{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

☕ قهوه تلخ ☕️
پارت بیست چهارم

جیمین: اون منطقه مال کانگه. سریع بیاین سمت جاده‌ی فرعی. من آدرس می‌دم.

تهیونگ پیچ تندی به راست زد. ماشین مشکی هم پیچید. تعقیب‌مون می‌کرد.

تهیونگ: (عرق روی پیشونیش نشست) بچه‌ها کمربند رو ببندین. می‌خوام بزنم توی جاده‌ی خاکی.

جاده‌ی خاکی پر از چاله و سنگ بود. ماشین بالا پایین می‌شد. من محکم به صندلی چسبیده بودم. جونگکوک برگشت دست منو گرفت.

جونگکوک: نترس. باهاتم.

نگاهش کردم. تو اون لحظه‌ی ترس، چشماش مثه یه لنگر بود. آرومم کرد.

ماشین مشکی عقب نموند. داشت نزدیکتر می‌شد. یه دفعه صدای تیر بلند شد. شیشه‌ی عقب ترک برداشت.

جیغ کشیدم.

تهیونگ: خم شید! خم شید!

خم شدیم. جونگکوک منو کشید پایین، بدنش رو سپر کرده بود بین من و شیشه.

لی لی: جونگکوک! خودت...

جونگکوک: (نفس نفس‌زنان) من می‌خوام زنده بمونی. تموم شد رفت.

دوباره صدای تیر. اینبار شیشه‌ی کناری خرد شد. ترکش ریز ریخت رو ماشین.

همین موقع ماشین جلومون پیچید توی یه راه باریک. یه در آهنی بود که باز شد و ما رفتیم تو. در پشت سرمان بسته شد. ماشین مشکی موند بیرون.

------------
دیدگاه ها (۱۴)

☕ قهوه تلخ☕️پارت بیست پنجمیه محوطه‌ی بزرگ بود. انبارهای قدیم...

☕ قهوه تلخ ☕️پارت بیست ششمتهیونگ: نه، سالمیم. ولی اینا بدونن...

☕ قهوه تلخ ☕️پارت بیست سوم---ماشین توی جاده‌ی شمال پیچ خورد....

☕️قهوه تلخپارت بیست دوم---صبح - ساعت ۵با صدای تقه به در بیدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط