compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 5
قاضی: خانم سلینا مارس، پزشک و بیننده ی مرگ آقای جکسون ریچی، به دلیل انجام ندادن تمام پرتکل های پزشکی برای زنده ماندن بینار، موظفند تا مبلغ ۲۰میلیون دلار را به آقای اِر...
وکیل ارون: آقای قاضی، موکل من به پول این خانم هیچ احتیاجی نداره
قاضی: خوب پس حکم رو چی بزاریم؟
وکیل ارون: ایشون میخوان که این خانم به اصطلاح دکتری که شما میگید یکی از خواسته هاشون رو برآورده کنه.
قاضی همونطور که نامه رو میزاشت روی میزش و عینکش رو روی بینیش ثابت میکرد، به ارون نگاهی انداخت و گفت.
قاضی: خواسته ی آقای ریچی چیه؟
وکیل ارون: خواسته ی موکل من اینه که خانم مارس به مدت ۱ سال در شرایط اضطراری به ایشون و اطرافیانشون خدمات پزشکی بدن
سلینا که حالا بیشتر از هر موقعی شکه بود از روی صندلی اش با شتاب بلند شد و رو به ارون گفت
سلینا: آقای ریچی، این چرت و پرتا که وکیل شما میگه چیه؟ براتون کار کنم؟ اونم ی سال؟ اونوقت چی به من میرسه؟
ارون با چشمانی کاملا مطمئن و فارق از هیچ احساسی گفت.
ارون: فعلا که هیچی لی اگر ازم سرپیچی کنی، همونی بهت میرسه که به برادرم رسید.
سلینا برای یک ثانیه در تمام آن دو روز ترسید، ترس هاکی از مرگ، مرگ به خاطر هیچ، مرگ بخاطر یک بیمار. قاضی همونطور که سلینا نگاهش روی ارون بود ادامه داد.
قاضی: آقای ریچی اینجا جای تهدید کردن بقیه نیست. خانم مارس شما هم نمیتونید با خواسته ی خانواده ی قربانی مخالفت کنید. جلسه همینجا تموم میشه.
و صدای دسته چوب قاضی(نمیدونم اسمش چی بود برای همین چیزی بهتر از این به ذهنم نمیرسید) همانند پتکی بود که مدام در سر سلینا میخورد. جلسه تمام شده بود، درست مثل تکلیف سرنوشت او که حالا تمام شده بود، ریچی نفر اول از روی صندلی خود بلند شد و بدون توجه به نگاه های سلینا که هنوز هم روی او بودند از آنجا خارج شد.
چند دقیقه بعد فقط سلینا مانده بود و وکیلش خانم وو
خانم وو: شرمنده خانم دکتر، نتونستم براتون کاری بکنم، اگر که بخواین میتونم با قاضی حرف بزنم تا مقدار زمانی که پیش اون مرد هستین رو کمتر کنه.
سلینا سرش را به سمت وکیل مورد علاقه اش برگرداند، در چشمانش زل زد و با لبخند کوچک و مهربانی که همیشه در لحنش بود گفت.
سلینا: نه نیازی نیست، خودم باهاش حرف میزنم. میتونی بری، خسته نباشید.
خانم وو: شما هم همینطور، با اجازه.
و از در اتاق جلسه خارج شد. سلینا هم مدتی بعد بت برداشتن کیف و گوشی اش به سمت ماشینش حرکت کرد. وارد پارکینگ شد که قاضی را دید که دارد سوار ماشینش میشود، به قدم هایش سرعت بخشید و تا قبل از اینکه قاضی به داخل ماشین برود خودش را به ماشین او رساند، تعظیم کوتاهی کرد و گفت.
سلینا: جناب قاضی خسته نباشید، اگر وقت دارید میتونیم بریم کافه؟؟
*داخل کافه*
سلینا: ببخشید که وقتتون رو گرفتم، اما باید در مورد مساله ی مهمی باهاتون حرف میزدم. فقط قبلش، چی میل دارید؟
قاضی: فقط ی فنجون چای
×قاضی زنه×
سلینا: حتما
و سپس با تبلتی که روی میز قرار داشت برای خودش یک لیوان قهوه و برای قاضی هم یک فنجان چای سفارش داد.
سلینا: خوب موضوعی که میخواستم باهاتون درموردش حرف بزنم دادگاه امروز بود...
____________________
اینم پارت اول امشب⭐️
قاضی: خانم سلینا مارس، پزشک و بیننده ی مرگ آقای جکسون ریچی، به دلیل انجام ندادن تمام پرتکل های پزشکی برای زنده ماندن بینار، موظفند تا مبلغ ۲۰میلیون دلار را به آقای اِر...
وکیل ارون: آقای قاضی، موکل من به پول این خانم هیچ احتیاجی نداره
قاضی: خوب پس حکم رو چی بزاریم؟
وکیل ارون: ایشون میخوان که این خانم به اصطلاح دکتری که شما میگید یکی از خواسته هاشون رو برآورده کنه.
قاضی همونطور که نامه رو میزاشت روی میزش و عینکش رو روی بینیش ثابت میکرد، به ارون نگاهی انداخت و گفت.
قاضی: خواسته ی آقای ریچی چیه؟
وکیل ارون: خواسته ی موکل من اینه که خانم مارس به مدت ۱ سال در شرایط اضطراری به ایشون و اطرافیانشون خدمات پزشکی بدن
سلینا که حالا بیشتر از هر موقعی شکه بود از روی صندلی اش با شتاب بلند شد و رو به ارون گفت
سلینا: آقای ریچی، این چرت و پرتا که وکیل شما میگه چیه؟ براتون کار کنم؟ اونم ی سال؟ اونوقت چی به من میرسه؟
ارون با چشمانی کاملا مطمئن و فارق از هیچ احساسی گفت.
ارون: فعلا که هیچی لی اگر ازم سرپیچی کنی، همونی بهت میرسه که به برادرم رسید.
سلینا برای یک ثانیه در تمام آن دو روز ترسید، ترس هاکی از مرگ، مرگ به خاطر هیچ، مرگ بخاطر یک بیمار. قاضی همونطور که سلینا نگاهش روی ارون بود ادامه داد.
قاضی: آقای ریچی اینجا جای تهدید کردن بقیه نیست. خانم مارس شما هم نمیتونید با خواسته ی خانواده ی قربانی مخالفت کنید. جلسه همینجا تموم میشه.
و صدای دسته چوب قاضی(نمیدونم اسمش چی بود برای همین چیزی بهتر از این به ذهنم نمیرسید) همانند پتکی بود که مدام در سر سلینا میخورد. جلسه تمام شده بود، درست مثل تکلیف سرنوشت او که حالا تمام شده بود، ریچی نفر اول از روی صندلی خود بلند شد و بدون توجه به نگاه های سلینا که هنوز هم روی او بودند از آنجا خارج شد.
چند دقیقه بعد فقط سلینا مانده بود و وکیلش خانم وو
خانم وو: شرمنده خانم دکتر، نتونستم براتون کاری بکنم، اگر که بخواین میتونم با قاضی حرف بزنم تا مقدار زمانی که پیش اون مرد هستین رو کمتر کنه.
سلینا سرش را به سمت وکیل مورد علاقه اش برگرداند، در چشمانش زل زد و با لبخند کوچک و مهربانی که همیشه در لحنش بود گفت.
سلینا: نه نیازی نیست، خودم باهاش حرف میزنم. میتونی بری، خسته نباشید.
خانم وو: شما هم همینطور، با اجازه.
و از در اتاق جلسه خارج شد. سلینا هم مدتی بعد بت برداشتن کیف و گوشی اش به سمت ماشینش حرکت کرد. وارد پارکینگ شد که قاضی را دید که دارد سوار ماشینش میشود، به قدم هایش سرعت بخشید و تا قبل از اینکه قاضی به داخل ماشین برود خودش را به ماشین او رساند، تعظیم کوتاهی کرد و گفت.
سلینا: جناب قاضی خسته نباشید، اگر وقت دارید میتونیم بریم کافه؟؟
*داخل کافه*
سلینا: ببخشید که وقتتون رو گرفتم، اما باید در مورد مساله ی مهمی باهاتون حرف میزدم. فقط قبلش، چی میل دارید؟
قاضی: فقط ی فنجون چای
×قاضی زنه×
سلینا: حتما
و سپس با تبلتی که روی میز قرار داشت برای خودش یک لیوان قهوه و برای قاضی هم یک فنجان چای سفارش داد.
سلینا: خوب موضوعی که میخواستم باهاتون درموردش حرف بزنم دادگاه امروز بود...
____________________
اینم پارت اول امشب⭐️
- ۳.۷k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط