p5
p5
تهیونگ با عصبانیت از کافه بیرون آمد.
باران شدیدی شروع شده بود، اما حتی متوجه خیس شدن لباسهایش نشد.
آن مرد دروغ نمیگفت.
تهیونگ این را از نگاهش فهمیده بود.
پس اگر واقعاً کسی آن شب همراه ماریا بوده...
چرا هیچکس تا امروز دربارهاش حرف نزده بود؟
گوشیاش زنگ خورد.
= تهیونگ، کجایی؟
_ جیمین؟
= آره. چند بار زنگ زدم، جواب ندادی.
_ یه کاری داشتم.
= چه کاری؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
_ جیمین... تو دربارهی شب حادثه چیزی میدونی که من نمیدونم؟
آن طرف خط ساکت شد.
تهیونگ متوجه تغییر صدای نفسهای جیمین شد.
_ جیمین؟
= نه.
تهیونگ اخم کرد.
_ مطمئنی؟
= آره. چرا همچین سوالی میپرسی؟
تهیونگ چیزی نگفت.
= تهیونگ؟
_ بعداً باهات حرف میزنم.
تماس را قطع کرد.
اما برای اولین بار، تهیونگ به دوست قدیمیاش هم شک کرده بود.
همان روز، آتلیهی نقاشی...
جنا مشغول مرتب کردن تابلوها بود که صدای باز شدن در آمد.
+خوش اومدین...
اما وقتی سرش را بالا آورد، با دیدن مردی غریبه مکث کرد.
مرد بدون حرف وارد شد و اطراف آتلیه را نگاه کرد.
+میتونم کمکتون کنم؟
مرد نگاهش را روی جنا ثابت کرد.
مرد: شما پارک جنا هستین؟
جنا کمی جا خورد.
+بله... شما؟
مرد لبخند مرموزی زد.
مرد: فقط اومدم یه چیزی بپرسم.
+چی؟
مرد چند قدم جلو آمد.
مرد: شما... کیم تهیونگ رو میشناسین؟
جنا با تعجب نگاهش کرد.
+کیم تهیونگ؟
مرد: بله.
+فقط یک بار دیدمش. برای خرید نقاشی اومده بود.
مرد برای لحظهای ساکت شد.
بعد آرام گفت:
مرد: پس هنوز نمیدونه...
جنا اخم کرد.
+چی رو نمیدونه؟
مرد ناگهان به سمت در رفت.
جنا سریع دنبالش رفت.
+صبر کنین! منظورتون چی بود؟
اما وقتی جنا به در رسید، مرد دیگر آنجا نبود.
هانا که تازه وارد آتلیه شده بود، با تعجب به جنا نگاه کرد.
× چی شده؟
جنا همچنان به خیابان خیره بود.
+نمیدونم...
× کی بود؟
جنا آرام گفت:
+یه مرد غریبه.
× چی میخواست؟
جنا لحظهای مکث کرد.
+دربارهی کیم تهیونگ سؤال کرد.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
× تهیونگ؟
جنا سرش را تکان داد.
+آره.
اما هیچکدام نمیدانستند...
همان لحظه، دو مسیر جداگانه در حال نزدیک شدن به یک حقیقت مشترک بودند.
حقیقتی که دوازده سال پنهان مانده بود.
و حالا آرامآرام داشت خودش را نشان میداد...
شرط میزارم
۱۲ لایک ۱۲ کامنت🔮
تهیونگ با عصبانیت از کافه بیرون آمد.
باران شدیدی شروع شده بود، اما حتی متوجه خیس شدن لباسهایش نشد.
آن مرد دروغ نمیگفت.
تهیونگ این را از نگاهش فهمیده بود.
پس اگر واقعاً کسی آن شب همراه ماریا بوده...
چرا هیچکس تا امروز دربارهاش حرف نزده بود؟
گوشیاش زنگ خورد.
= تهیونگ، کجایی؟
_ جیمین؟
= آره. چند بار زنگ زدم، جواب ندادی.
_ یه کاری داشتم.
= چه کاری؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
_ جیمین... تو دربارهی شب حادثه چیزی میدونی که من نمیدونم؟
آن طرف خط ساکت شد.
تهیونگ متوجه تغییر صدای نفسهای جیمین شد.
_ جیمین؟
= نه.
تهیونگ اخم کرد.
_ مطمئنی؟
= آره. چرا همچین سوالی میپرسی؟
تهیونگ چیزی نگفت.
= تهیونگ؟
_ بعداً باهات حرف میزنم.
تماس را قطع کرد.
اما برای اولین بار، تهیونگ به دوست قدیمیاش هم شک کرده بود.
همان روز، آتلیهی نقاشی...
جنا مشغول مرتب کردن تابلوها بود که صدای باز شدن در آمد.
+خوش اومدین...
اما وقتی سرش را بالا آورد، با دیدن مردی غریبه مکث کرد.
مرد بدون حرف وارد شد و اطراف آتلیه را نگاه کرد.
+میتونم کمکتون کنم؟
مرد نگاهش را روی جنا ثابت کرد.
مرد: شما پارک جنا هستین؟
جنا کمی جا خورد.
+بله... شما؟
مرد لبخند مرموزی زد.
مرد: فقط اومدم یه چیزی بپرسم.
+چی؟
مرد چند قدم جلو آمد.
مرد: شما... کیم تهیونگ رو میشناسین؟
جنا با تعجب نگاهش کرد.
+کیم تهیونگ؟
مرد: بله.
+فقط یک بار دیدمش. برای خرید نقاشی اومده بود.
مرد برای لحظهای ساکت شد.
بعد آرام گفت:
مرد: پس هنوز نمیدونه...
جنا اخم کرد.
+چی رو نمیدونه؟
مرد ناگهان به سمت در رفت.
جنا سریع دنبالش رفت.
+صبر کنین! منظورتون چی بود؟
اما وقتی جنا به در رسید، مرد دیگر آنجا نبود.
هانا که تازه وارد آتلیه شده بود، با تعجب به جنا نگاه کرد.
× چی شده؟
جنا همچنان به خیابان خیره بود.
+نمیدونم...
× کی بود؟
جنا آرام گفت:
+یه مرد غریبه.
× چی میخواست؟
جنا لحظهای مکث کرد.
+دربارهی کیم تهیونگ سؤال کرد.
هانا با تعجب نگاهش کرد.
× تهیونگ؟
جنا سرش را تکان داد.
+آره.
اما هیچکدام نمیدانستند...
همان لحظه، دو مسیر جداگانه در حال نزدیک شدن به یک حقیقت مشترک بودند.
حقیقتی که دوازده سال پنهان مانده بود.
و حالا آرامآرام داشت خودش را نشان میداد...
شرط میزارم
۱۲ لایک ۱۲ کامنت🔮
- ۱۰۳
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط