پسری را میشناختم که عاشقانه دوست دخترش را دوست داشت . دوس
پسری را میشناختم که عاشقانه دوست دخترش را دوست داشت . دوست دخترش همراه او سیگار میکشید ، پسر لذت میبرد ، رژ لب قرمز میزد ،پسر لذت میبرد ، هر هفته با اکیپشان به کوه میرفتند ، شبهای جمعه به پارتیهای شبانه میرفتند و پسر لذت میبرد از اینکه دوست دخترش مست میشد و میرقصید ، پسر لذت میبردکه دختر مانتوهای چسبان میپوشید .سه سال بعدآنها باهم ازدواج کردند و 6 ماه بعد از هم جدا شدند .علت طلاق : سیگار کشیدن همسر- پوشیدن مانتوهای چسبان همسر- زدن رژ لب قرمز همسر -بیرون آمدن همسر با دوستان پسر- همراهی کردن پسر به پارتیهای شبانه
اندکی سکوت میکنم برای واقعیت های نادیدنی
فقط میشود گفت اینجا ایران است ، آدم ها میخواهندازدواج کنند تا کاری کرده باشند ، آدم ها ازدواج کردن را حکم غذا خوردن میدانند .براستی چرا ؟مغزهای فاحشه ، نزد چه کسانیست ؟
اندکی سکوت میکنم برای واقعیت های نادیدنی
فقط میشود گفت اینجا ایران است ، آدم ها میخواهندازدواج کنند تا کاری کرده باشند ، آدم ها ازدواج کردن را حکم غذا خوردن میدانند .براستی چرا ؟مغزهای فاحشه ، نزد چه کسانیست ؟
- ۶۸۴
- ۰۳ آذر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط