{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#متـرجم_یه_دنـده 😝⛔️

#متـرجم_یه_دنـده 😝⛔️
#پــــارت_9

خودش بود..

مطمئنم همون مرد اون شب بود..

رئیس یه شرکت معروف
باورم نمیشد..

اما همون شبم جذابیت و تیپش و ماشینش داد میزد آدم معمولی نیست..

چشمای سیاهش هنوزم ترسناک بود.

قبل اینکه منو بشناسه باید زودتر می‌رفتم..

اما همین که با اخم گفت
- چرا خشکت زده؟

سر جام قفل شدم

یعنی من و یادش نمی اومد؟

لحنش همون قدر خشدار و محکم بود که می‌ترسیدی..

لب زدم
- س..سلام..

خشک و بی حوصله گفت
- بده بهم پروندتو!

ناخوادگاه با قدمای لرزون به سمت جلو رفتم..

پرونده رو روی میز گذاشتم

با اخم غلیظی مشغول چک کردنش شد.

سر بلند کرد
- 20 سالته؟

سر تکون دادم
- بله!

خشدار گفت
- با این سن کم 5 زبان و کاملا مسلطی؟

زیر نگاه تیزش قلبم تند میزد

لب زدم
- ب...بله..
─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
𝐉𝐨𝐢𝐧 ➛ @MoTarGeeM ..!
دیدگاه ها (۰)

#متـرجم_یه_دنـده 😝⛔️#پــــارت_8- خانوم حواست کجاست؛ رئیس منت...

#متـرجم_یه_دنـده 😝⛔️#پــــارت_7انگار برق بهم وصل کردنآرومش ک...

#متـرجم_یه_دنـده 😝⛔️#پــــارت_3جلو تر رفتماگه...اگه این موقع...

اعتماد پارت |۱۱۱|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط