---
---
### ادامه سناریو: «رایحه حقیقت» — پارت ۲
ناروتو هنوز زیر نگاه سنگین ساسوکه نفس میکشید، انگار هر ثانیه حضورش اتاق را کوچکتر میکرد. سکوت بینشان کشدار شده بود؛ سکوتی که فقط با صدای آرامِ باد پشت پنجره میشکست.
ساسوکه انگشتش را از زیر چانهی ناروتو برداشت، اما از فاصلهاش کم نکرد. نگاهش تیز بود، اما تهش چیزی نرم و ناآشنا برق میزد؛ چیزی شبیه نگرانی.
«تو خودت رو تا مرزِ سقوط کشوندی.»
صدایش آرام بود، اما در آن آرامش، دستور موج میزد.
ناروتو لبش را گزید و سعی کرد اخم کند، هرچند خستگی توی صورتش پیداست بود.
«من خوبم، ساسوکه. فقط یه کم کار داشتم.»
ساسوکه خندید، خیلی کوتاه و بیصدا؛ از همان خندههایی که بیشتر از هر فریادی آدم را ساکت میکرد.
«دروغ نگو. بوی خستگیت از چند کوچه اونورتر هم معلومه.»
ناروتو خواست چیزی بگوید که ناگهان موجی از ضعف از بدنش گذشت. دستش را محکم روی لبهی میز گذاشت تا نیفتد. ساسوکه فوراً واکنش نشان داد؛ یک قدم جلو آمد و بازوی ناروتو را گرفت، محکم اما نه خشن.
«گفتم بسّه.»
این بار لحنش نرمتر بود، اما بهمراتب خطرناکتر.
ناروتو، که حس میکرد ضربان قلبش دیگه از کنترل خارج شده، به سختی گفت:
«چرا اینقدر... برات مهمه؟»
برای اولین بار، ساسوکه مکث کرد.
نگاهش از چشمهای ناروتو پایین آمد، روی لبهاش، بعد دوباره برگشت به چشمهاش. انگار داشت چیزی را در خودش قورت میداد؛ چیزی که خیلی وقت بود اجازه نداده بود بیرون بیاد.
«چون وقتی حالت خوب نباشه، تمام این بوهای لعنتیِ اطرافم بهم میریزه.»
بعد آرامتر اضافه کرد:
«و چون تو... از بقیه فرق داری.»
ناروتو برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد. فقط ساسوکه را نگاه کرد؛ همان رقیب قدیمی، همان آدم سرد و دور، اما حالا با صدایی که انگار از لایهای عمیقتر از غرور بیرون میآمد.
باد دوباره از لای پنجره عبور کرد. ناروتو، بیاختیار، کمی به سمت ساسوکه متمایل شد و این بار خودش از نزدیکتر شدن نترسید.
ساسوکه چشمهایش را ریز کرد.
«اگه الان بیفتی، خودم حملت میکنم میبرمت خونه.»
ناروتو زیر لب گفت:
«تهدید بود یا لطف؟»
«هردو.»
و برای چند ثانیه، اتاق دفتر هوکاگه برایشان از هر زمان دیگری ساکتتر شد.
---
### ادامه سناریو: «رایحه حقیقت» — پارت ۲
ناروتو هنوز زیر نگاه سنگین ساسوکه نفس میکشید، انگار هر ثانیه حضورش اتاق را کوچکتر میکرد. سکوت بینشان کشدار شده بود؛ سکوتی که فقط با صدای آرامِ باد پشت پنجره میشکست.
ساسوکه انگشتش را از زیر چانهی ناروتو برداشت، اما از فاصلهاش کم نکرد. نگاهش تیز بود، اما تهش چیزی نرم و ناآشنا برق میزد؛ چیزی شبیه نگرانی.
«تو خودت رو تا مرزِ سقوط کشوندی.»
صدایش آرام بود، اما در آن آرامش، دستور موج میزد.
ناروتو لبش را گزید و سعی کرد اخم کند، هرچند خستگی توی صورتش پیداست بود.
«من خوبم، ساسوکه. فقط یه کم کار داشتم.»
ساسوکه خندید، خیلی کوتاه و بیصدا؛ از همان خندههایی که بیشتر از هر فریادی آدم را ساکت میکرد.
«دروغ نگو. بوی خستگیت از چند کوچه اونورتر هم معلومه.»
ناروتو خواست چیزی بگوید که ناگهان موجی از ضعف از بدنش گذشت. دستش را محکم روی لبهی میز گذاشت تا نیفتد. ساسوکه فوراً واکنش نشان داد؛ یک قدم جلو آمد و بازوی ناروتو را گرفت، محکم اما نه خشن.
«گفتم بسّه.»
این بار لحنش نرمتر بود، اما بهمراتب خطرناکتر.
ناروتو، که حس میکرد ضربان قلبش دیگه از کنترل خارج شده، به سختی گفت:
«چرا اینقدر... برات مهمه؟»
برای اولین بار، ساسوکه مکث کرد.
نگاهش از چشمهای ناروتو پایین آمد، روی لبهاش، بعد دوباره برگشت به چشمهاش. انگار داشت چیزی را در خودش قورت میداد؛ چیزی که خیلی وقت بود اجازه نداده بود بیرون بیاد.
«چون وقتی حالت خوب نباشه، تمام این بوهای لعنتیِ اطرافم بهم میریزه.»
بعد آرامتر اضافه کرد:
«و چون تو... از بقیه فرق داری.»
ناروتو برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد. فقط ساسوکه را نگاه کرد؛ همان رقیب قدیمی، همان آدم سرد و دور، اما حالا با صدایی که انگار از لایهای عمیقتر از غرور بیرون میآمد.
باد دوباره از لای پنجره عبور کرد. ناروتو، بیاختیار، کمی به سمت ساسوکه متمایل شد و این بار خودش از نزدیکتر شدن نترسید.
ساسوکه چشمهایش را ریز کرد.
«اگه الان بیفتی، خودم حملت میکنم میبرمت خونه.»
ناروتو زیر لب گفت:
«تهدید بود یا لطف؟»
«هردو.»
و برای چند ثانیه، اتاق دفتر هوکاگه برایشان از هر زمان دیگری ساکتتر شد.
---
- ۶۸۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط