{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزن بریم

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕

بزن بریم!


---

𝒑𝒂𝒓𝒕³

شب از پنجره‌ی کوچیک اتاق می‌ریخت تو، مثل سایه‌ای که کم‌کم می‌خزه و همه‌چیو می‌بلعه. هنوز تو اون اتاق لعنتی بودم. خوابم نمی‌برد. نمی‌دونستم فردا قراره چی بشه. «حقیقتو خودت می‌گی»... صداش هنوز تو گوشم می‌پیچید.


در باز شد.

_ بی‌صدا وارد شد. یه سینی دستش بود. غذا. گذاشتش روی میز کوچیک کنار دیوار و همون‌طور ایستاد. «نخوردی از صبح. فکر کردم شاید گرسنه باشی.»

بهش زل زدم. «تو نگرانمی؟»


_ «اگه گرسنه باشی، ضعیف می‌شی. و من از آدم ضعیف جواب درست نمی‌گیرم.»

با طعنه گفتم: «پس مهربونی‌ات فقط واسه بازجویی بهتره.»


_ لبخند نزد. فقط نشست رو صندلی روبه‌روم. «من اینجا بازی نمی‌کنم. تو فکر می‌کنی گروگانی، ولی ما خیلی وقت پیش از یه مرز رد شدیم.»

اخمام رفت تو هم. «چه مرزی؟»


_ خم شد. آرنجاشو گذاشت رو زانو، صورتش نزدیکم شد. «مرز بین دشمن بودن و... درگیر شدن.»

گیج شدم. می‌خواست منو بازی بده؟ یا واقعاً چیزی تو این سکوت بینمون درحال شکل‌گیری بود؟


_ «تو هنوزم فکر می‌کنی باید فرار کنی. ولی هنوز نفهمیدی که چیزی اینجا نگه‌ت نداشته، جز خودت.»

بلند شدم. قلبم تند می‌زد. «تو نمی‌تونی ذهنتو تو ذهن من فرو کنی و فکر کنی این یه احساسه!»


_ «نه. ولی می‌تونم نگاهت کنم، صدات رو بشنوم، لرزش دستات رو ببینم و بفهمم داری با خودت می‌جنگی.»

قدمی عقب رفتم. خواستم درو باز کنم. اما دستش اومد جلو، گرفت دستمو.


_ «نترس. من اون کسی نیستم که فکر می‌کنی. ولی تو... تو داری کم‌کم می‌شی چیزی که اصلاً نمی‌خواستی باشی.»

«چی؟»


_ «وابسته.»


---
دیدگاه ها (۱)

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕𝒑𝒂𝒓𝒕⁴---از وقتی اون کلمه رو گفت، "واب...

---#پارت_۱«هانا ویو»چشمام هنوز گرم بود... خواب دیده بودم مام...

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕𝒑𝒂𝒓𝒕²---توی اتاق نیمه‌تاریک نشسته بود...

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕---𝒑𝒂𝒆𝒕¹هوا سنگین بود. بوی خون و دود ...

این چند وقت حالتون چطور بود و چه کار کردید منکه انقدر درس خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط