سناریو:مرگ پنهان/پارت⁵
سناریو:مرگ پنهان/پارت⁵
روز بعد، دکو همه رو برای نهار توی مدرسه دعوت کرد. قرار شد بعد مدرسه همه برن سینما و فیلم ببینن. همه سر میز جمع شده بودن.یهو کامیناری پرسید"هی میدو داداش. چرا امروز همه رو مهمون کردی؟" ایزوکو با لبخند گفت"هیچی همینجوری. آدم برای همهی کارا نباید دلیل داشته باشه. مگه نه؟درضمن اینجوری یه خاطره خوب از امسال برامون میمونه. حالا همه قبل از اینکه سرد بشه شروع کنید." همه با خوشحالی گفتن"بخاطر غذا سپاس گذاریم!"و شروع کردن.
موقع خوردن،همه از غذا نهایت لذت رو میبردن، بجز ایزوکو. اوراراکا متعجب گفت"ایزوکو--کون. تو چرا هیچی نمیخوری؟" ایزوکو که تازه به خودش اومده بود، دستپاچه گفت" آه...آها...درسته. حواسم نبود" و یه تیکه از ماهی کبابی اش خورد. به همه داشت خوش میگذشت. ولی کسی حواسش به ایزوکو که ریز ریز اشک میریخت نبود. خود ایزوکو هم همینو میخواست. دلش نمیخواست کسی خبر دار بشه. کسی درد بکشه. اوه ببخشید. تصحیح میکنم. کسی بخاطر اون درد بکشه.
غذا که تموم شد،همه تشکر کردن و رفتن سمت کلاس. ایزوکو موند تا هزینه رو حساب کنه. ایزوکو کیف پولشو باز کرد که یهو، کریشیما ، باکوگو ، کامیناری و شوتو ضاحر شدن. کامیناری پرید و دستش رو انداخت دور گردن ایزوکو و گفت" هی میدو داداش. فکر کردی میزاریم تک خوری کنی؟" کریشیما گفت"همه باهم حساب میکنیم" ایزوکو متعجب گفت"ها؟ چرا؟" که کامیناری زد به شونه اش و درحالی که ریز ریز میخندید گفت"مگه نمیخواستی برا بعضیا هدیه بخری؟" و با سر به باکوگو که حواسش نبود اشاره کرد. ایزوکو که تازه فهمیده بود گفت"آها. آره میخواستم ولی..." که کریشیما گفت"ولی بی ولی" بعد رو به شوتو گفت"خب هرکس چقدر میشه؟" شوتو به فهرست نگاه کرد و بعد چند ثانیه گفت"میشه نفری ...... (حالا انقدر)" کریشیما همونقدر پول رو از جیبش در آورد و گذاشت رو پیشخوان. بقیه هم همینکار رو کردن که ایزوکو اشک تو چشماش جمع شد. با پشت دست پاکشون کرد و اونم پول رو گذاشت. اون دلش نمیخواست، دوستاشو از دست بده...
***ایزوکو***
اون روز تموم شد و همه داشتن از سینما برمی گشتن خونه(آخر ماه بود و همه یه سر میرفتن خونه). دویدم سمت کاچان و با ذوق گفتم"کاچان یه لحظه وایسا" کاچان گفت"چته نفله؟" گفتم"میای باهم برگردیم؟خاله میتسوکی هم خونه ماست." کاچان اخمی کرد و گفت"ها؟میخوای با من برگردی؟نخیر هم. برو با اون نفله های کله سیخ سیخی و بابا برقی برو" خیلی خورد تو ذوقم. دلم میخواست حداقل قبل اینکه زمانم تموم بشه یه بار دیگه با کاچان برگردم خونه. کریشیما تا این صحنه رو دید سریع دست کامیناری روگرفت و کشید. بعد گفت"خب پسر بیا بریم دیرمون شده" بعد چرخید ، به من چشمک زد و کامیناری رو کشید دنبال خودش.کامیناری هم گیج نگاهش کرد. لبخندی زدم که کاچان داد زد"هوی نفله ها برگردین!با شمام ها هوی!!" گفتم"حالا میای کاچان؟! تچی کرد و گفت"راه بیفت"
خیلی خوشحال شدم. دویدم کنار کاچان و گفتم"هورا!" کاچان متعجب برگشت سمتم و گفت"هی نفله. یعنی انقدر از اینکه داری با من برمیگردی خوشحالی؟" شوکه شدم. سرم رو پایین انداختم و تو دلم گفتم"سوتی دادم" گردنم رو مالیدم بعد با لبخند گفتم"نه. فقط...اممم...راستش" ولی با یاد آوری محلت زندگی اون لبخند، جاش رو به یه نگاه شکننده داد. تو دلم گفتم"دلم برات تنگ میشه"
تو خیالاتم غرق شدم که با صدایی کاچان به خودم اومدم
باکوگو:هوی نفله با تو ام!
ایزوکو: آها ببخشید حواسم پرت شد
باکوگو:نگفتی چرا انقدر خوشحالی؟
ایزوکو"شاید چون...تو یکی از آدمای مهم برام ای. بهترین دوستم...
کاچان با حرفم شوکه شد. بعد با اخم روشو برگردوند و گفت"خفه شو دکو!" خندیدم و گفتم"باشه" که هنگ نگام کرد. شاید انتظار نداشت به کسی بگه خفه شو و اونم موافقت کنه. ولی هر کلمه کاچان،تو اون لحظه،برام ارزشمند بود. چون دیگه قرار نبود بشنوم شون...
روز بعد، دکو همه رو برای نهار توی مدرسه دعوت کرد. قرار شد بعد مدرسه همه برن سینما و فیلم ببینن. همه سر میز جمع شده بودن.یهو کامیناری پرسید"هی میدو داداش. چرا امروز همه رو مهمون کردی؟" ایزوکو با لبخند گفت"هیچی همینجوری. آدم برای همهی کارا نباید دلیل داشته باشه. مگه نه؟درضمن اینجوری یه خاطره خوب از امسال برامون میمونه. حالا همه قبل از اینکه سرد بشه شروع کنید." همه با خوشحالی گفتن"بخاطر غذا سپاس گذاریم!"و شروع کردن.
موقع خوردن،همه از غذا نهایت لذت رو میبردن، بجز ایزوکو. اوراراکا متعجب گفت"ایزوکو--کون. تو چرا هیچی نمیخوری؟" ایزوکو که تازه به خودش اومده بود، دستپاچه گفت" آه...آها...درسته. حواسم نبود" و یه تیکه از ماهی کبابی اش خورد. به همه داشت خوش میگذشت. ولی کسی حواسش به ایزوکو که ریز ریز اشک میریخت نبود. خود ایزوکو هم همینو میخواست. دلش نمیخواست کسی خبر دار بشه. کسی درد بکشه. اوه ببخشید. تصحیح میکنم. کسی بخاطر اون درد بکشه.
غذا که تموم شد،همه تشکر کردن و رفتن سمت کلاس. ایزوکو موند تا هزینه رو حساب کنه. ایزوکو کیف پولشو باز کرد که یهو، کریشیما ، باکوگو ، کامیناری و شوتو ضاحر شدن. کامیناری پرید و دستش رو انداخت دور گردن ایزوکو و گفت" هی میدو داداش. فکر کردی میزاریم تک خوری کنی؟" کریشیما گفت"همه باهم حساب میکنیم" ایزوکو متعجب گفت"ها؟ چرا؟" که کامیناری زد به شونه اش و درحالی که ریز ریز میخندید گفت"مگه نمیخواستی برا بعضیا هدیه بخری؟" و با سر به باکوگو که حواسش نبود اشاره کرد. ایزوکو که تازه فهمیده بود گفت"آها. آره میخواستم ولی..." که کریشیما گفت"ولی بی ولی" بعد رو به شوتو گفت"خب هرکس چقدر میشه؟" شوتو به فهرست نگاه کرد و بعد چند ثانیه گفت"میشه نفری ...... (حالا انقدر)" کریشیما همونقدر پول رو از جیبش در آورد و گذاشت رو پیشخوان. بقیه هم همینکار رو کردن که ایزوکو اشک تو چشماش جمع شد. با پشت دست پاکشون کرد و اونم پول رو گذاشت. اون دلش نمیخواست، دوستاشو از دست بده...
***ایزوکو***
اون روز تموم شد و همه داشتن از سینما برمی گشتن خونه(آخر ماه بود و همه یه سر میرفتن خونه). دویدم سمت کاچان و با ذوق گفتم"کاچان یه لحظه وایسا" کاچان گفت"چته نفله؟" گفتم"میای باهم برگردیم؟خاله میتسوکی هم خونه ماست." کاچان اخمی کرد و گفت"ها؟میخوای با من برگردی؟نخیر هم. برو با اون نفله های کله سیخ سیخی و بابا برقی برو" خیلی خورد تو ذوقم. دلم میخواست حداقل قبل اینکه زمانم تموم بشه یه بار دیگه با کاچان برگردم خونه. کریشیما تا این صحنه رو دید سریع دست کامیناری روگرفت و کشید. بعد گفت"خب پسر بیا بریم دیرمون شده" بعد چرخید ، به من چشمک زد و کامیناری رو کشید دنبال خودش.کامیناری هم گیج نگاهش کرد. لبخندی زدم که کاچان داد زد"هوی نفله ها برگردین!با شمام ها هوی!!" گفتم"حالا میای کاچان؟! تچی کرد و گفت"راه بیفت"
خیلی خوشحال شدم. دویدم کنار کاچان و گفتم"هورا!" کاچان متعجب برگشت سمتم و گفت"هی نفله. یعنی انقدر از اینکه داری با من برمیگردی خوشحالی؟" شوکه شدم. سرم رو پایین انداختم و تو دلم گفتم"سوتی دادم" گردنم رو مالیدم بعد با لبخند گفتم"نه. فقط...اممم...راستش" ولی با یاد آوری محلت زندگی اون لبخند، جاش رو به یه نگاه شکننده داد. تو دلم گفتم"دلم برات تنگ میشه"
تو خیالاتم غرق شدم که با صدایی کاچان به خودم اومدم
باکوگو:هوی نفله با تو ام!
ایزوکو: آها ببخشید حواسم پرت شد
باکوگو:نگفتی چرا انقدر خوشحالی؟
ایزوکو"شاید چون...تو یکی از آدمای مهم برام ای. بهترین دوستم...
کاچان با حرفم شوکه شد. بعد با اخم روشو برگردوند و گفت"خفه شو دکو!" خندیدم و گفتم"باشه" که هنگ نگام کرد. شاید انتظار نداشت به کسی بگه خفه شو و اونم موافقت کنه. ولی هر کلمه کاچان،تو اون لحظه،برام ارزشمند بود. چون دیگه قرار نبود بشنوم شون...
- ۱۷۴
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط