{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد وگفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند با این که برادران نیرومندی دارم اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست
دیدگاه ها (۱)

هنگامی که برادران یوسف می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خ...

♡سلام و احترام🌻 او كسى است كه بر بنده خود آيات روشن و روشنگر...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَ...

البته که قبلا حضرت اقا فرمودن مراقب گوشهایتان در مقابل

میدونی وقتی میبینمتوقتی صدات رو میشنوموقتی که دارمتاحساس میک...

سخن دوست نکوست ...

داستان کودکانه «نیکی کوچولو و قلب مهربان» به نویسندگی رزیتا ...

🧚🏻‍♀️فیلیکس و می سان 🧚🏻‍♀️

پارت دو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط