{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🏰 قصر تاریکی

🏰 قصر تاریکی

قسمت ۳: نشانه‌ی اول

باران هنوز قطع نشده بود…

اما حالا انگار فقط باران نبود که می‌بارید؛
یک حس سنگین هم از آسمان پایین می‌آمد.

ا.ت پشت دروازه‌ی بسته ایستاده بود.

نورهای امنیتی هنوز روشن بودند، اما لرزش خفیفی داشتند.

مثل اینکه درست کار نمی‌کردند.


---

Jungkook یک قدم عقب نرفته بود.

نگاهش به سمت جنگل بود، نه به ا.ت.

«یه چیزی اینجاست…»

آروم گفت.

ا.ت اخم کرد.

«باز داری حرفای عجیب می‌زنی؟»

اما قبل از جواب…

صدای خراش آمد.

از بین درخت‌ها.

خیلی آرام…

بعد دوباره.

نزدیک‌تر.


---

نور یکی از چراغ‌های حیاط خاموش شد.

بعد یکی دیگر.

کلیک… کلیک…

ا.ت ناخودآگاه عقب رفت.

«اون صدا چیه…؟»

Jungkook گفت:

«نزدیک من بمون.»

ا.ت با تردید گفت:

«گفتی منو نمی‌ترسونی…»

Jungkook نگاهش را کوتاه به او انداخت.

«این ترس نیست.»


---

ناگهان…

چیزی از تاریکی بیرون آمد.

اول فقط سایه.

بعد شکل.

بلندتر از انسان.

بی‌چهره.

ا.ت نفسش را حبس کرد.

«اون… واقعیه؟»

Jungkook خیلی آرام گفت:

«متأسفانه.»


---

سایه یک قدم جلو آمد.

و با همان حرکت، تمام چراغ‌ها خاموش شدند.

تاریکی کامل.

فقط صدای باران.

و نفس‌های تند ا.ت.


---

صدایی آمد…

خیلی آرام:

«میزبان… شناسایی شد…»

ا.ت لرزید.

«چی گفت؟»

Jungkook دستش را جلو آورد.

نه برای حمله…

برای محافظت.

«هیچ حرکتی نکن.»


---

زمین زیر پایشان لرزید.

مثل اینکه چیزی بیدار شده باشد.

نور قرمز خیلی ضعیفی از داخل عمارت چشمک زد.

و خاموش شد.


---

ا.ت با ترس گفت:

«این دیگه چیه…؟»

Jungkook جواب داد:

«چیزی که نباید بیدار می‌شد.»


---

سایه دوباره حرکت کرد…

این بار مستقیم به سمت ا.ت.


---

✨ پایان قسمت 3
ادامش پارت 4
حمایت کنید 🥹
دیدگاه ها (۰)

قصر تاریکیقسمت ۲: فرار در نیمه‌شبسکوت عمارت سنگین‌تر از قبل ...

✨ رمان: قصر تاریکیقسمت ۱: آغاز یک ازدواج اجباریبارون بی‌وقفه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط