compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 17
بادیگارد: سلام قربان.
ارون: چی شده؟
بادیگاد: خوب راستش از شرکت DFDT تماس گرفتن و گفتن که میخوان باهاتون ی دیداری داشته باشن.
ارون هردو دستش را مشت کرد، نفس عمیقی کشید و گفت.
ارون: قبول کن.
بادیگارد: چشم.
ارون: فعلا.
و بدون اینکه منتظر جوابی از طرف بادیگاردش باشد تلفن را قطع کرد.
*۲۰ دقیقه بعد*
روبهروی در دادگاه ایستاد، از ماشین پیاده و به سمت اتاق جلسه حرکت کرد.
به اتاق جلسه که رسید در را باز کرد و بدون توجه به نگاه های خیره ی بقیه پشت سر وکیلش نشست. قاضی بدون توجه به او شروع به خواندن حکم کرد.
قاضی: خانم سلینا مارس، پزشک و بیننده ی مرگ آقای جکسون ریچی، به دلیل درست انجام ندادن پروتوکل های پزشکی و عمل نکردن بیمار، موظفند مبلغ۲۰ میلیون دلار را به آقای ارون ریچی بدهند.
بعد از تمام شدن حکم قاضی وکیل ارون گفت.
وکیل: آقای قاضی خواسته ی موکل من ی دیگه ای هست.
قاضی به او وکیل نگاهی انداخت و گفت.
قاضی: خواسته ی موکل شما چیه؟
وکیل: ایشون نیازی به پول ندارن، ایشون میخوان که خانم مارس به مدت یک سال برای ایشون کار کنه.
سلینا که حالا شکه بود سریع بلند شد، به قاضی نگاه کرد و سپس به ارون و دوباره به قاضی نگاه کرد که قاضی گفت.
قاضی: قبوله.
و سپس به زدن چکشش بر میز گفت.
قاضی: ختم جلسه.
سلینا بیشتر تعجب کرد، به ارون نگاهی انداخت و گفت.
سلینا: دیوونه شدی؟
ارون همانطور که بلند میشد گفت.
ارون: میبینمت، خانم دکتر.
و از اتاق جلسه خارج شد، به سمت ماشینش حرکت کرد و بعد از اینکه سوار ماشینش شد به سمت شرکت DFDT حرکت کرد.
*۲۰ دقیقه بعد*
روبهروی در شرکت ایستاد، از ماشین پیاده شد، کلیدش را به نگهبان در داد. به سمت میز منشی رفت و گفت.
ارون: ریچی هستم، آقای دونالد گفته بودن به دیدنشون بیام.
منشی لبخندی زد و گفت.
منشی: اوه بله، از این طرف آقای ریچی.
و به همراه ارون به سنت اسانسور رفتند و سوار شدند. بعد از بسته شدن در آسانسور منشی دکمه ی ۲۰ را فشار داد.
اسانسور بعد از حدود ۱ دقیقه در طبقه ی ۲۰ ام ایستاد، اول منشی و پشت سرش ارون از اسانسور خارج شدند. منشی جلوی یک در بزرگ ایستاد، در زد و بعد از چند ثانیه در را تا نیمه باز کرد، وارد شد، تعظیم کوتاهی کرد و گفت.
منشی: آقای دونالد، آقای ریچی به دیدنتون آمدن.
دونالد: بگو بیاد داخل.
سپس منشی در را بیشتر باز کرد، از جلوی مسیر کنار رفت و با لبخندی روبه ارون گفت.
منشی؛ بفرمایید.
ارون وارد اتاق شد و با ورود او، دونالد هم از روی صندلی اش بلند شد و به خنده گفت.
دونالد: اوه آقای ریچی، منتظرتون بودم.
سپس دستش را برای دست دادن با ارون جلو آورد اما ارون بدون اهمیت به آنها روی مبل روبهرویش نشست. دونالد دستش را پایین آورد و روی صندلی اش نشست و گفت.
دونالد: خوب آقای ریچی، درمورد شرکتتون تصمیمی گرفتین؟
ارون بی خیال جواب داد.
ارون: نه
دونالد آهی کشید و ادامه داد.
دونالد: راستش تینا خیلی استرس داره.
ارون یکی از ابرو هایش را بالا برد، پوزخندی زد و گفت.
ارون: استرس؟ برای چی استرس داره؟
دونالد به جلو خم شد تا لیوان آب را بردارد، در همین حین به ارون نگاهی انداخت و گفت.
دونالد: بلاخره ازدواج کردن کار پر استرسیه.
ارون که میدانست منظور دونالد این است که او باید دامادش شود آمد جوابی به او بدهد که ناگهان در اتاق باز شد و...
________________________
اینم از آخرین پارت امشب خوشگلا.
دوستون دارم ی دنیا.
بوس به همتون.
حمایت فراموش نشه،
شب بخیر
💗🫂🌷⭐️
بادیگارد: سلام قربان.
ارون: چی شده؟
بادیگاد: خوب راستش از شرکت DFDT تماس گرفتن و گفتن که میخوان باهاتون ی دیداری داشته باشن.
ارون هردو دستش را مشت کرد، نفس عمیقی کشید و گفت.
ارون: قبول کن.
بادیگارد: چشم.
ارون: فعلا.
و بدون اینکه منتظر جوابی از طرف بادیگاردش باشد تلفن را قطع کرد.
*۲۰ دقیقه بعد*
روبهروی در دادگاه ایستاد، از ماشین پیاده و به سمت اتاق جلسه حرکت کرد.
به اتاق جلسه که رسید در را باز کرد و بدون توجه به نگاه های خیره ی بقیه پشت سر وکیلش نشست. قاضی بدون توجه به او شروع به خواندن حکم کرد.
قاضی: خانم سلینا مارس، پزشک و بیننده ی مرگ آقای جکسون ریچی، به دلیل درست انجام ندادن پروتوکل های پزشکی و عمل نکردن بیمار، موظفند مبلغ۲۰ میلیون دلار را به آقای ارون ریچی بدهند.
بعد از تمام شدن حکم قاضی وکیل ارون گفت.
وکیل: آقای قاضی خواسته ی موکل من ی دیگه ای هست.
قاضی به او وکیل نگاهی انداخت و گفت.
قاضی: خواسته ی موکل شما چیه؟
وکیل: ایشون نیازی به پول ندارن، ایشون میخوان که خانم مارس به مدت یک سال برای ایشون کار کنه.
سلینا که حالا شکه بود سریع بلند شد، به قاضی نگاه کرد و سپس به ارون و دوباره به قاضی نگاه کرد که قاضی گفت.
قاضی: قبوله.
و سپس به زدن چکشش بر میز گفت.
قاضی: ختم جلسه.
سلینا بیشتر تعجب کرد، به ارون نگاهی انداخت و گفت.
سلینا: دیوونه شدی؟
ارون همانطور که بلند میشد گفت.
ارون: میبینمت، خانم دکتر.
و از اتاق جلسه خارج شد، به سمت ماشینش حرکت کرد و بعد از اینکه سوار ماشینش شد به سمت شرکت DFDT حرکت کرد.
*۲۰ دقیقه بعد*
روبهروی در شرکت ایستاد، از ماشین پیاده شد، کلیدش را به نگهبان در داد. به سمت میز منشی رفت و گفت.
ارون: ریچی هستم، آقای دونالد گفته بودن به دیدنشون بیام.
منشی لبخندی زد و گفت.
منشی: اوه بله، از این طرف آقای ریچی.
و به همراه ارون به سنت اسانسور رفتند و سوار شدند. بعد از بسته شدن در آسانسور منشی دکمه ی ۲۰ را فشار داد.
اسانسور بعد از حدود ۱ دقیقه در طبقه ی ۲۰ ام ایستاد، اول منشی و پشت سرش ارون از اسانسور خارج شدند. منشی جلوی یک در بزرگ ایستاد، در زد و بعد از چند ثانیه در را تا نیمه باز کرد، وارد شد، تعظیم کوتاهی کرد و گفت.
منشی: آقای دونالد، آقای ریچی به دیدنتون آمدن.
دونالد: بگو بیاد داخل.
سپس منشی در را بیشتر باز کرد، از جلوی مسیر کنار رفت و با لبخندی روبه ارون گفت.
منشی؛ بفرمایید.
ارون وارد اتاق شد و با ورود او، دونالد هم از روی صندلی اش بلند شد و به خنده گفت.
دونالد: اوه آقای ریچی، منتظرتون بودم.
سپس دستش را برای دست دادن با ارون جلو آورد اما ارون بدون اهمیت به آنها روی مبل روبهرویش نشست. دونالد دستش را پایین آورد و روی صندلی اش نشست و گفت.
دونالد: خوب آقای ریچی، درمورد شرکتتون تصمیمی گرفتین؟
ارون بی خیال جواب داد.
ارون: نه
دونالد آهی کشید و ادامه داد.
دونالد: راستش تینا خیلی استرس داره.
ارون یکی از ابرو هایش را بالا برد، پوزخندی زد و گفت.
ارون: استرس؟ برای چی استرس داره؟
دونالد به جلو خم شد تا لیوان آب را بردارد، در همین حین به ارون نگاهی انداخت و گفت.
دونالد: بلاخره ازدواج کردن کار پر استرسیه.
ارون که میدانست منظور دونالد این است که او باید دامادش شود آمد جوابی به او بدهد که ناگهان در اتاق باز شد و...
________________________
اینم از آخرین پارت امشب خوشگلا.
دوستون دارم ی دنیا.
بوس به همتون.
حمایت فراموش نشه،
شب بخیر
💗🫂🌷⭐️
- ۴.۱k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط