𝕡𝕒𝕣𝕥𝟛𝟠 🐳💛
𝕡𝕒𝕣𝕥𝟛𝟠 🐳💛
شین هه « عا...عالیجناب همش تقصیر منه ... کاری با یول نداشته باشید! خب اره میتونستم قسم بخورم زمانی که امپراطور مقابلم روی زانو هاش نشست ناخداگاه لرزی به تنم نشست که زمان جنگ هم حسش نکرده بود.... از نفس های تندشون میشد فهمید اوضاع اصلا خوب نیست!
جیمین « دعا کن تنها گیرت نیارم شین هه
شین هه « غلط کردم
جیمین « اینجا رو مرتب کنید بعد جفتتون بیاید چادر من *عصبی
یول « ب.. بله سرورم
جیمین « وقتی شین هه رو پشت سر یول دیدم اول تصور کردم خطای دیده اما وقتی دیدم یول سعی داره اونو پشت خودش پنهان کنه فهمیدم اشتباه نکردم...درسته گرد و غبار چهره اش رو پوشونده بود اما درخشش چشماش اونو لو میداد! پوست جفتتون رو میکَنَم
شین هه « خیلی بد شد نه؟
یول « فاتحه ی خودمو و خودت رو بخون
شین هه « جمع آوری جنازه ها و انتقال زخمی ها رو تا جایی که میتونستیم کش دادیم ...شاید خشم جیمین فروکش کنه! آخرین جنازه رو وارد چادر کردیم و در حالی که دستام رو روی زره به خاک نشستم میکشیدم تا خاک و گردوغبار روش رو پاک کنم گفتم : بزار من تنها برم بعد تو بیا
یول « فکرشم نکن! با گندی که زدیم یه نافرمانی کوچیک دیگه کافیه تا با دست خودمون حکم مرگمون رو امضا کنیم
شین هه « ای خدا چرا یهویی اینقدر ترسناک شدن؟ موقعی که اومد بالای سرم حس کردم فرشته ی مرگ بالای سرمه
یول « به خاطر همینه که همه ازشون حساب میبرن! کار خوبی کنی پاداش میگیری و با نافرمانی تنبیه میشی....
_با هر قدمی که به سمت چادر جیمین برمیداشت ترس و اضطرابش بیشتر آشکار میشد! وقتی به چادر رسیدن میتونست ضربان قلب بیقرارش رو حس کنه!
ندیمه « عالیجناب محافظ سو و فرمانده هان اینجا هستن
*بفرستشون داخل
شین هه « هی شین هه دختر چته؟ تهش یه داد و بیداد کوچیکه دیگه؟ اصلا تهش از وسط نصفت میکنه! دستم رو روی قلب بینوام گذاشتم و بعد از اینکه نفس عمیقی کشیدم عین جوجه اردک دنبال یول راه اوفتادم و رفتیم داخل! خب تصور میکردم امپراطور با تبر وسط چادر منتظرمون باشه اما برخلاف انتظارمون واکنشی به حضور ما نشون نداد و به خوندن کتاب مقابلش ادامه داد...از اونجایی که جرعت نداشتیم نفس بکشیم در سکوت برای هم چشم و ابرو میومدیم
جیمین « جمع کردن جنازه ها همیشه اینقدر طول میکشه؟
یول « جان؟
جیمین « *لبخند.... تا کی میخواستین کشش بدین؟ راه فرار دارین مگه؟
شین هه « متاسفانه خیر
جیمین « بله *کتابو میبنده
یول « *نفس عمیق
جیمین « خب حالا بگین این ایده احمقانه رو اول کی مطرح کرد؟
شین هه و یول « کار من بود *همزمان
جیمین « *سر تکون میده....
شین هه « قرارمون این بود اگه دنبال مقصر اصلی گشت جفتمون گردن بگیریم! شاید از مجازات جفتمون صرف نظر کرد.....
شین هه « عا...عالیجناب همش تقصیر منه ... کاری با یول نداشته باشید! خب اره میتونستم قسم بخورم زمانی که امپراطور مقابلم روی زانو هاش نشست ناخداگاه لرزی به تنم نشست که زمان جنگ هم حسش نکرده بود.... از نفس های تندشون میشد فهمید اوضاع اصلا خوب نیست!
جیمین « دعا کن تنها گیرت نیارم شین هه
شین هه « غلط کردم
جیمین « اینجا رو مرتب کنید بعد جفتتون بیاید چادر من *عصبی
یول « ب.. بله سرورم
جیمین « وقتی شین هه رو پشت سر یول دیدم اول تصور کردم خطای دیده اما وقتی دیدم یول سعی داره اونو پشت خودش پنهان کنه فهمیدم اشتباه نکردم...درسته گرد و غبار چهره اش رو پوشونده بود اما درخشش چشماش اونو لو میداد! پوست جفتتون رو میکَنَم
شین هه « خیلی بد شد نه؟
یول « فاتحه ی خودمو و خودت رو بخون
شین هه « جمع آوری جنازه ها و انتقال زخمی ها رو تا جایی که میتونستیم کش دادیم ...شاید خشم جیمین فروکش کنه! آخرین جنازه رو وارد چادر کردیم و در حالی که دستام رو روی زره به خاک نشستم میکشیدم تا خاک و گردوغبار روش رو پاک کنم گفتم : بزار من تنها برم بعد تو بیا
یول « فکرشم نکن! با گندی که زدیم یه نافرمانی کوچیک دیگه کافیه تا با دست خودمون حکم مرگمون رو امضا کنیم
شین هه « ای خدا چرا یهویی اینقدر ترسناک شدن؟ موقعی که اومد بالای سرم حس کردم فرشته ی مرگ بالای سرمه
یول « به خاطر همینه که همه ازشون حساب میبرن! کار خوبی کنی پاداش میگیری و با نافرمانی تنبیه میشی....
_با هر قدمی که به سمت چادر جیمین برمیداشت ترس و اضطرابش بیشتر آشکار میشد! وقتی به چادر رسیدن میتونست ضربان قلب بیقرارش رو حس کنه!
ندیمه « عالیجناب محافظ سو و فرمانده هان اینجا هستن
*بفرستشون داخل
شین هه « هی شین هه دختر چته؟ تهش یه داد و بیداد کوچیکه دیگه؟ اصلا تهش از وسط نصفت میکنه! دستم رو روی قلب بینوام گذاشتم و بعد از اینکه نفس عمیقی کشیدم عین جوجه اردک دنبال یول راه اوفتادم و رفتیم داخل! خب تصور میکردم امپراطور با تبر وسط چادر منتظرمون باشه اما برخلاف انتظارمون واکنشی به حضور ما نشون نداد و به خوندن کتاب مقابلش ادامه داد...از اونجایی که جرعت نداشتیم نفس بکشیم در سکوت برای هم چشم و ابرو میومدیم
جیمین « جمع کردن جنازه ها همیشه اینقدر طول میکشه؟
یول « جان؟
جیمین « *لبخند.... تا کی میخواستین کشش بدین؟ راه فرار دارین مگه؟
شین هه « متاسفانه خیر
جیمین « بله *کتابو میبنده
یول « *نفس عمیق
جیمین « خب حالا بگین این ایده احمقانه رو اول کی مطرح کرد؟
شین هه و یول « کار من بود *همزمان
جیمین « *سر تکون میده....
شین هه « قرارمون این بود اگه دنبال مقصر اصلی گشت جفتمون گردن بگیریم! شاید از مجازات جفتمون صرف نظر کرد.....
- ۲۶.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط