🌨
🌨
چشمانم را می بندم...
بگذار تا طلوعی دیگر برایت قصه ببافم...
مثل هرشب...
بنشین و بگذار سرم را...
بر روی تازه بنفشه هایت بگذارم...
بگذار چشمانم را...
به بی کران اسمانت بدوزم...
در همین حوالی...
وقتی مست از عطر اقاقیا...
از سبد عشق سیب می چینم...
خورشید طلوع خواهد کرد..
و فردا...
همه عالم خواهند فهمید...
من تا خود خود صبح...
عاشقانه درکنارت زندگی کردم...
امید زندگی ام..تنها دلخوش ام تو این دنیای بی درو پیکر
لحظه به لحظه چشم انتظار دیدن ات هستم
جون ناقابل ام فدات عمرم..
چشمانم را می بندم...
بگذار تا طلوعی دیگر برایت قصه ببافم...
مثل هرشب...
بنشین و بگذار سرم را...
بر روی تازه بنفشه هایت بگذارم...
بگذار چشمانم را...
به بی کران اسمانت بدوزم...
در همین حوالی...
وقتی مست از عطر اقاقیا...
از سبد عشق سیب می چینم...
خورشید طلوع خواهد کرد..
و فردا...
همه عالم خواهند فهمید...
من تا خود خود صبح...
عاشقانه درکنارت زندگی کردم...
امید زندگی ام..تنها دلخوش ام تو این دنیای بی درو پیکر
لحظه به لحظه چشم انتظار دیدن ات هستم
جون ناقابل ام فدات عمرم..
- ۲.۱k
- ۰۸ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط