{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند…

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند…
.
هنگام خواب، همسر پیرمرد از وی خواست شانه برای او بخرد تا موهای سرش را سر و سامانی بدهد.
.
پیرمرد نگاهی حزن آمیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم؛ حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بندی جدید برایش بگیرم.
.
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد...
.
پیرمرد فردای آن روز بعد از تمام شدن کارش به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه برای همسرش خرید...
.
وقتی به خانه بازگشت،
دید همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعتی نو برای او گرفته است
.
مات و مبهوت،
اشکریزان،
یک دیگر را نگاه میکردند...
اشکهایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است؛
برای این است که همدیگر را بی انتها دوست دارند و هرکدام به دنبال خشنودی دیگری هستند...
.
به یاد داشته باشیم،
اگر کسی را دوست داریم یا شخصی ما را دوست دارد،
باید برای خشنود کردن او،
سعی و تلاش زیادی انجام دهیم...
.
عشق و محبت به فقط به حرف نیست باید به آن عمل کرد...
دیدگاه ها (۳)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱زنگ اول هنوز نخورده بود.اما حیاط مدرس...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 8 | عادتصبح دوشنبه، ا/ت با عجله از خوابگاه بیر...

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟎...شوتو دستش را از ر...

میبخشی پارت ۳

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

معامله p21جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت نشست.بعد نفس عمیقی کشید....

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

💠متن نامه پدرانه و بسیار محبت آمیز حجت الاسلام قرائتی به دخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط