{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#متـرجم_یه_دنـده 😝⛔️

#متـرجم_یه_دنـده 😝⛔️
#پــــارت_8

- خانوم حواست کجاست؛ رئیس منتظره!

منشی بود

به خودم اومدم

لبخندی زدم
- ببخشید حواسم نبود

سر تکون داد
- رئیس از بی نظمی خوشش نمیاد سریع باش عزیزم!

بلند شدم و به سمت اتاق رفتم..

امروز روز استخدامم بود

سرم هنوزم درد می‌کرد

اما موهامو کنار صورتم آوردم زخمم مشخص نباشه..

یه لحظه مرد اون شب یادم افتاد.

پشتم لرزید

نگاهش هنوزم یادم بود
ترسناک..

وقتی از خواب و بین مسـ...تی بیهوش شده بود با سنگیتی زیادش روی تـ..نم افتاد

به زور بیرون اومدم و خودمو به خونه رسوندم

سامیار عو..ضی..

با فکر به صحنه کـ..ـثیف اون لحظه و صداشون حالت تهوع و بغض به گلوم خنجر می‌نداخت.

وارد اتاق ریاست شدم

صدای بم و آشنایی گفت
- بیا جلوتر

تند با شک سرمو بلند کردم..

با دیدن مرد مقابلم از ترس رنگ از رخم پرید و ماتم برد..

─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
𝐉𝐨𝐢𝐧 ➛ @MoTarGeeM ..!
دیدگاه ها (۰)

#متـرجم_یه_دنـده 😝⛔️#پــــارت_9خودش بود..مطمئنم همون مرد اون...

#متـرجم_یه_دنـده 😝⛔️#پــــارت_7انگار برق بهم وصل کردنآرومش ک...

#متـرجم_یه_دنـده 😝⛔️#پــــارت_6با دیدن خون روی دستش اخمی کرد...

#متـرجم_یه_دنـده 😝⛔️#پــــارت_4دستمو بالا آوردم که سرشو کنار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط