هتل توکیو، شب قبل از کنسرت. جیسو رفته بود ژاپن برای اجرا،
هتل توکیو، شب قبل از کنسرت. جیسو رفته بود ژاپن برای اجرا، قرار بود سه روز بمونه. رزی توی اتاق هتل نشسته بود و به صفحهی گوشیش خیره شده بود، عکس جیسو رو نگاه میکرد که کنار هم بودن توی فرودگاه سئول. ناگهان اشک از گوشهی چشماش سرازیر شد.
جنی که داشت از حموم میاومد بیرون، نگاهش کرد و قلبش ریخت. «رزی؟ چی شد؟» دوید سمتش و کنارش نشست.
رزی فقط سرش رو تکوند و بیشتر گریه کرد، شونههاش میلرزید. «جیسو... جیسو اینجا نیست...»
لیسا که داشت چای درست میکرد، فنجون رو گذاشت کنار و اومد. نشست طرف دیگهی رزی و دستش رو گذاشت روی پاش. «عزیزم، فقط سه روزه، فردا برمیگرده.»
رزی سرش رو بلند کرد، صورتش خیس اشک بود، چشماش قرمز و پف کرده. «نمیتونم... نمیتونم بدونش باشم...»
جنی دستش رو دراز کرد و اشکای رزی رو پاک کرد. «رزی جان، گریه نکن، میدونی جیسو چی میشه اگه ببینه گریه کردی؟»
رزی محکم سرش رو تکوند داد. «نمیخوام نباشه... میخوامش... فقط جیسو رو میخوام...» و دوباره صورتش رو توی دستاش قایم کرد و هق هقش بلندتر شد.
لیسا نگاه به جنی کرد، هر دو نگران. جنی گوشیش رو برداشت و گفت: «باشه، زنگ میزنم بهش.»
---
جنی شمارهی جیسو رو گرفت. چند ثانیه بعد، جیسو جواب داد با صدای شاد: «جن؟ چی شده؟»
جنی با صدای جدی و نگران گفت: «جیسو، بیا عقب، رزی داره گریه میکنه.»
صدای جیسو عوض شد، جدی و نگران: «چی؟ چرا؟ مریضه؟ چی شده؟»
جنی نگاه به رزی کرد که هنوز گریه میکرد و جیسو رو صدا میزد. «نه، مریض نیست... فقط تو رو میخواد، جیسو. میگه نمیتونه بدون تو باشه. بیا، لطفاً.»
جیسو نفس عمیقی کشید. «باشه، الان میام.»
لیسا گوشی رو گرفت و گفت: «جیسو، عجله کن، خواهش میکنم. رزی خیلی بد شده.»
جیسو: «ده دقیقه دیگه هستم.» و گوشی رو قطع کرد.
---
بیست دقیقه بعد، در اتاق باز شد. جیسو با هودی و ماسک، نفسنفسزنان، وارد شد. صورتش نگران و چشماش دنبال رزی میگشت.
رزی که روی تخت نشسته بود و اشکاش هنوز خشک نشده بود، به محض دیدن جیسو، پرید پایین و دوید سمتش. بدون هیچ کلمهای، یهو چسبید بهش، دستاش رو حلقه کرد دور گردن جیسو و محکم بغلش کرد، انگار که میخواد براش توی وجودش حل بشه. صورتش رو فرو کرد تو گردن جیسو و دوباره شروع کرد به گریه کردن، این بار از خوشحالی.
جیسو که جا خورده بود، فوری دستاش رو حلقه کرد دور کمر رزی و بهش چسبید، محکمتر از همیشه. «رزی... رزی جان، منم، اومدم...»
رزی با صدای شکسته و گریهدار گفت: «نرو... دیگه نرو... نمیتونم بدون تو باشم...»
جیسو گونهش رو مالید به موهای رزی و محکمتر بغلش کرد. «نمیرم، باشه؟ هیچجا نمیرم...»
رزی ول نمیکرد. دستاش از گردن جیسو باز نمیشد، انگار که اگه ول کنه، جیسو دوباره میره. جیسو هم ول نمیکرد، دستاش دور کمر رزی قفل شده بود، صورتش تو گردنش، بغلش میکرد و آروم تاب میداد.
جنی و لیسا از اونور نگاه میکردن. لیسا لبخند نرمی زد و گفت: «آخه اینا...»
جنی دستش رو گذاشت روی شونهی لیسا و گفت: «بذارشون. اونا به هم نیاز دارن.»
---
چند دقیقه گذشت، رزی هنوز ول نکرده بود جیسو رو. جیسو با یه دست موهاش رو نوازش میکرد و با دست دیگه کمرش رو میگرفت. «رزی، خوبم، نیستم؟ نگاه کن، اومدم پیشت.»
رزی سرش رو بلند کرد، صورتش خیس اشک و قرمز بود. «قول بده دیگه نری...»
جیسو خندید و با انگشتاش اشکاش رو پاک کرد. «قول میدم. ولی باید برم کنسرت، یادته؟»
رزی لبش رو غنچه کرد و دوباره چسبید بهش. «پس منم میام با تو.»
جیسو خندید، اون خندهی نرم و خاصش. «باشه، هرچی تو بگی.» و بوسهای زد روی پیشونی رزی، بعد گونهاش، بعد لبخند زد و بغلش کرد.
جنی از اونور گفت: «خب، حالا که جیسو اومد، رزی آروم شد؟»
رزی بدون اینکه سرش رو از روی شونهی جیسو برداره، فقط تکون کوچکی داد. جیسو جواب داد: «آره، ولی دیگه ول نمیکنه.» و خندید.
لیسا گفت: «خب، پس ما دو تا اضافیایم، ها؟» و به جنی نگاه کرد.
جنی اومد و لیسا رو بغل کرد. «نه، ما فقط میدونیم چطوری عشق رو نگه داریم.»
توی اون اتاق، رزی و جیسو بغل هم، ول نمیکردن هم رو. انگار که هیچ نیرویی توی دنیا نمیتونست جداشون کنه.
چون رزی بدون جیسو، نمیتونست. و جیسو بدون رزی، همون.
همیشه، برای هم.
جنی که داشت از حموم میاومد بیرون، نگاهش کرد و قلبش ریخت. «رزی؟ چی شد؟» دوید سمتش و کنارش نشست.
رزی فقط سرش رو تکوند و بیشتر گریه کرد، شونههاش میلرزید. «جیسو... جیسو اینجا نیست...»
لیسا که داشت چای درست میکرد، فنجون رو گذاشت کنار و اومد. نشست طرف دیگهی رزی و دستش رو گذاشت روی پاش. «عزیزم، فقط سه روزه، فردا برمیگرده.»
رزی سرش رو بلند کرد، صورتش خیس اشک بود، چشماش قرمز و پف کرده. «نمیتونم... نمیتونم بدونش باشم...»
جنی دستش رو دراز کرد و اشکای رزی رو پاک کرد. «رزی جان، گریه نکن، میدونی جیسو چی میشه اگه ببینه گریه کردی؟»
رزی محکم سرش رو تکوند داد. «نمیخوام نباشه... میخوامش... فقط جیسو رو میخوام...» و دوباره صورتش رو توی دستاش قایم کرد و هق هقش بلندتر شد.
لیسا نگاه به جنی کرد، هر دو نگران. جنی گوشیش رو برداشت و گفت: «باشه، زنگ میزنم بهش.»
---
جنی شمارهی جیسو رو گرفت. چند ثانیه بعد، جیسو جواب داد با صدای شاد: «جن؟ چی شده؟»
جنی با صدای جدی و نگران گفت: «جیسو، بیا عقب، رزی داره گریه میکنه.»
صدای جیسو عوض شد، جدی و نگران: «چی؟ چرا؟ مریضه؟ چی شده؟»
جنی نگاه به رزی کرد که هنوز گریه میکرد و جیسو رو صدا میزد. «نه، مریض نیست... فقط تو رو میخواد، جیسو. میگه نمیتونه بدون تو باشه. بیا، لطفاً.»
جیسو نفس عمیقی کشید. «باشه، الان میام.»
لیسا گوشی رو گرفت و گفت: «جیسو، عجله کن، خواهش میکنم. رزی خیلی بد شده.»
جیسو: «ده دقیقه دیگه هستم.» و گوشی رو قطع کرد.
---
بیست دقیقه بعد، در اتاق باز شد. جیسو با هودی و ماسک، نفسنفسزنان، وارد شد. صورتش نگران و چشماش دنبال رزی میگشت.
رزی که روی تخت نشسته بود و اشکاش هنوز خشک نشده بود، به محض دیدن جیسو، پرید پایین و دوید سمتش. بدون هیچ کلمهای، یهو چسبید بهش، دستاش رو حلقه کرد دور گردن جیسو و محکم بغلش کرد، انگار که میخواد براش توی وجودش حل بشه. صورتش رو فرو کرد تو گردن جیسو و دوباره شروع کرد به گریه کردن، این بار از خوشحالی.
جیسو که جا خورده بود، فوری دستاش رو حلقه کرد دور کمر رزی و بهش چسبید، محکمتر از همیشه. «رزی... رزی جان، منم، اومدم...»
رزی با صدای شکسته و گریهدار گفت: «نرو... دیگه نرو... نمیتونم بدون تو باشم...»
جیسو گونهش رو مالید به موهای رزی و محکمتر بغلش کرد. «نمیرم، باشه؟ هیچجا نمیرم...»
رزی ول نمیکرد. دستاش از گردن جیسو باز نمیشد، انگار که اگه ول کنه، جیسو دوباره میره. جیسو هم ول نمیکرد، دستاش دور کمر رزی قفل شده بود، صورتش تو گردنش، بغلش میکرد و آروم تاب میداد.
جنی و لیسا از اونور نگاه میکردن. لیسا لبخند نرمی زد و گفت: «آخه اینا...»
جنی دستش رو گذاشت روی شونهی لیسا و گفت: «بذارشون. اونا به هم نیاز دارن.»
---
چند دقیقه گذشت، رزی هنوز ول نکرده بود جیسو رو. جیسو با یه دست موهاش رو نوازش میکرد و با دست دیگه کمرش رو میگرفت. «رزی، خوبم، نیستم؟ نگاه کن، اومدم پیشت.»
رزی سرش رو بلند کرد، صورتش خیس اشک و قرمز بود. «قول بده دیگه نری...»
جیسو خندید و با انگشتاش اشکاش رو پاک کرد. «قول میدم. ولی باید برم کنسرت، یادته؟»
رزی لبش رو غنچه کرد و دوباره چسبید بهش. «پس منم میام با تو.»
جیسو خندید، اون خندهی نرم و خاصش. «باشه، هرچی تو بگی.» و بوسهای زد روی پیشونی رزی، بعد گونهاش، بعد لبخند زد و بغلش کرد.
جنی از اونور گفت: «خب، حالا که جیسو اومد، رزی آروم شد؟»
رزی بدون اینکه سرش رو از روی شونهی جیسو برداره، فقط تکون کوچکی داد. جیسو جواب داد: «آره، ولی دیگه ول نمیکنه.» و خندید.
لیسا گفت: «خب، پس ما دو تا اضافیایم، ها؟» و به جنی نگاه کرد.
جنی اومد و لیسا رو بغل کرد. «نه، ما فقط میدونیم چطوری عشق رو نگه داریم.»
توی اون اتاق، رزی و جیسو بغل هم، ول نمیکردن هم رو. انگار که هیچ نیرویی توی دنیا نمیتونست جداشون کنه.
چون رزی بدون جیسو، نمیتونست. و جیسو بدون رزی، همون.
همیشه، برای هم.
- ۹۲
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط