{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گردش همه جمعاند ولی جانبهلبی نیست

گِردش همه جمع‌اند ولی جان‌به‌لبی نیست
تحویل نگیرند مرا هم عجبی نیست

چشمان من ابرند و دلم مرتع رنج است
ابرند و شبی نیست نبارند، شبی نیست

انداخت مرا دور و کسی نیست بگوید
این جامْ عتیقه‌ست شکستی، حلبی نیست

بی‌علت و یک‌باره دلم خون نشد از دوست
نومید شد از وصل، همین کم سببی نیست

این شورشی از سلطه‌ی او خسته شد اما
یک ذره به دنبال جدایی‌طلبی نیست

سَم خوردم و رفتم به درش با گله و اشک
گفتند که رفته‌‌ست سفر، چند شبی نیست!
دیدگاه ها (۰)

در سر از وصلِ تو هر طایفه را سوداییدر جهان از تو به هر گوشه ...

غم می‌دود در پیکرم، جایی نماندهمی‌خواهمت با این که امکانی نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط