LeeKnow...
از رو کمرت دستات رو میگیره
یکم میگذره و اروم میشی و لینو بهت میگه ببخشید با یه حالت ناراحتی و سرش رو میندازه پایین و تو لبخند میزنی و دستت رو میزاری رو سرش و نازش میکنی و میگی مهم نیس من باید اینو میگفتم و جرعت پیدا میکنی که بغلش کنی وقتی بغلش میکنی لینو قلبش تند تند میزنه و چشاش گرد میشه ساعت رو میبینی انگار تازه اومدی تو اتاق ولی شده بود 5 لینو میگه من دیگه برم و تو میگی پس یه چیزی بخور از وقتی من اومدم هیچی نخوردی رنگت هم پریده لینو سرش رو برمیگردونه و میگه اگه خواستی بیا باهم بخوریم و تو میگی که به خاطره دستت میخوای استراحت کنی لینو میره بیرون در رو میبنده دستش رو میزاره رو قلبش و میگه باورم نمیشه اونکار رو کرد تو هم با خودت میگی باورم نمیشه اونکار رو کردم لینو میره تو اتاقش دوش میگیره و میاد حاضر میشه و میره شام بخوره اولش منتظرت بود ولی یادش افتاد که گفتی نمیای یکم ناراحت میشه ولی یه چیزه کوچیک سریع میخوره به خدمتکاراش میگه که اون اتاق بزرگه که پنجره و بالکن داره رو تمیز کنن و تورو ببرن اونجا و اون 3 تا سراشپز ها برن تو اتاق الان تو توشی(یچم به فکرت عههههه)
اتاق رو برات اماده میکنن و میان میبرنت طبقه 8 تو اتاق رو که میبینی شوکه میشی میبرنت تو اتاق تو همونجوری که تعجب کردی وسایلت رو میزاری میری حموم لینو شامش رو طول میده میاد طبقه 8 و میره تو اتاقش تو از حموم میای و یه صدایی میشنوی میری سمته اون دری که تو اتاقت عه لینو در رو باز میکنه و تورو میبینه و میگه عه اومدی و تو میگی مگه اتاقت اینجاس و لینو میگه اره ...اتاق تو و لینو یه در داره که بهم وسل میشه و بدونه اینکه کسی بفهمه میرین تو اتاق هم تو سریع در رو میبندی میری لباس بپوشی ولی نمیدونی لینو اومده تو اتاقت و داره نگات میکنه لباست رو میپوشی و بر میگردی و لینو میاد سمتت و میگه یادته روزه اول چی گفتم...میاد سمتت و میچسبونتت به دیوار و میگه من تورو برای خودم میخوام... (ادامه دارهههه😭🥹)
یکم میگذره و اروم میشی و لینو بهت میگه ببخشید با یه حالت ناراحتی و سرش رو میندازه پایین و تو لبخند میزنی و دستت رو میزاری رو سرش و نازش میکنی و میگی مهم نیس من باید اینو میگفتم و جرعت پیدا میکنی که بغلش کنی وقتی بغلش میکنی لینو قلبش تند تند میزنه و چشاش گرد میشه ساعت رو میبینی انگار تازه اومدی تو اتاق ولی شده بود 5 لینو میگه من دیگه برم و تو میگی پس یه چیزی بخور از وقتی من اومدم هیچی نخوردی رنگت هم پریده لینو سرش رو برمیگردونه و میگه اگه خواستی بیا باهم بخوریم و تو میگی که به خاطره دستت میخوای استراحت کنی لینو میره بیرون در رو میبنده دستش رو میزاره رو قلبش و میگه باورم نمیشه اونکار رو کرد تو هم با خودت میگی باورم نمیشه اونکار رو کردم لینو میره تو اتاقش دوش میگیره و میاد حاضر میشه و میره شام بخوره اولش منتظرت بود ولی یادش افتاد که گفتی نمیای یکم ناراحت میشه ولی یه چیزه کوچیک سریع میخوره به خدمتکاراش میگه که اون اتاق بزرگه که پنجره و بالکن داره رو تمیز کنن و تورو ببرن اونجا و اون 3 تا سراشپز ها برن تو اتاق الان تو توشی(یچم به فکرت عههههه)
اتاق رو برات اماده میکنن و میان میبرنت طبقه 8 تو اتاق رو که میبینی شوکه میشی میبرنت تو اتاق تو همونجوری که تعجب کردی وسایلت رو میزاری میری حموم لینو شامش رو طول میده میاد طبقه 8 و میره تو اتاقش تو از حموم میای و یه صدایی میشنوی میری سمته اون دری که تو اتاقت عه لینو در رو باز میکنه و تورو میبینه و میگه عه اومدی و تو میگی مگه اتاقت اینجاس و لینو میگه اره ...اتاق تو و لینو یه در داره که بهم وسل میشه و بدونه اینکه کسی بفهمه میرین تو اتاق هم تو سریع در رو میبندی میری لباس بپوشی ولی نمیدونی لینو اومده تو اتاقت و داره نگات میکنه لباست رو میپوشی و بر میگردی و لینو میاد سمتت و میگه یادته روزه اول چی گفتم...میاد سمتت و میچسبونتت به دیوار و میگه من تورو برای خودم میخوام... (ادامه دارهههه😭🥹)
- ۱۱.۲k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط