{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مـــــــــــرواریـــــــــــد ســــــــــفــــــــیــــــ

مـــــــــــرواریـــــــــــد ســــــــــفــــــــیــــــــــد:::
Part: 2
در همون هین یه ماشن اومد و اونارو به عمارت اقای هوانگ برد
ویو نویسنده:
بعد از 4 ساعت ماشین ایستاد فیلیکس و جونگین از ماشین خارج شدن
ویو جونگین: عمارت ها خیلی از هم دور بودن کم کم داشت خوابم میبرد داخل راه با فیلیکس کلی حرف زدم بهش گفتم که اونجا حداقل یکم ادم باش اما به نظرم اصلا گوش نمیکرد.
ویو فیلیکس:
جونگین داخل راه سرم رو خورد مثلا من اون بزرگتره هستم ولی مثل اینکه اون رئیسه.
هردو به سمت عمارت رفتن و وارد عمارت شدند.
ویو جونگین: اقای هوانگ به دیدنشون اومد و به یکی از خدمت کارا به اسم هه نا گفت که همه جارو نشونمون بده
بعد از اینکه کل عمارت رو دیدیم اقای هوانگ گفت
اقای هوانگ:
هه نا فیلیکس و هیونجین رو ببر به اتاق هاشون.
بعد من و جونگین رو مخاطب قرار داد و ادامه داد
اقای هوانگ: اینجارو خونه خودتون بدونین پسرا هم الان میرسن خونه پس راحت باشین.
ویو فیلیکس:
وایب خوبی از اقای هوانگ نمیگیرم
نمیدونم چرا ولی حتی از عمارت هم وایب خوبی نمیگیرم.
به جونگین احساسم رو گفتم
جونگین: راستش منم وایب خوبی ندارم اینجا یجوریه
فیلیکس: راستی اقای هوانگ چندتا پسر داشت؟
جونگین: فقط هیونجین
فیلیکس: پس چرا گفت پسرا؟
جونگین: اها فهمیدم دوست صمیمی هیونجین
فیلیکس: خوببببب
جونگین: خوب اونم با اینا زندگی میکنه خرهههه
فیلیکس: اهااااا اوکی فهمیدم
ویو هیونجین:
پدر به من و سونگمین گفت که سریع برسیم عمارت ممکنه اتفاقی اوفتاده باشه؟
سونگمین: هیونجین به نظرت اقای هوانگ چرا گفت زودتر بیاین؟
هیونجین: راستش خودمم نمیدونم
ویو نویسنده:
هیونجین و سونگمین بعد از نیم ساعت به عمارت رسیدن و با نگرانی وارد عمارت شدند و گفتند
هیونجین: پدر چی شده گفتین سریع بیایم
اقای هوانگ:
هیچی فقط خواستم بگم فیلیکس و جونگین پسرای اقای لی اینجان
هیونجین خشکش زد
اما سونگمین گفت
سونگمین: خوب الان کجان؟
جونگین: ما همینجاییم
سونگمین سرش رو برد سمت پله ها و تا جونگین رو دید عاشقش شد.
سونگمین جونگین رو فقط داخل عکسا دیده بود اما داخل واقعیت صد برابر خوشگل تر بود.
سونگمین: شما باید جونگین باشین درسته؟
جونگین: بله خودم
هیونجین: پس فیلیکس کجاست؟
جونگین: اون هنوز بالاس اگه کاریش دارین صداش کنم!
هیونجین: نه لازم نیس
جونگین: پس اگر کاری ندارین بنده برم و بخوابم.
سونگمین: به این زودی میخوابی؟
جونگین: الان اونقدرام زود نیستا، ساعت 11 شبه
سونگمین: اها راست میگی
جونگین: راستش معمولا دیر تر میخوابم
سونگمین: خوب اگر میخواین باهم بریم بیرون؟
هیونجین برگشت و با چشمایی پر از تعجب بع سونگمین نگا کرد
جونگین: خوب...
توضیح:
جونگین هم از همون اول عاشق سونگمین شده بود « عررررر»
جونگین: خوب اره میایم
سونگمین: پس به فیلیکس هم بگین بیاد پایین
ادامه دارد...
حیحی اینم از این 😂✨
فیک شرایطی نیست!!!
دیدگاه ها (۴)

مـــــــــــرواریــــــــــد ســــــــفــــــــــیـــــــــد...

مـــــــــــرواریــــــــــد ســــفــــــیـــــــد::::: Par...

مرواریدام میخوام فیک نویس بشممممممممممم ✨😂🤦🏻‍♀️😔_همین امروز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط