{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨ رمان: قصر تاریکی

✨ رمان: قصر تاریکی

قسمت ۱: آغاز یک ازدواج اجباری

بارون بی‌وقفه روی شیشه‌های بلند عمارت می‌کوبید.

ا.ت وسط سالن ایستاده بود، نفسش سنگین و نگاهش پر از خشم.

روبه‌روش پدر و مادرش نشسته بودن؛ انگار تصمیمی گرفته شده بود که هیچ راه برگشتی نداشت.

«یعنی چی باید ازدواج کنم؟»

صدای ا.ت توی سالن پیچید.

پدرش بدون تغییر توی چهره‌اش گفت:

«قراره با یه خانواده‌ی قدرتمند وصلت کنیم.»

ا.ت با ناباوری خندید.

«وصلت؟ دارین درباره زندگی من حرف می‌زنین، نه معامله.»

مادرش آروم گفت:

«این تصمیم برای محافظت از توئه.»

ا.ت اخم کرد.

«محافظت؟ از چی؟»

اما هیچ‌کدوم جواب ندادن.

فقط یه اسم روی میز گذاشته شد.

Jungkook.

مردی که اسمش توی شهر مثل سایه می‌چرخید.

ثروتمند.

قدرتمند.

و غیرقابل پیش‌بینی.

هیچ‌کس زیاد درباره‌ش حرف نمی‌زد، ولی همه ازش حساب می‌بردن.

سه روز بعد—

ا.ت توی ماشین نشسته بود، دست‌هاش روی لباس سفیدش مشت شده بود.

ماشین از دروازه‌های عظیم یه قصر عبور کرد.

قصری که بیشتر شبیه یه دژ بود.

دیوارهای بلند.

نگهبان‌های مسلح.

دروازه‌های آهنی.

همه‌چیز بیش از حد سنگین و ترسناک بود.

قلبش تند می‌زد.

وقتی وارد سالن اصلی شد، چشمش به اون افتاد.

جونگکوک.

بلندقد، با کت‌وشلوار مشکی و نگاه سردی که هیچ احساسی توش دیده نمی‌شد.

انگار این عروسی فقط یه کار روزمره برای اون بود.

نه خوشحال.

نه ناراحت.

فقط… بی‌تفاوت.

مراسم خیلی سریع گذشت.

بدون لبخند.

بدون حرف اضافه.

فقط امضا.

فقط تعهد.

فقط زنجیر.

اون شب، ا.ت رو به اتاقی بزرگ توی طبقه آخر بردن.

اتاقی زیبا، اما خفه‌کننده.

پنجره‌های بلند، دیوارهای تیره، و درِ سنگین.

چند دقیقه بعد، در باز شد.

جونگکوک وارد شد.

همون نگاه سرد.

همون سکوت سنگین.

ا.ت مستقیم بهش نگاه کرد.

«چرا قبول کردی؟»

جونگکوک بدون عجله نزدیک پنجره رفت.

«چون لازم بود.»

ا.ت عصبی گفت:

«برای چی؟»

جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت.

«لازم نیست همه‌چیزو بدونی.»

ا.ت اخم کرد.

«من همسرتم. حق دارم بدونم.»

جونگکوک برای اولین بار چند ثانیه طولانی بهش خیره شد.

بعد خیلی آروم گفت:

«اینجا یه قانون هست، ا.ت.»

ا.ت ساکت شد.

جونگکوک ادامه داد:

«سؤال زیاد نپرس. و…»

مکث کرد.

«هیچ‌وقت سعی نکن فرار کنی.»

قلب ا.ت محکم کوبید.

«و اگه بخوام؟»

جونگکوک قدمی جلو اومد.

صدای آرومش، ترسناک‌تر از فریاد بود.

«پیدات می‌کنم.»

بعد بدون هیچ حرف دیگه‌ای اتاق رو ترک کرد.

ا.ت به در بسته خیره موند.

و برای اولین بار فهمید…

این ازدواج فقط اجباری نبود.

یه راز بزرگ پشتش پنهان شده بود.

و اون، درست وسطش گیر افتاده بود.

ادامه: قسمت ۲ — فرار در نیمه‌شب ✨
دیدگاه ها (۰)

سلام ببخشید این چند روز نبودم ولی دارم جبران میکنم... یه رما...

✨ رمان: عضو پنجم بلک‌پینکپارت ۵: اعتراف و انتخاب (پایان)بعد ...

پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط