{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنچ

پارت پنچ
دفترچه خاطرات ورونیکا _۱۶ژوئن
دوستت دارم چنان با احتیاط مثل شاید
چنان باورنکردنی مثل آری
و چنان طولانی مثل تا چه پیش آید

امروز.....
امروز بوی خاک خیس شده با خون هنوز از روی پوست و روحم پاک نشده.

منو گرفته بودن، چشم هام بسته بود، دست هام بسته تر.
فقط صدای سرباز ها بود، توهین، تهدید... وطنابی که دور مچم محکم تر میشد.
وقتی دومین شب گذشت و هنوز توی همون دخمه سرد و تاریک بودم، امید از پیشم رفت؛
همانند پرنده ای که از پیشم ور زد و رفت.
تنها چیزی که باعث شد اون شب، از ترس دیوونه نشم، یه فکر ساده بود:
تئودر اگر بفهمه؛ میاد.
نمیدونم چرا. نمیدونم چطوری.
ولی میدونستم.

صبح سوم همه چیز تغییر کرد.

صدای گلوله ها.....
جیغ، فریاد، انفجار
همه چی توی چند دقیقه ریخت به هم.

در سیاه با صدای بلندی باز شد.
نور افتاد توی چشم هام.
و بین اون همه صدا، صدایی بود که حتی مرگ هم نمیتونست فراموشش کنه.
.. ورونیکا!..

چون حمایت هاتون خیلی بود و خوشحالم کردین براتون پارت میزارم
دیدگاه ها (۲)

پارت ششادامه دفترچه خاطراتاونجا بود. خودش. با لباس های خاکی ...

پارت7:صدای بارون نرم روی سقف چادر میخورد. ورونیکا با پتو پیچ...

پارت چهار: به نظرتون ادامه بدم؟ وقتی به چادری رسید که اسرا د...

دفترچه خاطرات ورونیکا_۱۴ژانویهایا بگویم دوستت دارمکاش جرئت گ...

پارت15:در همون لحظه، صدای قدم های تئودر شنیده شد. در نیمه با...

پارت8بدون اینکه چیزی بگه به دفترچه اشاره کرد. ــ این همونیه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط