{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشمانم را می بندم...

چشمانم را می بندم...
بگذار تا طلوعی دیگر برایت قصه ببافم...
مثل هرشب...
بنشین و بگذار سرم را...
بر روی تازه بنفشه هایت بگذارم...
بگذار چشمانم را...
به بی کران اسمانت بدوزم...
در همین حوالی...
وقتی مست از عطر اقاقیا...
از سبد عشق سیب می چینم...
خورشید طلوع خواهد کرد..
و فردا...
همه عالم خواهند فهمید...
من تا خود خود صبح...
عاشقانه درکنارت زندگی کردم...
دیدگاه ها (۲)

فاتحه و صلوات

...

ﺑﺮﺍﻳﻢ ﻋﺠﻴﺐ ﺍﺳﺖﻫﻴﭽﮕﺎﻩ نیستےﻭلے ﺧﺎﻃﺮﺕ همیشہﺣﺎﺿﺮ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﭘﺸﺖ پلکہ...

...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

چشمانم را می بندم...بگذار تا طلوعی دیگر برایت قصه ببافم...مث...

🌨 چشمانم را می بندم...بگذار تا طلوعی دیگر برایت قصه ببافم......

زندگی یک چمدان است که می آوریشبار و بندیل سبک می کنی و می بر...

زندگی یک چمدان است که می‌آوریشبار و بندیل سبک می‌کنی و می‌بر...

زندگی یک چمدان است که می آوریشبار و بندیل سبک می کنی و می بر...

زندگی یک چمدان است که می آوریشبار و بندیل سبک می کنی و می بر...

لابلای تمام خستگی‌هایتیڪی هستڪه حضورش شبیه باران استنه می‌پر...

توگرنباشی،جان را چه کنم....♡💋💌❤️🖇🌹🌿🍷🍒

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط