سه روز از سفر جیسو به ژاپن گذشته بود، ولی این بار قرار بو
سه روز از سفر جیسو به ژاپن گذشته بود، ولی این بار قرار بود یه هفته بمونه. رزی اولش خوب بود، ولی روز چهارم، یهو همهچیز ریخت.
اتاق هتل سئول، هوا ابری بود و بارون میبارید. رزی روی تخت نشسته بود و زل زده بود به پنجره، صورتش بیحال و چشماش خالی. جنی و لیسا چند بار سعی کردن باهاش حرف بزنن، ولی جوابی نمیگرفت. فقط یه کلمه میگفت: «جیسو...»
جنی کنارش نشست و دستش رو گذاشت روی دست رزی. «رزی جان، حرف بزن با ما، ناراحت نباش.»
رزی سرش رو تکوند داد، اشک از گوشهی چشماش چکید. «نمیتونم... بدونش نمیتونم...»
لیسا که دیگه تحملش تموم شده بود، گوشیش رو برداشت و شمارهی جیسو رو گرفت. چند بار زنگ خورد، ولی کسی جواب نداد. لیسا نفس عمیقی کشید و دوباره زنگ زد. این بار جیسو جواب داد، با صدای خسته و خوابآلود: «لیسا؟ ساعت چند شده... چی شده؟»
لیسا با صدای جدی و نگران گفت: «جیسو، رزی داره گریه میکنه. چند روزه که هیچی نخورده، حرف نمیزنه، فقط اسم تو رو میگه. جیسو، بیا، خواهش میکنم.»
صدای جیسو یهو تیز شد: «چی؟ چرا به من نگفتین؟ چند روزه؟»
لیسا: «سه روزه که رفتیش، ولی از دیروز خیلی بده. جیسو، اگه میتونی بیا، وگرنه... نمیدونم چطوری آرومش کنم.»
جیسو گفت: «باشه، الان میام. باهاش بمونین تا برسم.» و گوشی رو قطع کرد.
---
جنی و لیسا موندن با رزی که اشکاش بیصدا جاری بود. جنی رزی رو بغل کرد و بهش گفت: «جیسو میاد، رزی جان، فقط صبر کن.»
رزی با صدای شکسته گفت: «نمیاد... میدونم نمیاد... همیشه میره...»
لیسا نشست طرف دیگهش و دستش رو گرفت. «میاد، رزی، قول میدم. جیسو هیچوقت نمیذاره تنها باشی.»
اما رزی فقط بیشتر گریه کرد، صورتش رو توی بالش فرو کرد و هق هقهاش اتاق رو پر کرد. جنی و لیسا نگاه به هم کردن، هر دو دلشون برای رزی میسوخت.
---
چهار ساعت بعد، هوا تاریک شده بود. رزی خسته از گریه، روی تخت دراز کشیده بود و چشماش رو بسته بود، ولی خواب نبود. ناگهان، صدای باز شدن در رو شنید. فکر کرد جنی یا لیسا هستن، سرش رو بلند نکرد.
ولی یه دست گرم گذاشت روی شونهش. رزی چشماش رو باز کرد و برگشت.
جیسو بود. با هودی خیس بارون، صورتش خسته و نگران، ولی چشماش پر از عشق.
رزی یهو نشست، یه لحظه نگاه کرد، انگار که باور نمیکرد. بعد بدون هیچ کلمهای، پرید توی بغل جیسو. دستاش رو حلقه کرد دور گردنش و محکم چسبید، صورتش رو فرو کرد تو گردن جیسو و شروع کرد به گریه کردن، این بار از خوشحالی و رهایی.
جیسو هم دستاش رو حلقه کرد دور کمر رزی و بهش چسبید، محکمتر از همیشه. صورتش رو فرو کرد تو موهای رزی و بغلش کرد، تاب میداد، آروم و گرم. «رزی... رزی جان... منم، اومدم...»
رزی با صدای گریهدار و شکسته گفت: «نرو... دیگه نرو... قول بده نری...»
جیسو محکمتر بغلش کرد، انگار که میخواد توی وجودش حل بشه. «قول میدم، دیگه هیچجا نمیرم. باشه؟ باهات میمونم.»
رزی ول نمیکرد. دستاش از گردن جیسو باز نمیشد، انگار که اگه یه میلیمتر ول کنه، جیسو دوباره میره. جیسو هم ول نمیکرد، دستاش دور کمر رزی قفل شده بود، صورتش تو گردنش، نفسهاش گرم روی پوست رزی.
جنی و لیسا که از در نگاه میکردن، لبخند زدن. لیسا گفت: «آره، حالا دیگه خوبه.» و در رو آروم بست تا اونا تنها بمونن.
---
ساعت از نیمهشب گذشته بود. رزی و جیسو هنوز بغل هم بودن، ولی این بار رزی آروم شده بود. جیسو کشیدش که دراز بکشن روی تخت. رزی خودش رو چسبوند به جیسو، دستاش رو حلقه کرد دور کمرش و صورتش رو فرو کرد تو سینهی جیسو.
جیسو دستش رو گذاشت تو موهای رزی و به آرومی نوازشش کرد، انگار که میخواد همهی ناراحتیهاش رو با نوازش پاک کنه. «حالا خوبی؟»
رزی با صدای خوابآلود و نرم گفت: «حالا که تویی، آره...»
جیسو خندید و بوسهای زد روی پیشونی رزی. «میخوابی؟»
رزی محکمتر چسبید و گفت: «اگه کنارم باشی...»
جیسو بازوهاش رو محکمتر دور کمر رزی حلقه کرد و کشیدش که کامل توی بغلش باشه. «تا صبح کنارتم، تا همیشه کنارتم.»
رزی لبخند زد، اولین لبخند بعد از چند روز. چشماش آروم آروم سنگین شد، دستاش هنوز دور کمر جیسو بود، پاهاش لای پاهای جیسو قفل شده بود. جیسو هم چشاش رو بست، گونهش روی سر رزی، نفسهاش آروم و منظم.
اتاق تاریک شد، بارون هنوز میبارید، ولی توی اون تخت کوچیک، رزی و جیسو بغل هم بودن. رزی توی خواب یه خندهی نرم کرد و محکمتر چسبید به جیسو. جیسو هم بدون اینکه چشماش رو باز کنه، لبخند زد و رزی رو بیشتر به خودش چسبوند.
همونجوری که باید باشن.
رزی با جیسو، جیسو با رزی.
توی بغل هم، توی خواب، برای همیشه.
پایان.
اتاق هتل سئول، هوا ابری بود و بارون میبارید. رزی روی تخت نشسته بود و زل زده بود به پنجره، صورتش بیحال و چشماش خالی. جنی و لیسا چند بار سعی کردن باهاش حرف بزنن، ولی جوابی نمیگرفت. فقط یه کلمه میگفت: «جیسو...»
جنی کنارش نشست و دستش رو گذاشت روی دست رزی. «رزی جان، حرف بزن با ما، ناراحت نباش.»
رزی سرش رو تکوند داد، اشک از گوشهی چشماش چکید. «نمیتونم... بدونش نمیتونم...»
لیسا که دیگه تحملش تموم شده بود، گوشیش رو برداشت و شمارهی جیسو رو گرفت. چند بار زنگ خورد، ولی کسی جواب نداد. لیسا نفس عمیقی کشید و دوباره زنگ زد. این بار جیسو جواب داد، با صدای خسته و خوابآلود: «لیسا؟ ساعت چند شده... چی شده؟»
لیسا با صدای جدی و نگران گفت: «جیسو، رزی داره گریه میکنه. چند روزه که هیچی نخورده، حرف نمیزنه، فقط اسم تو رو میگه. جیسو، بیا، خواهش میکنم.»
صدای جیسو یهو تیز شد: «چی؟ چرا به من نگفتین؟ چند روزه؟»
لیسا: «سه روزه که رفتیش، ولی از دیروز خیلی بده. جیسو، اگه میتونی بیا، وگرنه... نمیدونم چطوری آرومش کنم.»
جیسو گفت: «باشه، الان میام. باهاش بمونین تا برسم.» و گوشی رو قطع کرد.
---
جنی و لیسا موندن با رزی که اشکاش بیصدا جاری بود. جنی رزی رو بغل کرد و بهش گفت: «جیسو میاد، رزی جان، فقط صبر کن.»
رزی با صدای شکسته گفت: «نمیاد... میدونم نمیاد... همیشه میره...»
لیسا نشست طرف دیگهش و دستش رو گرفت. «میاد، رزی، قول میدم. جیسو هیچوقت نمیذاره تنها باشی.»
اما رزی فقط بیشتر گریه کرد، صورتش رو توی بالش فرو کرد و هق هقهاش اتاق رو پر کرد. جنی و لیسا نگاه به هم کردن، هر دو دلشون برای رزی میسوخت.
---
چهار ساعت بعد، هوا تاریک شده بود. رزی خسته از گریه، روی تخت دراز کشیده بود و چشماش رو بسته بود، ولی خواب نبود. ناگهان، صدای باز شدن در رو شنید. فکر کرد جنی یا لیسا هستن، سرش رو بلند نکرد.
ولی یه دست گرم گذاشت روی شونهش. رزی چشماش رو باز کرد و برگشت.
جیسو بود. با هودی خیس بارون، صورتش خسته و نگران، ولی چشماش پر از عشق.
رزی یهو نشست، یه لحظه نگاه کرد، انگار که باور نمیکرد. بعد بدون هیچ کلمهای، پرید توی بغل جیسو. دستاش رو حلقه کرد دور گردنش و محکم چسبید، صورتش رو فرو کرد تو گردن جیسو و شروع کرد به گریه کردن، این بار از خوشحالی و رهایی.
جیسو هم دستاش رو حلقه کرد دور کمر رزی و بهش چسبید، محکمتر از همیشه. صورتش رو فرو کرد تو موهای رزی و بغلش کرد، تاب میداد، آروم و گرم. «رزی... رزی جان... منم، اومدم...»
رزی با صدای گریهدار و شکسته گفت: «نرو... دیگه نرو... قول بده نری...»
جیسو محکمتر بغلش کرد، انگار که میخواد توی وجودش حل بشه. «قول میدم، دیگه هیچجا نمیرم. باشه؟ باهات میمونم.»
رزی ول نمیکرد. دستاش از گردن جیسو باز نمیشد، انگار که اگه یه میلیمتر ول کنه، جیسو دوباره میره. جیسو هم ول نمیکرد، دستاش دور کمر رزی قفل شده بود، صورتش تو گردنش، نفسهاش گرم روی پوست رزی.
جنی و لیسا که از در نگاه میکردن، لبخند زدن. لیسا گفت: «آره، حالا دیگه خوبه.» و در رو آروم بست تا اونا تنها بمونن.
---
ساعت از نیمهشب گذشته بود. رزی و جیسو هنوز بغل هم بودن، ولی این بار رزی آروم شده بود. جیسو کشیدش که دراز بکشن روی تخت. رزی خودش رو چسبوند به جیسو، دستاش رو حلقه کرد دور کمرش و صورتش رو فرو کرد تو سینهی جیسو.
جیسو دستش رو گذاشت تو موهای رزی و به آرومی نوازشش کرد، انگار که میخواد همهی ناراحتیهاش رو با نوازش پاک کنه. «حالا خوبی؟»
رزی با صدای خوابآلود و نرم گفت: «حالا که تویی، آره...»
جیسو خندید و بوسهای زد روی پیشونی رزی. «میخوابی؟»
رزی محکمتر چسبید و گفت: «اگه کنارم باشی...»
جیسو بازوهاش رو محکمتر دور کمر رزی حلقه کرد و کشیدش که کامل توی بغلش باشه. «تا صبح کنارتم، تا همیشه کنارتم.»
رزی لبخند زد، اولین لبخند بعد از چند روز. چشماش آروم آروم سنگین شد، دستاش هنوز دور کمر جیسو بود، پاهاش لای پاهای جیسو قفل شده بود. جیسو هم چشاش رو بست، گونهش روی سر رزی، نفسهاش آروم و منظم.
اتاق تاریک شد، بارون هنوز میبارید، ولی توی اون تخت کوچیک، رزی و جیسو بغل هم بودن. رزی توی خواب یه خندهی نرم کرد و محکمتر چسبید به جیسو. جیسو هم بدون اینکه چشماش رو باز کنه، لبخند زد و رزی رو بیشتر به خودش چسبوند.
همونجوری که باید باشن.
رزی با جیسو، جیسو با رزی.
توی بغل هم، توی خواب، برای همیشه.
پایان.
- ۶۳
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط