## «رایحه حقیقت» — پارت ۵
## «رایحه حقیقت» — پارت ۵
سکوتِ اتاق، بعد از آن بوسه، دیگر شبیه سکوت نبود؛ بیشتر شبیه نفسی بود که هر دو مدتها حبس کرده بودند و تازه رها شده بود. نورِ ماه هنوز روی لبهی تخت افتاده بود و سایههای نرمِ پردهها روی دیوار میلرزیدند.
ناروتو آرام پلک زد. انگار هنوز مطمئن نبود که این لحظه واقعیست یا یکی از همان رؤیاهاییست که تب، میانِ هشیاری و خواب برایش میساخت. اما گرمای دستِ ساسوکه روی کمرش، و آن نگاهِ عمیق و بیقرار، به او میفهماند که همهچیز واقعی است.
ساسوکه با انگشت شستش آرام کنارِ گونهی ناروتو را نوازش کرد.
«حالت بهتره؟»
ناروتو لبخند کمرنگی زد؛ همان لبخندی که همیشه پشتش خستگیهای پنهان بود، اما اینبار نرمتر از همیشه به نظر میرسید.
«اگه تو اینطوری نگاهم کنی، معلومه بهتر میشم.»
ساسوکه اخمِ کمرنگی کرد، اما آن اخم، بیشتر از آنکه نشانهی ناراحتی باشد، رنگِ تسلیم داشت.
«هنوز هم شوخی میکنی.»
«نه…» ناروتو چشمهایش را نیمهبست و آهسته ادامه داد، «فقط دارم سعی میکنم مطمئن شم تو واقعاً اینجایی.»
این جمله، چیزی در ساسوکه شکست. نه از جنسِ ضعف؛ از جنسِ اعتراف. او که همیشه در پنهانکردن احساساتش مهارت داشت، حالا نمیتوانست حتی یک لحظه از نگاهِ ناروتو فرار کند. انگار تمام آن سالها، تمام فاصلهها، تمام سکوتها، یکجا در همین چند ثانیه جمع شده بودند.
ساسوکه پیشانیاش را کمی عقب کشید تا درست در چشمهای ناروتو نگاه کند.
«من اینجام، ناروتو. و اینبار قصد ندارم فقط از دور مراقبت باشم.»
ناروتو نفسش را آهسته بیرون داد. ضربانِ قلبش هنوز تند بود، اما دیگر از تب نبود؛ از چیزی شیرینتر و خطرناکتر بود. از امید.
برای چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند. فقط صدای آرامِ باد که پشت پنجره میوزید، و نفسهایی که آرامآرام با هم هماهنگ میشدند.
بعد ناروتو با تردید پرسید:
«پس… دیگه ازم فرار نمیکنی؟»
ساسوکه، خیلی آهسته، سرش را تکان داد.
«اگر بخوام فرار کنم، اینبار از خودم فرار میکنم. نه از تو.»
ناروتو خندید؛ خندهای کوتاه، خسته، اما واقعی. بعد دستش را بالا آورد و یقهی لباس ساسوکه را کمی کشید تا او را نزدیکتر بیاورد.
«پس بهتره از الان به بعد راستش رو بگی، چون من دیگه حوصلهی حدسزدن ندارم.»
ساسوکه گوشهی لبش به سختی بالا رفت؛ همان چیزی که اگر کسی دیگر میدید، شاید اصلاً متوجهش نمیشد، اما برای ناروتو کافی بود.
«راستش؟»
ناروتو با شیطنتی ضعیف گفت:
«آره. مثلاً اینکه وقتی وانمود میکنی سردی، در واقع داری از اینکه زیادی به من وابستهای میترسی.»
چشمهای ساسوکه برای لحظهای تنگ شدند.
«تو هنوز هم زیادی حرف میزنی.»
«و تو هنوز هم زیادی لجبازی میکنی.»
اینبار ساسوکه نتوانست جلوی نفسِ کوتاهِ خندهمانندش را بگیرد. دستش را زیر شانهی ناروتو برد و او را کمی بالاتر کشید تا بالشها پشتش تنظیم شوند. این حرکت، ساده و مراقبانه بود، اما در آن چیزی بیشتر از مراقبت نهفته بود؛ چیزی شبیه عهد.
ناروتو وقتی دوباره نشست، ناگهان متوجه شد که ضعفِ بدنش هنوز کامل از بین نرفته. پلکهایش کمی سنگین شدند و سرش به یک سمت خم شد. ساسوکه فوراً واکنش نشان داد و او را نگه داشت.
«هنوز باید استراحت کنی.»
ناروتو با صدای آهستهای غر زد:
«تو از من دارم بیشتر شبیه مادربزرگها مراقبت میکنی.»
ساسوکه بیحوصله نگاهش کرد.
«اگر لازم باشه، حتی بیشتر از اون.»
ناروتو که این را شنید، دلش لرزید. نه بهخاطر لحنِ جدیِ ساسوکه، بلکه بهخاطر صداقتِ پنهانی که در آن بود. او خیلی وقت بود که چنین صداقتی از ساسوکه نشنیده بود.
چند ثانیه بعد، ناروتو آرامتر شد و سرش را به شانهی ساسوکه تکیه داد. ساسوکه بدون آنکه چیزی بگوید، دستش را دور او محکمتر حلقه کرد. اینبار دیگر خبری از فاصله نبود؛ انگار هر دو خسته بودند از نقشهایی که مدتها بازی کرده بودند.
ساسوکه زیر لب گفت:
«وقتی بیدار شدی… ترسیدم دوباره دیر رسیده باشم.»
ناروتو لحظهای ساکت ماند. بعد خیلی آرام جواب داد:
«تو هیچوقت دیر نمیرسی، ساسوکه. فقط… همیشه با تأخیر میفهمی که باید بمونی.»
ساسوکه چشمهایش را بست. این جمله، بیشتر از هر سرزنشی، او را تکان داد. چون حقیقت داشت.
بادی سرد از پنجره عبور کرد و پرده را تکان داد. ناروتو کمی لرزید. ساسوکه بلافاصله لحاف را بالاتر کشید و روی شانههایش مرتب کرد. بعد دستش را روی موهای طلاییِ ناروتو کشید، آرام و بیصدا، مثل کسی که از ترسِ شکستنِ چیزی عزیز، با احتیاط نفس میکشد.
«میخوای بخوابی؟» ساسوکه پرسید.
ناروتو چشمهایش را بست و زمزمه کرد:
«اگه قول بدی وقتی بیدار شدم، هنوز اینجا باشی… آره.»
ساسوکه پاسخ نداد؛ فقط خم شد و بوسهای کوتاه و نرم روی پیشانیِ او گذاشت.
سکوتِ اتاق، بعد از آن بوسه، دیگر شبیه سکوت نبود؛ بیشتر شبیه نفسی بود که هر دو مدتها حبس کرده بودند و تازه رها شده بود. نورِ ماه هنوز روی لبهی تخت افتاده بود و سایههای نرمِ پردهها روی دیوار میلرزیدند.
ناروتو آرام پلک زد. انگار هنوز مطمئن نبود که این لحظه واقعیست یا یکی از همان رؤیاهاییست که تب، میانِ هشیاری و خواب برایش میساخت. اما گرمای دستِ ساسوکه روی کمرش، و آن نگاهِ عمیق و بیقرار، به او میفهماند که همهچیز واقعی است.
ساسوکه با انگشت شستش آرام کنارِ گونهی ناروتو را نوازش کرد.
«حالت بهتره؟»
ناروتو لبخند کمرنگی زد؛ همان لبخندی که همیشه پشتش خستگیهای پنهان بود، اما اینبار نرمتر از همیشه به نظر میرسید.
«اگه تو اینطوری نگاهم کنی، معلومه بهتر میشم.»
ساسوکه اخمِ کمرنگی کرد، اما آن اخم، بیشتر از آنکه نشانهی ناراحتی باشد، رنگِ تسلیم داشت.
«هنوز هم شوخی میکنی.»
«نه…» ناروتو چشمهایش را نیمهبست و آهسته ادامه داد، «فقط دارم سعی میکنم مطمئن شم تو واقعاً اینجایی.»
این جمله، چیزی در ساسوکه شکست. نه از جنسِ ضعف؛ از جنسِ اعتراف. او که همیشه در پنهانکردن احساساتش مهارت داشت، حالا نمیتوانست حتی یک لحظه از نگاهِ ناروتو فرار کند. انگار تمام آن سالها، تمام فاصلهها، تمام سکوتها، یکجا در همین چند ثانیه جمع شده بودند.
ساسوکه پیشانیاش را کمی عقب کشید تا درست در چشمهای ناروتو نگاه کند.
«من اینجام، ناروتو. و اینبار قصد ندارم فقط از دور مراقبت باشم.»
ناروتو نفسش را آهسته بیرون داد. ضربانِ قلبش هنوز تند بود، اما دیگر از تب نبود؛ از چیزی شیرینتر و خطرناکتر بود. از امید.
برای چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند. فقط صدای آرامِ باد که پشت پنجره میوزید، و نفسهایی که آرامآرام با هم هماهنگ میشدند.
بعد ناروتو با تردید پرسید:
«پس… دیگه ازم فرار نمیکنی؟»
ساسوکه، خیلی آهسته، سرش را تکان داد.
«اگر بخوام فرار کنم، اینبار از خودم فرار میکنم. نه از تو.»
ناروتو خندید؛ خندهای کوتاه، خسته، اما واقعی. بعد دستش را بالا آورد و یقهی لباس ساسوکه را کمی کشید تا او را نزدیکتر بیاورد.
«پس بهتره از الان به بعد راستش رو بگی، چون من دیگه حوصلهی حدسزدن ندارم.»
ساسوکه گوشهی لبش به سختی بالا رفت؛ همان چیزی که اگر کسی دیگر میدید، شاید اصلاً متوجهش نمیشد، اما برای ناروتو کافی بود.
«راستش؟»
ناروتو با شیطنتی ضعیف گفت:
«آره. مثلاً اینکه وقتی وانمود میکنی سردی، در واقع داری از اینکه زیادی به من وابستهای میترسی.»
چشمهای ساسوکه برای لحظهای تنگ شدند.
«تو هنوز هم زیادی حرف میزنی.»
«و تو هنوز هم زیادی لجبازی میکنی.»
اینبار ساسوکه نتوانست جلوی نفسِ کوتاهِ خندهمانندش را بگیرد. دستش را زیر شانهی ناروتو برد و او را کمی بالاتر کشید تا بالشها پشتش تنظیم شوند. این حرکت، ساده و مراقبانه بود، اما در آن چیزی بیشتر از مراقبت نهفته بود؛ چیزی شبیه عهد.
ناروتو وقتی دوباره نشست، ناگهان متوجه شد که ضعفِ بدنش هنوز کامل از بین نرفته. پلکهایش کمی سنگین شدند و سرش به یک سمت خم شد. ساسوکه فوراً واکنش نشان داد و او را نگه داشت.
«هنوز باید استراحت کنی.»
ناروتو با صدای آهستهای غر زد:
«تو از من دارم بیشتر شبیه مادربزرگها مراقبت میکنی.»
ساسوکه بیحوصله نگاهش کرد.
«اگر لازم باشه، حتی بیشتر از اون.»
ناروتو که این را شنید، دلش لرزید. نه بهخاطر لحنِ جدیِ ساسوکه، بلکه بهخاطر صداقتِ پنهانی که در آن بود. او خیلی وقت بود که چنین صداقتی از ساسوکه نشنیده بود.
چند ثانیه بعد، ناروتو آرامتر شد و سرش را به شانهی ساسوکه تکیه داد. ساسوکه بدون آنکه چیزی بگوید، دستش را دور او محکمتر حلقه کرد. اینبار دیگر خبری از فاصله نبود؛ انگار هر دو خسته بودند از نقشهایی که مدتها بازی کرده بودند.
ساسوکه زیر لب گفت:
«وقتی بیدار شدی… ترسیدم دوباره دیر رسیده باشم.»
ناروتو لحظهای ساکت ماند. بعد خیلی آرام جواب داد:
«تو هیچوقت دیر نمیرسی، ساسوکه. فقط… همیشه با تأخیر میفهمی که باید بمونی.»
ساسوکه چشمهایش را بست. این جمله، بیشتر از هر سرزنشی، او را تکان داد. چون حقیقت داشت.
بادی سرد از پنجره عبور کرد و پرده را تکان داد. ناروتو کمی لرزید. ساسوکه بلافاصله لحاف را بالاتر کشید و روی شانههایش مرتب کرد. بعد دستش را روی موهای طلاییِ ناروتو کشید، آرام و بیصدا، مثل کسی که از ترسِ شکستنِ چیزی عزیز، با احتیاط نفس میکشد.
«میخوای بخوابی؟» ساسوکه پرسید.
ناروتو چشمهایش را بست و زمزمه کرد:
«اگه قول بدی وقتی بیدار شدم، هنوز اینجا باشی… آره.»
ساسوکه پاسخ نداد؛ فقط خم شد و بوسهای کوتاه و نرم روی پیشانیِ او گذاشت.
- ۴۳۸
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط