پارت 2
پارت 2
آنچه گذشت (چیه فکر کردید آنچه گذشت نداره 😂😂) مثل همیشه راهی خونه شودم وقتی دره خونه رو باز کردم با چیزی که دیدم پشمام ریخت..
اونجا یه پسر خیلی خوشتیپ اونجا بود ، آخرین باری که مهمون داشتیم ماله 11 ساله پیشه بود
فلش بک به 11ساله پیش
(یه توضیح بدم گیج نشین مامان ات مرده و وقتی زنده بوده مهمون داشتن و اون اخرین مهمونی بوده چون بعد مهمونی پدر ات مامان اتو کشده)
همه مهمون ها جمع شده بودن همه داشتن میخندندیدن خیلی وایب اونجا خوب بود با صدای مامانم به خودم امدم
مامان ات: دخترم حواصت کجاست دارم صدات میزنم ها ( با لبخند)
ات:بله مامان (با خنده)
مامان ات:نخند با اینجا کارت دارم (اولش خنده بعد لبخند)
ات: امدم
مامان ات:خوب دخترم خودت میدونی چقدر دوست دارم (با لبخند و جدی)
ات: بله مامان میدونم ☺️
مامان ات:پس بیا ظرفا رو بشور ☺️
ات:😐😐😐
مامان ات :(خنده) قیافتو اینجوری نکن کارت تموم شد بیا پیشه ما
بعد از اینکه کارا تموم شد چند دقیقه رفتم پیش مهمون ها و مامانم و مهمون ها بعد ۱ساعت رفتن بعد یهو پدرم یه چاقو آورد و مامانمو کشت جلوی چشه من
پایان فلش بک
ویو ات
از فکرو خیال امدم بیرون و رفتم پیشه اونا که اون پسره و بابام بلد شدن
تهیونگ: تو اتی (سرد و جدی)
ات:بله خودمم شما (جدی)
تهیونگ: لازم نکرده بدونی تو با من میای (سرد)
ات:ببخشید ولی چرا باید با شما بیام.... اصلاً شما که هستید
تهیونگ: خیلی دلت میخواد بدونی چرا باید بیای.... باشه بهت میگم پدرت تو رو توی قمار باخت و الان تو باید با من بیای(سرد)
ات:چییییی (تعجب و ناراحت)
تهیونگ:همین که شنیدی (سرد و خونسرد)
ات: و..ولی من نمیام.. نمیام باهات دوس ندارم باهات بیام ...نه نمیام..ا.. اصلاً امکان نداره بابام همچین کاری کنه.....بابا (شکه زده، به زره داد، و یه قطره اشک از چشاش ریخت)
بابای ات:خفه شو دختره ی هرزه ( یه سیلی محکم به ات زد که باعث شد از دهنش خون بیاد)
تهیونگ: هوی داری چیکار میکنی...نکنه دوس داری بمیری هاااااا (با داد)
بابای ات:ب..ببخشید..ا... آقای..کیم (ترس)
ات: بابا حتا اگر اینجا منو بکشی هم نمیرم ( با داد)
تهیونگ: پس که نمیری ها (سرد و یکم عصبی)
ات: نه نمیام.. هر کاری میتونی بکن (داد)
تهیونگ: باشه (اشاره به بادیگارداش کرد که اتو ببرن)
ات: ولم کنینننن....عوضی ولم کنیننن (یهو چونکه زور داشتم یه جوری ولم کردن)
تهیونگ: اینطوری نمیشه باید خودم دست به کار شم (یهو تهیونگ امد و....
بچه ها بد شد نه؟؟😔
ه
آنچه گذشت (چیه فکر کردید آنچه گذشت نداره 😂😂) مثل همیشه راهی خونه شودم وقتی دره خونه رو باز کردم با چیزی که دیدم پشمام ریخت..
اونجا یه پسر خیلی خوشتیپ اونجا بود ، آخرین باری که مهمون داشتیم ماله 11 ساله پیشه بود
فلش بک به 11ساله پیش
(یه توضیح بدم گیج نشین مامان ات مرده و وقتی زنده بوده مهمون داشتن و اون اخرین مهمونی بوده چون بعد مهمونی پدر ات مامان اتو کشده)
همه مهمون ها جمع شده بودن همه داشتن میخندندیدن خیلی وایب اونجا خوب بود با صدای مامانم به خودم امدم
مامان ات: دخترم حواصت کجاست دارم صدات میزنم ها ( با لبخند)
ات:بله مامان (با خنده)
مامان ات:نخند با اینجا کارت دارم (اولش خنده بعد لبخند)
ات: امدم
مامان ات:خوب دخترم خودت میدونی چقدر دوست دارم (با لبخند و جدی)
ات: بله مامان میدونم ☺️
مامان ات:پس بیا ظرفا رو بشور ☺️
ات:😐😐😐
مامان ات :(خنده) قیافتو اینجوری نکن کارت تموم شد بیا پیشه ما
بعد از اینکه کارا تموم شد چند دقیقه رفتم پیش مهمون ها و مامانم و مهمون ها بعد ۱ساعت رفتن بعد یهو پدرم یه چاقو آورد و مامانمو کشت جلوی چشه من
پایان فلش بک
ویو ات
از فکرو خیال امدم بیرون و رفتم پیشه اونا که اون پسره و بابام بلد شدن
تهیونگ: تو اتی (سرد و جدی)
ات:بله خودمم شما (جدی)
تهیونگ: لازم نکرده بدونی تو با من میای (سرد)
ات:ببخشید ولی چرا باید با شما بیام.... اصلاً شما که هستید
تهیونگ: خیلی دلت میخواد بدونی چرا باید بیای.... باشه بهت میگم پدرت تو رو توی قمار باخت و الان تو باید با من بیای(سرد)
ات:چییییی (تعجب و ناراحت)
تهیونگ:همین که شنیدی (سرد و خونسرد)
ات: و..ولی من نمیام.. نمیام باهات دوس ندارم باهات بیام ...نه نمیام..ا.. اصلاً امکان نداره بابام همچین کاری کنه.....بابا (شکه زده، به زره داد، و یه قطره اشک از چشاش ریخت)
بابای ات:خفه شو دختره ی هرزه ( یه سیلی محکم به ات زد که باعث شد از دهنش خون بیاد)
تهیونگ: هوی داری چیکار میکنی...نکنه دوس داری بمیری هاااااا (با داد)
بابای ات:ب..ببخشید..ا... آقای..کیم (ترس)
ات: بابا حتا اگر اینجا منو بکشی هم نمیرم ( با داد)
تهیونگ: پس که نمیری ها (سرد و یکم عصبی)
ات: نه نمیام.. هر کاری میتونی بکن (داد)
تهیونگ: باشه (اشاره به بادیگارداش کرد که اتو ببرن)
ات: ولم کنینننن....عوضی ولم کنیننن (یهو چونکه زور داشتم یه جوری ولم کردن)
تهیونگ: اینطوری نمیشه باید خودم دست به کار شم (یهو تهیونگ امد و....
بچه ها بد شد نه؟؟😔
ه
- ۱۶.۳k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط