{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ در شهری کوچک روزگاری مرد نقاشی زندگی میکرد که تابلو های

‍ در شهری کوچک روزگاری مرد نقاشی زندگی میکرد که تابلو های بسیار زیبایی می‌کشید وبه قیمت گرانی از او می خریدند.

روزی یکی از همسایگان نقاش به او گفت.با هر تابلو ی نقاشی که میکشی پول زیادی می گیری اینهمه فقیر در همسایگی ما هست چرا به این همسایگان فقیرت کمک نمی کنی؟؟!!!!

از قصاب محل یاد بگیر،با آنکه وضع مالی خوبی ندارد هر روز چند قسمت گوشت را مجانی به خانواده های فقرا میدهد!پیر مرد نقاش گفت ولی من پولی ندارم که به کسی کمک کنم.همسایه مرد نقاش که نا امید شده بود با ناراحتی خانه او را ترک کرد و به بد گویی پشت سر نقاش پرداخت.پس از مدتی مرد نقاش بیمار شد ودر تنهایی و کم محلی همسایگان از دنیا رفت.طی مراسمی ساده مراسم دفن انجام شد.بعد از چند روز مردم با کمال تعجب دیدند که مرد قصاب دیگر کمکی به فقرا نمیکند!با تعجب از او علت کمک نکردنش را پرسیدند.قصاب گفت پیرمرد نقاش همیشه پول گوشتها را به من میداد و میگفت بین فقرا تقسیم کن!!!! هرگز نمی توانی با ظاهر کسی را قضاوت کنی...مراقب قضاوت های غلط خودمان باشیم
دیدگاه ها (۴)

زیباست

عشـــــــــــق یعنی یک تلنگر بر تن احساس گلعاشــــــــــــــ...

خدا قسمت همه مجردا کنه انشالله

بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند...تا کسی از راه بر...

حکایت آموزنده معامله با خدا مردی داخل بقالی محله شد ، و از ب...

دختری با گوشواره ی مروارید

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط