مـــــــــــرواریــــــــــد ســــفــــــیـــــــد:::::
مـــــــــــرواریــــــــــد ســــفــــــیـــــــد:::::
Part: 1
ویو نویسنده:
اقای لی پدر فیلیکس و اقای هوانگ پدر هیونجین به خاطر شرایطی مجبور شدن که باهم همکاری کنن تا بتونن باند خودشون رو بالا بیارن
ویو اقای لی:
داشتم اماده میشدم که برم اقای هوانگ رو ببینم نمیدونم چرا ولی از فیلیکس میترسم که بهش بگم باید بره و برای یه مدت پیش اونا باشه جونگین قبول میکنه اون پسر اروم و خجالتی هست اما فیلیکس نه تازه بدترم میشه که بفهمه اقای هوانگ همون پدره هیونجینه.
توضیح: فیلیکس و هیونجین قبلا داخل دانشگاه باهم اختلافاتی داشتن با وجود تفاوت سنیه زیادشون.
اقای لی: خوب بهتره برم و به پسرا بگم که قراره چیکار کنم، فقط امیدوارم دوباره جنگی اتفاق نیوفته
اقای لی با وجود اینکه رئیس باند مافیا بود اما دل مهربونی داشت و بعضی وقتا شوخی های باحالی میکرد.
ویو فیلیکس:
از صبح بابامو زیر نظر داشتم خیلی نگران بود. دوباره چه اتفافی افتاده؟
حتما باند یه اتفاقی براش اوفتاده
مگه چیز دیگه ای هم میشه
همینجور داخل فکر بودم که یهو پدرم صدامون زد
اقای لی: جونگین فیلیکس زود بیاین اینجا.
من و جونگین بلند شدیم و رفتیم تا ببینیم پدرمون چی میگه
اقای لی: خوب پسرا یه اتفاقی برای باند اوفتاده...
اقای لی همچی رو برای پسرا گفت
فیلیکس: چییییی؟ من نمیرم اونجااااااا
عمرا ابدا بکشینمم نمیرم پیش اون پسره ی احمق
جونگین: فیلیکس با ابد باش این چیزیه که پدر میگه نمیتونیم نه بگیم باید بریم چه بخوایم چه نخوایم
ویو اقای لی:
نمیدونم چرا اما با این حرف جونگین به خودم اومدم اون راس میگفت هیچکس نمیتونه از حرف من سر پیچی کنه
اقای لی: فیلیکس و جونگین شما دوتا مجبورین بریم چه بخواین چه نخواین
جونگین: چشم پدر
فیلیکس: تو کجا میری؟
اقای لی: برای یه مدت میرم چین اونجا امنه،
اها راستی اماده باشین میان دنبالتون.
ویو جونگین:
راستش خودمم نمیخواستم برم اونجا ولی مجبورم خودمو وفق بدم.
فیلیکس: جونگین چرا باهاش موافقت کردیییی
جونگین: چون ما حتی اگر مخالفتم میکردیم اون بازم کار خودشو میکرد پس خودمو خسته نکردم و فقط گفتم چشم
فیلیکس: وایییییی باشه اما فقط به خاطر تو، اوکی؟
جونگین خنده ی ارومی کرد و گفت: باشه بابا
هردو به سمت اتاقشون رفتن و وسالیشونو جمع کردن و به سمت در رفتن تا به عمارت اقای هوانگ برسن
توضیح:
مامان فیلیکس به اقای لی خیانت کرده و فیلیکس ازش متنفره پس اقای لی تصمیم گرفت اونو طلاق بده اما بعد از یک سال که طلاق گرفتن اقای لی عاشق کیم جیوون مادر جونگین شد و الان با اون زندگی میکنه.
جیوون اومد و پسرا رو بغل کرد و بهشون گفت
جیوون: مراقب خودتون باشین، سعی کنید خوب غذا بخورین و دردسر نسازین
باشه؟
هردو باهم گفتن: چشم مامان
و بعد ماشین اومد و اونارو برد به عمارت اقای هوانگ.
ادامه دارد...
خوب مروارید کوچولو هام اینم پارت 1 پارت 2 رو هم امروز میزارم
Part: 1
ویو نویسنده:
اقای لی پدر فیلیکس و اقای هوانگ پدر هیونجین به خاطر شرایطی مجبور شدن که باهم همکاری کنن تا بتونن باند خودشون رو بالا بیارن
ویو اقای لی:
داشتم اماده میشدم که برم اقای هوانگ رو ببینم نمیدونم چرا ولی از فیلیکس میترسم که بهش بگم باید بره و برای یه مدت پیش اونا باشه جونگین قبول میکنه اون پسر اروم و خجالتی هست اما فیلیکس نه تازه بدترم میشه که بفهمه اقای هوانگ همون پدره هیونجینه.
توضیح: فیلیکس و هیونجین قبلا داخل دانشگاه باهم اختلافاتی داشتن با وجود تفاوت سنیه زیادشون.
اقای لی: خوب بهتره برم و به پسرا بگم که قراره چیکار کنم، فقط امیدوارم دوباره جنگی اتفاق نیوفته
اقای لی با وجود اینکه رئیس باند مافیا بود اما دل مهربونی داشت و بعضی وقتا شوخی های باحالی میکرد.
ویو فیلیکس:
از صبح بابامو زیر نظر داشتم خیلی نگران بود. دوباره چه اتفافی افتاده؟
حتما باند یه اتفاقی براش اوفتاده
مگه چیز دیگه ای هم میشه
همینجور داخل فکر بودم که یهو پدرم صدامون زد
اقای لی: جونگین فیلیکس زود بیاین اینجا.
من و جونگین بلند شدیم و رفتیم تا ببینیم پدرمون چی میگه
اقای لی: خوب پسرا یه اتفاقی برای باند اوفتاده...
اقای لی همچی رو برای پسرا گفت
فیلیکس: چییییی؟ من نمیرم اونجااااااا
عمرا ابدا بکشینمم نمیرم پیش اون پسره ی احمق
جونگین: فیلیکس با ابد باش این چیزیه که پدر میگه نمیتونیم نه بگیم باید بریم چه بخوایم چه نخوایم
ویو اقای لی:
نمیدونم چرا اما با این حرف جونگین به خودم اومدم اون راس میگفت هیچکس نمیتونه از حرف من سر پیچی کنه
اقای لی: فیلیکس و جونگین شما دوتا مجبورین بریم چه بخواین چه نخواین
جونگین: چشم پدر
فیلیکس: تو کجا میری؟
اقای لی: برای یه مدت میرم چین اونجا امنه،
اها راستی اماده باشین میان دنبالتون.
ویو جونگین:
راستش خودمم نمیخواستم برم اونجا ولی مجبورم خودمو وفق بدم.
فیلیکس: جونگین چرا باهاش موافقت کردیییی
جونگین: چون ما حتی اگر مخالفتم میکردیم اون بازم کار خودشو میکرد پس خودمو خسته نکردم و فقط گفتم چشم
فیلیکس: وایییییی باشه اما فقط به خاطر تو، اوکی؟
جونگین خنده ی ارومی کرد و گفت: باشه بابا
هردو به سمت اتاقشون رفتن و وسالیشونو جمع کردن و به سمت در رفتن تا به عمارت اقای هوانگ برسن
توضیح:
مامان فیلیکس به اقای لی خیانت کرده و فیلیکس ازش متنفره پس اقای لی تصمیم گرفت اونو طلاق بده اما بعد از یک سال که طلاق گرفتن اقای لی عاشق کیم جیوون مادر جونگین شد و الان با اون زندگی میکنه.
جیوون اومد و پسرا رو بغل کرد و بهشون گفت
جیوون: مراقب خودتون باشین، سعی کنید خوب غذا بخورین و دردسر نسازین
باشه؟
هردو باهم گفتن: چشم مامان
و بعد ماشین اومد و اونارو برد به عمارت اقای هوانگ.
ادامه دارد...
خوب مروارید کوچولو هام اینم پارت 1 پارت 2 رو هم امروز میزارم
- ۴۷۲
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط