از وقتی اون کلمه رو گفت وابسته ذهنم آروم نمیگرفت نمیدونستم واقعا من دارم ...
𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕
𝒑𝒂𝒓𝒕⁴
---
از وقتی اون کلمه رو گفت، "وابسته"، ذهنم آروم نمیگرفت. نمیدونستم واقعاً من دارم بهش وابسته میشم یا فقط اون این بازی رو خیلی خوب بلده.
در دوباره باز شد.
_ این بار یه چیزی تو دستش نبود. فقط خودش بود. با اون نگاه مرموز همیشگی. «بیا باهام.»
عقب کشیدم. «کجا؟»
_ «گفتم بیا. یا باید خودت راه بیای یا بغلت کنم.»
تو دلم یه چیزی تکون خورد. «تو تهدیدم میکنی یا...؟»
_ «نه. فقط میخوام که خودت انتخاب کنی. چون این اولین قدمه واسه گرفتن کنترل زندگیت.»
با تردید بلند شدم. دنبالش رفتم. راهرو تاریک بود. سکوتش سنگینتر از همیشه.
_ در اتاقی رو باز کرد. یه اتاق دیگه، اما این بار با پنجرهای بزرگ، چراغهای کمنور، یه میز وسطش... و یه نقشه بزرگ روی دیوار. «اینجا جای تصمیمگیریه.»
گیج شدم. «تصمیم؟ درباره چی؟»
_ «درباره آیندهت. یا میتونی برگردی به سلولت و منتظر باشی... یا وارد این بازی بشی. با من. کنار من.»
«تو که گفتی من گروگانم! حالا میخوای همدستت باشم؟»
_ لبخند محوی زد. «آره. چون تو تنها کسی هستی که میتونه چیزی که ما گم کردیم رو برگردونه. تو کلید اون نقشهای.»
نفس تو سینهم حبس شد. «اگه نه بگم؟»
_ «اونوقت باید ازت مراقبت کنم، نه برای اینکه اذیتت نکنن... برای اینکه خودت خودتو نابود نکنی.»
نمیدونستم قلبم برای ترس میزنه یا یه چیز دیگه... ولی حس کردم دیگه راه برگشتی نیست.
---
𝒑𝒂𝒓𝒕⁴
---
از وقتی اون کلمه رو گفت، "وابسته"، ذهنم آروم نمیگرفت. نمیدونستم واقعاً من دارم بهش وابسته میشم یا فقط اون این بازی رو خیلی خوب بلده.
در دوباره باز شد.
_ این بار یه چیزی تو دستش نبود. فقط خودش بود. با اون نگاه مرموز همیشگی. «بیا باهام.»
عقب کشیدم. «کجا؟»
_ «گفتم بیا. یا باید خودت راه بیای یا بغلت کنم.»
تو دلم یه چیزی تکون خورد. «تو تهدیدم میکنی یا...؟»
_ «نه. فقط میخوام که خودت انتخاب کنی. چون این اولین قدمه واسه گرفتن کنترل زندگیت.»
با تردید بلند شدم. دنبالش رفتم. راهرو تاریک بود. سکوتش سنگینتر از همیشه.
_ در اتاقی رو باز کرد. یه اتاق دیگه، اما این بار با پنجرهای بزرگ، چراغهای کمنور، یه میز وسطش... و یه نقشه بزرگ روی دیوار. «اینجا جای تصمیمگیریه.»
گیج شدم. «تصمیم؟ درباره چی؟»
_ «درباره آیندهت. یا میتونی برگردی به سلولت و منتظر باشی... یا وارد این بازی بشی. با من. کنار من.»
«تو که گفتی من گروگانم! حالا میخوای همدستت باشم؟»
_ لبخند محوی زد. «آره. چون تو تنها کسی هستی که میتونه چیزی که ما گم کردیم رو برگردونه. تو کلید اون نقشهای.»
نفس تو سینهم حبس شد. «اگه نه بگم؟»
_ «اونوقت باید ازت مراقبت کنم، نه برای اینکه اذیتت نکنن... برای اینکه خودت خودتو نابود نکنی.»
نمیدونستم قلبم برای ترس میزنه یا یه چیز دیگه... ولی حس کردم دیگه راه برگشتی نیست.
---
- ۳.۲k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط