{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند دقیقه بعد، صدای زنگ در اومد.

چند دقیقه بعد، صدای زنگ در اومد.
شوگا در رو باز کرد، دکتر با چهره‌ای جدی وارد شد. بدون حرف زیادی، خودش رو رسوند بالای سر سوآ.
معاینه کوتاه بود. فشارش پایین، نبض ضعیف، کبودی روی پیشونی.
دکتر فقط گفت: «باید فوری منتقلش کنیم.»
شوگا هیچ حرفی نزد. فقط رفت عقب، گذاشت کارشونو بکنن.
تا وقتی آمبولانس راه افتاد، شوگا پشت سرشون راه رفت، با اخم. ساکت.
همه چیز سریع و ساکت اتفاق افتاد.
چند ساعت بعد — توی بیمارستان، یه اتاق سفید، نور ملایم، و بوی دارو.
چشم‌های سوآ آروم باز شدن.
چند ثانیه فقط به سقف نگاه کرد. نفسش سنگین بود. گیج بود.
بعد با صدای آرومی گفت:
«اینجا… کجاست؟»
کنار تخت صندلی بود. خالی بود.
نشسته بود… چند دقیقه پیش..
و بعد بدون حرف رفته بود.
دیدگاه ها (۰)

سوآ توی تخت نیم‌خیز شده بود. نورِ مهتابیِ بالای سرش چشم‌هاش ...

نور ملایم صبح از پنجرهٔ بیمارستان می‌تابید. پرستارها رفت‌وآم...

عدد قرمز گوشهٔ برگه، توی ذهن سوآ زنگ می‌زد.۸ از ۲۰.مثل مشت ت...

برگه‌ی امتحان توی دست سوآ مچاله شده بود.دستش می‌لرزید. گوشهٔ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط