پارت سیزدهم

پارت سیزدهم


رمان دیدن دوباره ی تو


شتر تک خندی کرد و گفت.......
شتر : هه معلومه😑
از تک خندش به شدت عصبی شده بود......
برا همین گفتم......
ستاره _ دلم میخواد هرجایی رو که دوست دارم . رو نگاه کنم .... اصلا شما کی هستین که به من دستور میدین
شتر بازهم پوزخند زد و گفت.....
شتر _ شروین هستم ...... و شما......😑 😑
ستاره _ ستاره ...هستم....😈
خواستم برم که مچ دستم رو گرفت و برگمو ازم گرفت و یه نگاهی بهش کرد.......
شروین _ هه.....نتونستی امتحان به این آسونی رو بنویسی ...
دیگه کارد میزدی خونم در نمیومد ......
ستاره _ چرا بلدم......
شروین _هه معلومه.... اگه بلد بودی سوالات رو روی چک نویس نمینوشتی.......
خواستم بدگم رو ازش بگیرم که دستش رو برد بالا ......منمچون کوتاه تر اون بودم بهش نمیرسیدم ....
برا همین بیخیال شدم .... خواستم دوباره برم که گفت ....
شروین _ وایــسا ......
بر گشتم و دیدم داره سوالات رو تند ..تند حل میکنه ......
چند ثانیه بعد برگه رو بهم داد .....
با بهت به برگه نگاه کردم ......
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم .....
ستاره _ تـــمــوم شـــــد؟؟ .....
شروین با خونسردی سری تکون داد و گفت : اهوم ...خیلی آسون بود.......
برگه رو ازش گرفتم و بدون هیچ تشکری راه افتادم سمت کلاس.......
البته قبلش برگه رو .... تاه کردم و گذاشتم توی جیبم ......
رفتم کنار عسل نشستم که عسل گفت ......
عسل _ تا الان کجا بودی تو........
ستاره _ داستانش مفصله ...... بعدن میگم .....
عسل سری تکون داد و منم برگه رو گذاشتم روی میز و در گوش عسل گفتم .......
ستاره _ اینم جواب سوالا....😉
عسل با ...ذوق به برگه نگاه کرد و تند تند تست هارو زد ....
منم فورا یکی یکی تست هارو زدم ..... و برگه رو دادم به آیلین و یه چشمک بهش زدم اونم دستم و خوند و یه لبخند زد و برگه رو گرفت ........
زنگ که خورد آیلین اومد ازم تشکر کرد و رفت ..........
منم تا حدودی از ماجرا رو برا عسل تعریف کردم .....
تو همین حین پریا اومد و گفت.....
پریا _ چه خبر ...برو بچ؟؟......
لبخند شیطونی زدم ...... و گفتم ......
ستاره _ منظورت از خبر ....سیناهه دیگه... آره....
پریا در حالی که از خجالت قرمز شده بود گفت......
پریا _ نه..... خب .... میدونی.... ای بابا ..... آره .....
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم......
ستاره _ چرا.... اتفاقا کلی خبر دارم واست ......
پریا _ چــــــــــی؟؟؟؟؟؟......
یه لبخند شیطانی زدم و گفتم ..........
ستاره _ امروز کارت اعتباریش رو بارمزش کش رفتم..........
عسل در حالی که داشت از خوشحالی پس میوفتاد گفت ....
عسل _ یعنی .... امروز من هرچی یخرم مفتی .. پام در میاد...
با خوشحالی سری تکون دادم و گفتم : آرههههههه.................
.....................................................................................
واایــــــی ...ننه مردم..... خـــــدا ..... کی این مسابقات تموم میشه که دیگه نخواد انقدر تمرین کنیـــــی ......
همونجور که داشتم غر میزدم ..... که ....
دیدگاه ها (۸)

پارت چهاردهم رمان دیدن دوباره ی تو که عسل دستم رو گرفت و ک...

پارت چهاردهمرمان دیدن دوباره ی توکه عسل اومد دست منو گرفت و ...

پارت دوازدهمرمان دیدن دوباره ی تونشستم سر جام که عسل هم با ا...

پارت یازدهم رمان دیدن دوباره ی تو داشتم .. اتفاقای امروز رو ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۵۶قشنگیه.. جیمین با لبخند بار...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۶۱ واقعا من خانومش بودم؟ عمیق...

وسط یه بازار شلوغخیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شدپلک نزد ، پلک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط