
---
چویا حرف نزد.
چویا فقط نگاه میکرد.
به پای من. به همون پایی که کفش روش باد کرده بود، ورم کرده بود، یه جور عجیب به سمت چپ خم شده بود. به همون پایی که سیگما کتش رو گذاشته بود زیرش، ولی کت هم نمیتونست اون کجی رو قایم کنه.
چویا آروم گفت: «...پات چشه؟»
سعی کردم لبخند بزنم. «هیچی. فقط یه کم پیچ خورده.»
نیکولای از اون گوشه اتاق خندید. یه خندهٔ بلند و بیموقع. «پیچ خورده؟ آهاها! به اسمش میگن شکسته خواهر. صداش رو شنیدم وقتی...»
تموم نکرد. چون چویا برگشت به سمتش.
چویا برگشت آروم. مثل کسی که عجله نداره. مثل کسی که وقت داره. دستاش رو برد توی جیب کتش. صورتش هیچ احساسی نداشت. اون صورت سردی که همه ازش میترسیدن.
پرسید: «کی؟»
نیکولای دستش رو تکوند. «چی کی؟»
«کی پای ا.ت رو شکست؟»
سکوت.
فئودور آرام گفت: «چویا، بیا آروم حرف بزنیم.»
چویا حتی نگاهش نکرد. چشمهاش توی چشمای نیکولای قفل شده بود.
نیکولای شونههاش رو بالا انداخت. اون لبخند دیوونه همیشگی روی صورتش بود. «خب... من بودم. ولی لازم بود دیگه. داشت فرار میکرد و...»
چویا به سمتش رفت.
نه دوید. راه رفت. ولی اونقدر سریع که نیکولای وقت نکرد عقب بره. دست چویا رفت یقهٔ نیکولای رو گرفت و کوبیدش به دیوار.
صدای برخورد بدن به سنگ، خشک و کوتاه پیچید توی اتاق.
سیگما بلند شد. فئودور یه قدم برداشت جلو. دازای دستش رو درآورد و یه تفنگ از لای آستینش دراومد — معلوم نبود کجا قایم کرده بود — و گرفت جلوی سینهٔ فئودور.
دازای با همون پوزخند گفت: «نه عزیزم. تو همونجا بمون.»
چویا صورتش رو اینچها به صورت نیکولای نزدیک کرد. صداش آروم بود. اونقدر آروم که وحشتناک بود.
«گفتم بهش آسیبی نرسه. گفتم بچهها رو ول کنه بره. گفتم فقط طعمهست، فقط تا وقتی دازای بیاد. تو چی کار کردی؟»
نیکولای هنوز میخندید. ولی چشمان یک رنگ سبز و آبیاش دیگه نمیخندیدند.
«اِ... تو که عصبانی شدی ها.»
چویا دستش رو از یقه نیکولای برداشت. یه قدم عقب رفت.
همه فکر کردند آروم شده.
بعد چویا مشتش رو گره کرد و زد توی صورت نیکولای.
صداش مثل شکستن شیشه بود. نیکولای رفت روی زمین. دستش رفت به صورتش. خون از لباش میومد. هنوز میخندید. ولی این دفعه خندهاش بوی ترس میداد.
چویا برگردوند سرش به سمت من.
نگاهش دیگه سرد نبود.
گفت: «بیا بریم خونه.»
---
- ۸۹۴
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط