{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه خون و گل

افسانه خون و گل
قسمت ۳: سایه‌های در کمین

مراسم تموم شد و همه رفتند، اما تنهایی و سکوت سنگین توی عمارت جئون، وحشتناک‌تر از قبل بود. مینجی و جونگ‌کوک مجبور شده بودن توی یه اتاق بزرگ با هم بمونن. اون شب، جونگ‌کوک اصلاً به مینجی توجه نکرد و رفت توی اتاق کارش تا با آدم‌های زیردستش درباره‌ی معاملات جدید حرف بزنه.

اما بیرون از حصار امن عمارت، یه داستان دیگه داشت رقم می‌خورد.
یه ماشین مشکی مات، کنار یه کوچه تاریک پارک شده بود. یه مرد با یه زخم قدیمی روی صورتش، داشت با تلفن حرف می‌زد. اون مرد، یکی از مهره‌های اصلی باند "سایه سیاه" بود.

اون با صدای خش‌داری گفت: «همه چی طبق نقشه پیش می‌ره قربان. اون دختره (مینجی) الان توی عمارت جئونه. یعنی همون جایی که می‌خواستیم. به محض اینکه از عروسی رد شدن و تمرکزها کم شد، عملیات رو شروع می‌کنیم. پدرِ اون دختر... اون حتی نمی‌فهمه که داره فرزندش رو به چنگ یه هیولا می‌ندازه.»

اون طرف خط، صدای خنده‌ی آرومی اومد. صدای یونا بود! همون دختری که جونگ‌کوک فکر می‌کرد عاشقشه. یونا با لحنی که دیگه هیچ اثری از اون دختر مهربون توش نبود، گفت: «فقط یادت باشه... اگه جونگ‌کوک یه لحظه هم به اون دختر توجه کنه، کار همه رو تموم می‌کنی. من فقط می‌خوام اون رو نابود کنم، نه اینکه زندگیم رو با اون خانواده جئون خراب کنم.»

در حالی که مینجی داشت توی اتاقش با ترس به خواب می‌رفت، و جونگ‌کوک داشت با خشم به گذشته‌اش فکر می‌کرد، یه نقشه مرگبار داشت دور اون دوتا می‌چرخید...

خب چطور بود؟ اگر غلط املایی داشت شما به بزرگی خودتون ببخشید.
دیدگاه ها (۰)

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۴: دیوار سرد و قلب‌های تنهاروزهای اول...

افسانه ی خون و گل قسمت ۵: در آستانه‌ی فاجعهدر حالی که در عما...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲: شب عروسیِ تلخشب عروسی بود. اما نه ...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۱: پیمانِ خونینسئول، ساعت ۲ بامداد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط