قصر تاریکی
قصر تاریکی
قسمت ۲: فرار در نیمهشب
سکوت عمارت سنگینتر از قبل شده بود…
ا.ت روی تخت نشسته بود، اما خواب به چشمش نمیآمد.
هر صدای کوچک در خانه برایش مثل هشدار بود.
تیک…
تیک…
ساعت دیواری.
و نفس خودش.
---
چند ساعت گذشت…
اما حس کرد اینجا زمان مثل جاهای دیگر حرکت نمیکند.
آهسته از تخت بلند شد.
به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
قفل نبود.
مکث کرد.
«خیلی آسونه…»
همین فکر باعث شد بیشتر شک کند.
ولی ترس از ماندن، قویتر بود.
در را باز کرد.
---
راهرو تاریک بود.
نورهای کمجان روی دیوارها چشمک میزدند.
هر قدمی که برمیداشت، کفش روی زمین صدای خفهای میداد.
یک قدم…
دو قدم…
---
به طبقه پایین رسید.
سالن اصلی خالی بود.
درِ بزرگ خروجی باز بود.
باد سرد از بیرون وارد میشد.
پردهها آرام تکان میخوردند.
ا.ت ایستاد.
«واقعاً کسی جلو منو نگرفته…؟»
چند ثانیه مکث کرد.
بعد دوید.
---
همین که پایش به حیاط رسید…
چراغها یکییکی روشن شدند.
کلیک…
کلیک…
کلیک…
مثل اینکه کسی از قبل منتظرش بود.
---
صدای قدم آمد.
آرام…
منظم…
پشت سرش.
ا.ت یخ زد.
آهسته برگشت.
Jungkook.
زیر باران ایستاده بود.
بیحرکت.
انگار از اول آنجا بوده.
---
ا.ت با عصبانیت گفت:
«تو منتظر من بودی!»
Jungkook آرام جواب داد:
«نه.»
مکث.
«فقط میدونستم میری.»
ا.ت قدمی عقب رفت.
«پس چرا جلومو نگرفتی؟»
Jungkook نگاهش را ثابت نگه داشت.
«چون باید خودت بفهمی کجا هستی.»
---
باران شدیدتر شد.
ا.ت گفت:
«من زندانی نیستم!»
Jungkook یک قدم جلو آمد.
فاصلهشان کم شد.
خیلی کم.
«هنوز نمیدونی اینجا کجاست.»
---
ناگهان صدای هشدار از داخل عمارت آمد.
بوق کوتاه…
بعد سکوت.
چهرهی Jungkook برای لحظهای تغییر کرد.
ا.ت سریع گفت:
«اون چی بود؟»
Jungkook جواب نداد.
فقط گفت:
«برگرد داخل.»
ا.ت محکم گفت:
«نه.»
---
برای اولین بار…
Jungkook دستش را بالا آورد.
نورهای امنیتی فعال شدند.
راه خروج بسته شد.
ا.ت خشکش زد.
«داری منو نگه میداری…»
Jungkook آرام گفت:
«نه.»
مکث.
«دارم محافظتت میکنم.»
ا.ت با ناباوری خندید.
«از چی؟»
---
سکوت.
باد.
و صدایی که هنوز اسم نداشت…
---
✨ پایان قسمت ۲
اصلا حمایت نمیشه
قسمت ۲: فرار در نیمهشب
سکوت عمارت سنگینتر از قبل شده بود…
ا.ت روی تخت نشسته بود، اما خواب به چشمش نمیآمد.
هر صدای کوچک در خانه برایش مثل هشدار بود.
تیک…
تیک…
ساعت دیواری.
و نفس خودش.
---
چند ساعت گذشت…
اما حس کرد اینجا زمان مثل جاهای دیگر حرکت نمیکند.
آهسته از تخت بلند شد.
به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
قفل نبود.
مکث کرد.
«خیلی آسونه…»
همین فکر باعث شد بیشتر شک کند.
ولی ترس از ماندن، قویتر بود.
در را باز کرد.
---
راهرو تاریک بود.
نورهای کمجان روی دیوارها چشمک میزدند.
هر قدمی که برمیداشت، کفش روی زمین صدای خفهای میداد.
یک قدم…
دو قدم…
---
به طبقه پایین رسید.
سالن اصلی خالی بود.
درِ بزرگ خروجی باز بود.
باد سرد از بیرون وارد میشد.
پردهها آرام تکان میخوردند.
ا.ت ایستاد.
«واقعاً کسی جلو منو نگرفته…؟»
چند ثانیه مکث کرد.
بعد دوید.
---
همین که پایش به حیاط رسید…
چراغها یکییکی روشن شدند.
کلیک…
کلیک…
کلیک…
مثل اینکه کسی از قبل منتظرش بود.
---
صدای قدم آمد.
آرام…
منظم…
پشت سرش.
ا.ت یخ زد.
آهسته برگشت.
Jungkook.
زیر باران ایستاده بود.
بیحرکت.
انگار از اول آنجا بوده.
---
ا.ت با عصبانیت گفت:
«تو منتظر من بودی!»
Jungkook آرام جواب داد:
«نه.»
مکث.
«فقط میدونستم میری.»
ا.ت قدمی عقب رفت.
«پس چرا جلومو نگرفتی؟»
Jungkook نگاهش را ثابت نگه داشت.
«چون باید خودت بفهمی کجا هستی.»
---
باران شدیدتر شد.
ا.ت گفت:
«من زندانی نیستم!»
Jungkook یک قدم جلو آمد.
فاصلهشان کم شد.
خیلی کم.
«هنوز نمیدونی اینجا کجاست.»
---
ناگهان صدای هشدار از داخل عمارت آمد.
بوق کوتاه…
بعد سکوت.
چهرهی Jungkook برای لحظهای تغییر کرد.
ا.ت سریع گفت:
«اون چی بود؟»
Jungkook جواب نداد.
فقط گفت:
«برگرد داخل.»
ا.ت محکم گفت:
«نه.»
---
برای اولین بار…
Jungkook دستش را بالا آورد.
نورهای امنیتی فعال شدند.
راه خروج بسته شد.
ا.ت خشکش زد.
«داری منو نگه میداری…»
Jungkook آرام گفت:
«نه.»
مکث.
«دارم محافظتت میکنم.»
ا.ت با ناباوری خندید.
«از چی؟»
---
سکوت.
باد.
و صدایی که هنوز اسم نداشت…
---
✨ پایان قسمت ۲
اصلا حمایت نمیشه
- ۷۸
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط