{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part ¹⁶🍷⏳

part ¹⁶🍷⏳

تهیونگ « فکر میکنی کوک همین جوری ولش میکنه؟ اون گروگان هاش رو شکنجه جسمی نمیکنه! روحشون رو میکشه..... باید زودتر پیداش کنیم

_یک هفته از اون روز کذایی میگذشت! یک هفته ای که تهیونگ و تیمش خودشون رو به آب و آتیش زده بودن تا سویون رو پیدا کنن.... بعد از اینکه کوک سویون رو برده بود تهیونگ احساس میکرد بخشی از وجودش گم شده! انگار عادت کرده بود به وجودش... اینکه مدام با هم دعوا کنن و حرص خوردنش رو ببینه!
تهیونگ « قول میدم اگه پیدات کنم دیگه نزارم بری! منتظرم بمون سویونا
سویون « باورش سخت بود اما هفت روز گذشته بود.... توی هفت روز گذشته هیچ خبری از تهیونگ نبود! نه زنگی نه تماس پر از تهدیدی که شاید کوک رو به اتاق من بکشونه.... در ظاهر هفت روز بود اما برای من یک سال گذشته بود!
_نمیدونست توی این عمارت چندتا اتاق وجود داره یا اصلا بیرون این اتاق چه خبره! اتاقی که اونجا زندانی بود تم سفید و طلایی داشت! کاغذ دیواری هایی با طرح گل صد تومنی در دو طرف اتاق به چشم میخورد..... تخت دو نفره سلطنتی وسط اتاق قرار داشت و یه اتاق لباس در گوشه سمت راست! البته اگر کمی دقیق تر نگاه میکردی یه میز مطالعه طلایی هم گوشه اتاق به چشم میخورد.... سویون کتابخونه پشت میز رو هم بررسی کرده بود! ظاهرا این قاتل علاقه شدیدی به کتاب های روانشناسی داشت
سویون « صبح که نگهبان برام صبحانه اورده بود متوجه شدم امشب کوک و جین یه جلسه مهم دارن و تقریبا عمارت خالی میشه..... اگه شانس باهام یار بود و نگهبان یادش میرفت در رو قفل کنه میتونستم امشب با این عمارت نفرین شده خداحافظی کنم! احساس میکردم امروز طولانی تر از همیشه شده ..... گویا کائنات از عمد کشش میدادن تا شب فرا نرسه!
کوک « چهارچشمی حواستون به سویون باشه.... فراموش نکنید اون الان یه دختر ساده نیست و مطمئنم نقشه ای داره که تا الان سکوت کرده! اگه... اگه یه درصد امشب اتفاقی بیفته خودتون رو مرده فرض کنید! متوجه شدین؟
نگهبان ها « بله قربان
کوک « خوبه! همه چیز آماده اس؟
جین « اره! بهتره حرکت کنیم
کوک « حس خوبی ندارم هیونگ..... بهتر نیست با خودمون بیاریمش؟
جین « اونجوری قطعا میمیره
کوک « خدایا... باشه بریم
سویون « وقتی مشغول طرح نقشه فرارم بودم روی تخت خوابم برد! بیدار که شدم خبری از خورشید نبود.....ماه پشت پنجره بزرگ اتاق خودنمایی میکرد! صدایی از پایین به گوش نمیرسید و ساعت 10 شب رو نشون میداد... پاورچین پاورچین از تخت پایین اومدم و گوشم رو به در چسبوندم

یکی از نگهبان ها « نظرت چیه بریم یه چیزی بخوریم؟

_اگه قصد خودکشی داری حتما انجامش بده

+زیادی شلوغش میکنی!  نمیتونه بیاد بیرون در قفله!

_هی بیخیال میدونی که شانس نداریم یهو اسپایدار وومن میشه جفتمون رو بدبخت میکنه
دیدگاه ها (۴۲)

𝕡𝕒𝕣𝕥𝟛𝟠 🐳💛شین هه « عا...عالیجناب همش تقصیر منه ... کاری با یو...

𝕡𝕒𝕣𝕥 𝟛𝟡 💛🐳شین هه « قرارمون این بود اگه دنبال مقصر اصلی گشت ج...

part¹⁵⏳🍷سویون « باید از همون اول بهش فکر میکردم.... هیچ ادم ...

سلاممممممم گوگولی های مننن 💖🎀بچه ها این چند روز سرم خیلی شلو...

افسانه خون و گلقسمت ۳: سایه‌های در کمینمراسم تموم شد و همه ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط