پارت
پارت ۲۹
توی کل این چند روزی که رفته بودند سفر، مادارا از ته بدبخت شد. هزار دور راه هتل تا بازار را رفته بودند، کلی شنا کرده بودند هر چند هاشیراما مادارا را مجبور کرده بود برود توی گودال شنی عکس بگیرد و بدبخت از شن و ماسه کور شد. مادارا با هر چی که فکرش را بکنید عکس انداخت. با طوطی، موز غول پیکر، مجسمه ی زامبی، حتی چتر نجات.
فقط هم برای اینکه هاشیراما میگفت'اینا یادگاری میمونه'.
ولی...به هر حال از از شانس افتضاح انها جاهایی هم بود که در سفر درست پیش نرود و اتفاقات از قبل پیش بینی نشده سر راهشان سبز شود. مثال؟ مثل همین اتفاق:
●
M:"این کدوم جهنم دره ایه؟"
مادارا که داشت با یک بادبزن خودش را باد میزد پرسید. هاشیراما با نهایت ذوق دست هایش را برد هوا:"کویر ماکت کاکتوس. خیلی باحال نیست؟"
مادارا یک نگاه به اطراف انداخت:"تنها چیزی که من میبینم یه مشت ماکت مسخره ی کاکتوسه. بچه ۴ ساله ازین بهتر کاکتوس درست میکنه."
به محض اینکه مادارا این را گفت، هاشیراما یک پسر بچه ی کوچولو مو مشکی که انگار حدود ۴ یا ۵ سال داشت را دید که با گریه داشت میدوید توی یکی از دکه های چوبی. اولش عجیب بنظر رسید، چون ورود بچه ها توی قسمت بزرگسال ها ممنوع بود و اینکه ان بچه...انگار داشت از یچیزی فرار میکرد. هاشیراما شانه بالا انداخت، بالاخره این نوع چیز ها برای بچه های ۴ ساله عادی است، شاید از کاکتوس ها ترسیده.
ولی...(این 'ولی' کوفتی همیشه تر میزنه تو همه چی)
●
پسربچه ی کوچولو دوید توی انباری دکه، با ترس یک گوشه ی ان نشست و زانوهایش را بغل کرد. ترسیده بود. اشک گلوله گلوله روی گونه های کوچولویش ریخت:"مامانیم...من مامانیمو میخوام. اونو کشتیدن؟"
صدای قدم زدن از پشت در بسته ی انباری به گوش میرسید، همان مرد و زن قدبلندی که بچه از انها فرار میکرد. (یکم اشنا نیستن؟) بچه سریع دست های کوچولویش را گذاشت روی دهانش و سعی کرد صدایی ازش در نیاید.
صدای خنده های شیطانی مرد از پشت در انباری شنیده میشد:"من میدونم اونجایی کوچولو، بیا، میخوایم یکم با هم بازی کنیم."
و بعد زن کنارش:"مطمئنم بهت خوش میگذره گوگولی بانمک."
قلب بچه محکم توی سینه اش میکوبید، اشک بیشتر توی چشم هایش جمع شد. او میدانست که افراد پشت در، قصد بدی دارند. انرژی منفی مثل یک بیماری واگیر دار از زیر در، جایی که ان زن و مرد ایستاده بود وارد انباری دکه میشد.
دستیگره ی در چرخید، انگار افراد پشت در ان را پیچانده بودند. بچه سریع رفت توی یک گونی کاه، چون کوچولو بود انجا جا شد. توی دلش دعا کرد:"خدایا لطفا، یکی بیاد نجاتم بده."
●
مادارا شروع کرد قهقهه زدن:"دیدی گفتم با این کاکتوسه عکس نگیر. توبیراما برات زده کاکتوسه شبیه کی..."
H:"کیوی عه؟ خودم میدونم."
هاشیراما جمله ی مادارا را کامل کرد، با دلخوری شروع کرد برای توبیراما فحش تایپ کردن:"بذار پام برسه خونه توبی."
داشتند کارشان را میکردند که ناگهان صدایی مثل صدای جیغ بچه از سمت دکه های دور دست شنیده شد. مادارا برگشت طرف صدا:"اینجا عقاب داره؟"
هاشیراما سرش را تکان داد:"نه عقاب نبود انگار...انگار...صدای بچه بود؟"
بعد ناگهان جرقه ای توی ذهنش خورد. بچه. همان بچه ای که داشت با گریه میرفت انطرفی. دستش را گذاشت روی دهانش:"ببین مادارا من وقتی اومدیم اینجا یه بچه دیدم. انگار داشت فرار میکرد، دقیقا رفت اونوری."
مادارا دست به سینه شد:"احتمالا داشته با خواهر برادراش بازی میکرده."
H:"منم اولش همین فکرو کردم ولی انگاری اشتباهه. اخه صورتش به اونایی که بازی میکنن نمیخورد. بیا بریم یه نگاهی بندازیم."
●
بچه داشت با گریه التماس میکرد:"نه نه نه توروخدا، میخوام برم پیش مامانیم. منو نکشتونین."
مرد دست و پای بچه را محکم گرفته بود تا وول نخورد. زن یک نگاه به بچه انداخت و پوزخندی روی لب های رژ لب زده اش نشست:"بانمکه. مطمئنم گرون میخرنش. بکنش تو گونی بیارش ایندرا."
ایندرا، یکی از گونی های کاه را خالی کرد و بچه را گذاشت توی ان:"پامونو ازینجا بذاریم بیرون...نباید جیکت در بیاد. وگرنه بلاهای خوبی سرت نمیاد کوچولو."
بچه بیچاره از ترس توی خودش جمع شده بود و چتری های پف پفی اش از عرق پیشانی اش خیس شده بودند. زمزمه کرد:"خدایا یکی بیاد فقط یکی بیاد کمک."
توی کل این چند روزی که رفته بودند سفر، مادارا از ته بدبخت شد. هزار دور راه هتل تا بازار را رفته بودند، کلی شنا کرده بودند هر چند هاشیراما مادارا را مجبور کرده بود برود توی گودال شنی عکس بگیرد و بدبخت از شن و ماسه کور شد. مادارا با هر چی که فکرش را بکنید عکس انداخت. با طوطی، موز غول پیکر، مجسمه ی زامبی، حتی چتر نجات.
فقط هم برای اینکه هاشیراما میگفت'اینا یادگاری میمونه'.
ولی...به هر حال از از شانس افتضاح انها جاهایی هم بود که در سفر درست پیش نرود و اتفاقات از قبل پیش بینی نشده سر راهشان سبز شود. مثال؟ مثل همین اتفاق:
●
M:"این کدوم جهنم دره ایه؟"
مادارا که داشت با یک بادبزن خودش را باد میزد پرسید. هاشیراما با نهایت ذوق دست هایش را برد هوا:"کویر ماکت کاکتوس. خیلی باحال نیست؟"
مادارا یک نگاه به اطراف انداخت:"تنها چیزی که من میبینم یه مشت ماکت مسخره ی کاکتوسه. بچه ۴ ساله ازین بهتر کاکتوس درست میکنه."
به محض اینکه مادارا این را گفت، هاشیراما یک پسر بچه ی کوچولو مو مشکی که انگار حدود ۴ یا ۵ سال داشت را دید که با گریه داشت میدوید توی یکی از دکه های چوبی. اولش عجیب بنظر رسید، چون ورود بچه ها توی قسمت بزرگسال ها ممنوع بود و اینکه ان بچه...انگار داشت از یچیزی فرار میکرد. هاشیراما شانه بالا انداخت، بالاخره این نوع چیز ها برای بچه های ۴ ساله عادی است، شاید از کاکتوس ها ترسیده.
ولی...(این 'ولی' کوفتی همیشه تر میزنه تو همه چی)
●
پسربچه ی کوچولو دوید توی انباری دکه، با ترس یک گوشه ی ان نشست و زانوهایش را بغل کرد. ترسیده بود. اشک گلوله گلوله روی گونه های کوچولویش ریخت:"مامانیم...من مامانیمو میخوام. اونو کشتیدن؟"
صدای قدم زدن از پشت در بسته ی انباری به گوش میرسید، همان مرد و زن قدبلندی که بچه از انها فرار میکرد. (یکم اشنا نیستن؟) بچه سریع دست های کوچولویش را گذاشت روی دهانش و سعی کرد صدایی ازش در نیاید.
صدای خنده های شیطانی مرد از پشت در انباری شنیده میشد:"من میدونم اونجایی کوچولو، بیا، میخوایم یکم با هم بازی کنیم."
و بعد زن کنارش:"مطمئنم بهت خوش میگذره گوگولی بانمک."
قلب بچه محکم توی سینه اش میکوبید، اشک بیشتر توی چشم هایش جمع شد. او میدانست که افراد پشت در، قصد بدی دارند. انرژی منفی مثل یک بیماری واگیر دار از زیر در، جایی که ان زن و مرد ایستاده بود وارد انباری دکه میشد.
دستیگره ی در چرخید، انگار افراد پشت در ان را پیچانده بودند. بچه سریع رفت توی یک گونی کاه، چون کوچولو بود انجا جا شد. توی دلش دعا کرد:"خدایا لطفا، یکی بیاد نجاتم بده."
●
مادارا شروع کرد قهقهه زدن:"دیدی گفتم با این کاکتوسه عکس نگیر. توبیراما برات زده کاکتوسه شبیه کی..."
H:"کیوی عه؟ خودم میدونم."
هاشیراما جمله ی مادارا را کامل کرد، با دلخوری شروع کرد برای توبیراما فحش تایپ کردن:"بذار پام برسه خونه توبی."
داشتند کارشان را میکردند که ناگهان صدایی مثل صدای جیغ بچه از سمت دکه های دور دست شنیده شد. مادارا برگشت طرف صدا:"اینجا عقاب داره؟"
هاشیراما سرش را تکان داد:"نه عقاب نبود انگار...انگار...صدای بچه بود؟"
بعد ناگهان جرقه ای توی ذهنش خورد. بچه. همان بچه ای که داشت با گریه میرفت انطرفی. دستش را گذاشت روی دهانش:"ببین مادارا من وقتی اومدیم اینجا یه بچه دیدم. انگار داشت فرار میکرد، دقیقا رفت اونوری."
مادارا دست به سینه شد:"احتمالا داشته با خواهر برادراش بازی میکرده."
H:"منم اولش همین فکرو کردم ولی انگاری اشتباهه. اخه صورتش به اونایی که بازی میکنن نمیخورد. بیا بریم یه نگاهی بندازیم."
●
بچه داشت با گریه التماس میکرد:"نه نه نه توروخدا، میخوام برم پیش مامانیم. منو نکشتونین."
مرد دست و پای بچه را محکم گرفته بود تا وول نخورد. زن یک نگاه به بچه انداخت و پوزخندی روی لب های رژ لب زده اش نشست:"بانمکه. مطمئنم گرون میخرنش. بکنش تو گونی بیارش ایندرا."
ایندرا، یکی از گونی های کاه را خالی کرد و بچه را گذاشت توی ان:"پامونو ازینجا بذاریم بیرون...نباید جیکت در بیاد. وگرنه بلاهای خوبی سرت نمیاد کوچولو."
بچه بیچاره از ترس توی خودش جمع شده بود و چتری های پف پفی اش از عرق پیشانی اش خیس شده بودند. زمزمه کرد:"خدایا یکی بیاد فقط یکی بیاد کمک."
- ۱۰۹
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط