قهوه تلخ
☕️قهوه تلخ
پارت بیست دوم
---
صبح - ساعت ۵
با صدای تقه به در بیدار شدم. تهیونگ بود با هانا. تهیونگ نگاهی به ما انداخت که دو تا تخت کنار هم بودن، لبخند معنیداری زد.
تهیونگ: صبح بخیر جوونا. وقت حرکت ه.
جونگکوک بلند شد. دستش رو به من داد.
جونگکوک: آمادهای؟
لی لی: با تو، آره.
رفتیم تو راهرو. جیمین و دو-هیون هم اونجا بودن. دو-هیون نگاه کوتاهی به من و جونگکوک کرد. انگار فهمید. ولی چیزی نگفت. فقط یه لبخند کوچیک زد.
جیمین: خب بچهها. امروز میریم خونهی امن. مدارک رو برمیداریم. و بعد... میریم سراغ کانگ.
هانا: من میدونم کجاست. یه بار دیدمش. با جیمین رفته بودم قرار ملاقات.
جیمین: آره. کانگ یه ویلای بزرگ داره شمال شهر. اونجا پاتوقشه.
تهیونگ: پس بریم.
رفتیم سمت ماشین. دوتا ماشین بود. توی یکی جیمین، هانا، دو-هیون. توی دیگری من، جونگکوک، تهیونگ.
توی راه، تهیونگ که رانندگی میکرد، نگاهی به آیینه انداخت و گفت:
تهیونگ: شما دو تا... اتفاقی افتاده؟
جونگکوک: (خنده) چرا میپرسی؟
تهیونگ: چون لی لی مثه همیشه نیست. یه ذره... خوشحالتر به نظر میاد.
لی لی: (خجالت کشیدم) هیچی نیست. ولش کن.
تهیونگ: باشه. فعلاً ولش میکنم. ولی بعداً باید یه توضیح بدین.
همه خندیدیم. حتی توی اون هوای سنگین، یه لحظه سبک شدیم.
ماشین توی جاده پیچید. سمت شمال. سمت ویلا. سمت کانگ.
و من کنار جونگکوک نشسته بودم، دستم توی دستش، و حس میکردم هر چی پیش بیاد، دیگه تنها نیستم.
ادامه دارد......👒💫
پارت بیست دوم
---
صبح - ساعت ۵
با صدای تقه به در بیدار شدم. تهیونگ بود با هانا. تهیونگ نگاهی به ما انداخت که دو تا تخت کنار هم بودن، لبخند معنیداری زد.
تهیونگ: صبح بخیر جوونا. وقت حرکت ه.
جونگکوک بلند شد. دستش رو به من داد.
جونگکوک: آمادهای؟
لی لی: با تو، آره.
رفتیم تو راهرو. جیمین و دو-هیون هم اونجا بودن. دو-هیون نگاه کوتاهی به من و جونگکوک کرد. انگار فهمید. ولی چیزی نگفت. فقط یه لبخند کوچیک زد.
جیمین: خب بچهها. امروز میریم خونهی امن. مدارک رو برمیداریم. و بعد... میریم سراغ کانگ.
هانا: من میدونم کجاست. یه بار دیدمش. با جیمین رفته بودم قرار ملاقات.
جیمین: آره. کانگ یه ویلای بزرگ داره شمال شهر. اونجا پاتوقشه.
تهیونگ: پس بریم.
رفتیم سمت ماشین. دوتا ماشین بود. توی یکی جیمین، هانا، دو-هیون. توی دیگری من، جونگکوک، تهیونگ.
توی راه، تهیونگ که رانندگی میکرد، نگاهی به آیینه انداخت و گفت:
تهیونگ: شما دو تا... اتفاقی افتاده؟
جونگکوک: (خنده) چرا میپرسی؟
تهیونگ: چون لی لی مثه همیشه نیست. یه ذره... خوشحالتر به نظر میاد.
لی لی: (خجالت کشیدم) هیچی نیست. ولش کن.
تهیونگ: باشه. فعلاً ولش میکنم. ولی بعداً باید یه توضیح بدین.
همه خندیدیم. حتی توی اون هوای سنگین، یه لحظه سبک شدیم.
ماشین توی جاده پیچید. سمت شمال. سمت ویلا. سمت کانگ.
و من کنار جونگکوک نشسته بودم، دستم توی دستش، و حس میکردم هر چی پیش بیاد، دیگه تنها نیستم.
ادامه دارد......👒💫
- ۱۲.۷k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط